گل خونه

پیرمرد آلزایمر داره. اینو خانمی که همراهشه به دکتر ام آر آی میگه. هر بار که سرم را از روی کتاب بلند می کنم می بینم زل زده به من.هیچ حسی توی نگاهش نیست، هیچ.خانم میانسالی که روبروش نشسته خیلی مرتب و شیک لباس پوشیده، بی قراره، مدام از جاش بلند میشه و توی راهرو بیمارستان قدم میزنه. یه پاراگراف از داستان رو میخونم و دوباره بر میگردم از اول. نمی تونم تمرکز کنم.صدای پاشنه چکمه هاش توی راهرو می پیچه. توی عمق نگاهش یک غم خیلی بزرگ رو میشه دید. میگه" تورو خدا اذیت نکن بزار کارتو انجام بده علاف نشیم.بریم خونه برات یه شام خوشمزه درست می کنم".پیرمردهیچ عکس العملی نشون نمیده. فکر می کنم نکنه همسرشو هم نمیشناسه! یعنی طعم شام خوشمزه ی زن توی ذهنش مونده ؟ یه چیزی ته دلم خالی میشه، یه حفره ی بزرگ.

فرم رو پُر می کنم و میدم به پذیرش. می پرسه بیمار خودتون هستید؟ همراه نداری؟ فرم رو میخونه. انگار قانع نشده. میگه بشتر راجع به بیماری توضیح بدید. دو حرف انگلیسی به جمله ی آخرم اضافه می کنم و میدم دستش. فقط دو حرف ناقابل و تیرِ خلاص. دو حرف که بعدش همیشه سکوتِ.

لباسمو عوض می کنم و گان می پوشم. از رختکن میام بیرون، موهام توی کلاه جا نمیشه و همش ریخته پایین. هیچ آینه ای نیست که ببینم قیافه ام تا چه حد مسخره شده. میشینم که پرستار بیاد و آنژیو کَد رو وصل کنه. زن و مردی کنار تختی ایستادن که یه پیرزن با لباس گان روش دراز کشیده. پیرزن نیمه خواب و بیداره. مرد تقریبا التماسش میکنه که رضایت بده ام آر آی کنن.پیرزن انگار هذیان میگه. دکتر ام آر آی کلافه میاد بیرون.به خانم شیک پوش میگه "بی فایده اس ،اینقدر سرشو تکون میده که نمیشه هیچ کاری کرد "بعد چشمش می افته به من. انگار خوشحال میشه که یکی اومده که نیازی به سرو کله زدن نداره. پیرمردی که آلزایمر داره از اتاق ام آر آی میاد بیرون.نگاهش خالی خالیه. زن غُر میزنه" ببین چقدر اذیت می کنی، این همه علاف مون کردی آخرشم هیچی."

دراز میکشم، گوشی رو میزاره روی گوشم.فکر میکنم کاش از توی این گوشی ها یه موزیک پخش میشد تا صدای دستگاه کمترمی رفت تو مغزم. سرمو چفت میکنه و یه چیزی مثل گارد میزاره روی سَرم، یه گارد دیگه هم میبنده به گردنم. جای آنژیو کَد روی دستم درد می کنه. با نگرانی میگه " عزیزم خواهش می کنم  اصلا تکون نخور" میخندم ومیگم "نگران نباشید، بار اولم نیست." چشهامو می بندم و فکر میکنم آلزایمر از این بیماری دو حرفی بهتر نیست؟ چشمهامو می بندم و میرم توی تونل دستگاه.

نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

 ماشینو که خاموش می کنم نظافتچی توی پارکینک میگه خانم هیئت سرکوچه می خواست از اینجا برق بگیره اتصالی کرد برقتون رفت! دستمو به دیوار می‌گیرم و پله‌ها رو یکی‌یکی بالا میرم،دیوار سردِ سردِ.نرده ها سردتر. به طبقه اول نرسیده میرم تو دلِ تاریکیِ مطلق! شارژ موبایل توی راه تموم شده و خاموشِ.برمیگردم توی کوچه. مردک یه نردبون چوبی گذاشته دم تیرچراغ و داره با سیم ور میره.میگم برقو قطع کردید زنگ زدید اداره ی برق؟ میگه نه چیزی نیست درست میشه.کوچه بن بسته و  ما آخرین خونه ی کوچه ی بن بست .دوسه روزه دارن داربست میزنن و لطف کردن اندازه این که یه ماشین به زور رد بشه جلوی پارکینگ خالی گذاشتن. تا نصف شب سرو صدا و داد و بیداد که چی، که دارن هیئت می زنند خیر سرشون. میگم اذیت و آزاراتون شروع شد دیگه. شاکی میاد تو شکم من که کدوم اذیت؟ حوصله بحث ندارم میگم باشه ثوابشو ببرید! درو می کوبم و برمی گردم تو آپارتمان.مثل خَر موندم تو گِل که چه جوری 5 طبقه رو تو این تاریکی مطلق و بدون آسانسور برم بالا.در اضطراری رو باز می کنم و اولین پاگرد رو میرم تو. با احتیاط به در یکی از واحدها ضربه میزنم، یه نور کوچیکی از زیرِ درشون پیداست ولی کسی درو باز نمیکنه. دستمو می کشم روی دیوار تا برسه به در  واحد کناری، یاد رمان " کوری" می افتم. این یکی هم درو باز نمیکنه. فکر می کنم خب شاید حق دارند توی این تاریکی مطلق به چیزی که از  پشتِ چشمی دَر معلوم نیست اعتماد نکنند.با بدبختی میرم یه طبقه بالاتر. این یکی بعد از دو بار در زدن درو باز می کنه. یه پسر جوونه که تا حالا ندیدمش.اونم احتمالا منو تا حالا ندیده. براش توضیح میدم، هرچند توضیحی هم نمی خواد. میگم یه شمعی چیزی بدید من برم بالا براتون میارم. فرشته نجات سریع یه چراغ اضطراری کوچیک روشن میکنه و میده دستم.

کلیدو که توی در می چرخونم انگار یه چیزی توی آسمون منفجر میشه ، پشت بندش چند تای دیگه و صدای بارون شدید.چند تا شمع روشن میکنم و میرم سمت تلفن.کار نمیکنه. گند بزنند به این تلفنهای بی سیم.نه موبایل، نه تلفن.خونه یخ کرده،پکیج خاموش شده، برق که نباشه یعنی زندگی تعطیل. شیشه ها میلرزند. آسمون همچنان در حال انفجاره. می دونم که حالا حالاها تو این بارون کسی نمیاد گندی که اینا زدن رو درست کنه.نور شمعها روی دیوار اتاق می لرزند. بوی شمع دارچینی پخش میشه توی اتاق .میرم زیر پتو و فکر می کنم که هیچکس نگرانم نخواهد شد.

 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

 

یه عصر بارونی پاییزی حوالی هفت یا هشت سالگی ست.حوصله ام سر رفته ، دلم تنگه و گوشه ی خونه ی عزیز کز کردم تا مامان و بابا از سرِ کار برگردن.خونه ی عزیز رو به یکی از باغهای پر از طوطی طرشت بود. طوطی ها دسته ای زیر بارون از اینور باغ پر می زنند و میرند به یه باغ دیگه.به خرمالوها توک می زنند و انگار از شادی جیغ می زنند .دوست دارم بیرون زیر بارون باشم .عزیز سرش به بافتنی بافتن گرمه، قدیمی ها معنی حوصله سررفتن یه بچه رو نمی فهمند یا نمی خوان که بفهمن .

بعد بابا از در میاد تو، گوشه ی لبام آویزونه.میگه پاشو بریم بیرون، چشمهای آبی عزیز گرد میشه. آخه تو این بارون بچه سرما می خوره! چشمای من برق میزنه.شال گردنم رو دور گردنم می پیچه و چکمه های پلاستیکی رو پام می کنه.

تهران هنوز اتوبوس دو طبقه داره، میریم طبقه‌ی بالای اتوبوس، شیشه ها خیسِ خیس اند، روی شیشه "ها" می کنم و یه گُل می کشم. بابا با سیبیلهای پهنش می خنده.تهران هنوز جای نفس کشیدنِ.

 دستم توی دستهای بزرگ و گرمِ باباست.دست دیگه ش یه بغل کتابِ که از انقلاب  برام خریده ." قصه های خوب برای بچه های خوب" ، یه بغل کتابِ رنگی .کنارش راه میرم وبرام آواز می خونه .کنارش راه میرم و فکر می کنم دنیا مالِ ماست. کنارش راه میرم و فکر می کنم خوشبختی همین جاست...

 

نوشته شده در شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

 

پسرک ده - دوازده‌سال بیشتر ندارد.بچه‌ها می‌گویند افغانی‌ست ولی از آن مدل چشمهای کشیده‌ی مغولی که مشخصه‌ی افغانی‌بودن‌ست ندارد. صورت گرد و بامزه‌ای‌دارد، چشمهای‌درشت‌عسلی و موهای‌روشن. روی‌هم‌رفته زیباست. دستهایش؟ دستهایش مثل پیرمردی هفتادساله زمخت و رنج‌کشیده‌ست.

واحدکناری بنایی می‌کنند ،هربار که می‌بینمش سرتاپا گچی‌وخاکی‌ست. یک جور معصومیت خاصی‌دارد. لبخند محو وملویی روی‌صورتش هست که بیشتر زخم‌ت‌می‌زند. هربار که می‌بینمش،هربار که گونی‌های سنگین گچ‌وسیمان وکوفت ودرد را با بدبختی جابه‌جا می‌کند ، پشتم تیرمی‌کشد ،دستی وحشیانه قلبم را از حلقومم بیرون‌می‌کشد و مچاله‌می‌کند. دلم می‌خواهد دستی‌مهربان به شانه‌ی خاک گرفته‌اش بزند و بگوید پسرک جای تو اینجا نیست...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

 

یه سکانس دردناک " جدایی نادراز سیمین" پیرمرد از فرط استیصال خودشو خیس‌می‌کنه.ملت توی سالن سینما می‌خندند! خنده که نه ریسه میرند!‌ حالا به‌درک که بغل‌دستی و خیلی‌های دیگه بغض‌داره خفه‌شون‌می‌کنه. مهم اینه که اومدی سینما خوش‌بگذرونی پس باید بخندی!

یه سکانس دردناک "اینجا بدون من" معتمدآریا باز از فرط استیصال و گریه نفسش بنداومده و نمی‌تونه حرف‌بزنه. ملت انگار کمدی‌ترین صحنه‌ی زندگی‌شونو دیدن. هرهر می‌خندند!

آره می‌دونم .به قول دوستم ما همون ملتی هستیم که اگه یک بدبختی چاقو خورد یا داشت می‌مرد، موبایلمون همیشه آماده‌اس تا از آخرین نفسها و جون‌دادنش فیلم‌بگیریم!

ولی واقعا چی به‌سرملت اومده؟چه‌مون‌ شده؟ کجا داریم‌میریم و به‌چی می‌خوایم‌برسیم که توی همه‌چی دنبال فان و سرگرمی می‌گردیم، حالا به‌درک که قضیه اصلا فان‌نیست و خیلی هم اسفناکه! مهم اینه که ما همه‌چی رو حواله‌دادیم به ت.خ.م چپ‌مون.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

همه‌چیز به سرعت برق‌وباد اتفاق افتاد.از صدای لرزان بابا پشت‌خط ، هق‌هق من پشت‌ماشین ، تصادف و رد شدن از چراغ‌قرمز و ورود‌ممنوع تا جیغ ها و فریادهای رعنا توی آمبولانس ،دویدن توی راهروهای بیمارستان و به دنیاآمدن فسقلی هفت ماهه ای که زیادی عجله داشت برای دیدن این دنیا.

نوزاد هفت‌ماهه‌ای که انگارمی‌خواست یادآوری‌کند که شما آدم‌بزرگ‌ها هنوز نمی‌فهمید که هیچ‌چیز این دنیا قابل پیش‌بینی نیست و هیچ‌کس از یک‌لحظه بعدتر باخبر.

بله،این‌گونه شد که در نهایت ناباوری من برای دومین بار خاله‌شدم.

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

گفته‌بودم از خوابهایم می‌ترسم؟

خواب‌دیده‌بودم از یک‌جایی به‌بعد راه تمام‌شده‌بود و فقط بیابان‌بود .به کلبه‌ای رسیده‌بودیم . وسط یک‌بیایان‌دور.رفته‌بودی که خبر‌بگیری، که راه را پیدا‌کنی . راه‌مان؟ نه راه پس‌داشتیم نه‌پیش.
کلبه ریزریز شروع به ریختن‌کرد،ایستاده‌بودی دورتر و می‌خندیدی.صدایم را می‌شنیدی و نگاهم‌نمی‌کردی.می‌گفتی که جریان زن را به‌من نگفته‌بودی و حالا می‌گویی.
آمدم بیرون ، با صورت خیس.کلبه خراب‌شد وسط‌بیابان . تو رفتی.

 توی کافه که برای بچه‌ها تعریف‌کردم .سکوت‌کردند . آرزو گفت:" چه خواب عجیبی! حتما تعبیری داره."

غلت میزنم .اشکهایم سر می خورند طرف دیگر صورتم.بالشم خیس خیس است.
تا صبح 100 بار توی ذهنم چمدانم را می بندم و باز می کنم.
رفتن م را تجسم می کنم و لبخند بی تفاوتت را.

و خداحافظی تلخ آخر
...


گفته بودم از خوابهایم می ترسم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

می‌دانی،تنها کسی‌هستی که این‌سالها پیوسته ومدام توی خواب‌های بی‌سروته من پرسه‌می‌زنی.خواب‌هایی که خودم هم نمی‌دانم ازکجا‌می‌آیند،به کجا‌می‌روند. چرا این‌قدر واقعی‌اند، این‌قدر نزدیک! توی خوابم حرف‌می‌زنیم. زیاد ، طولانی وبی‌وقفه. من؟ پرحرفی می‌کنم.باورت می‌شود؟! رازهای مگو می‌گوییم. ریزریز می‌خندیم. زیرزیرکی نگاهم‌می‌کنی.یک وقتهایی دلگیری وحرف نمی‌زنی.چشمهایت غم‌دارند. بغض‌داری، انگار قهری حتی.ولی توی همه‌ی خواب‌هایم دوستم‌داری. عمیق، واقعی، با حسرت.یک جور نرم وملویی بغلم‌می‌کنی،کنارهم آرامیم. توی همه‌ی خواب‌هایم دوستت‌دارم.دلتنگ،غمگین،با حسرت.

می‌دانم که یک‌روز خسته‌می‌شوی. یک‌روز آرام و بی‌صدا از خواب‌های نیم‌بندم می‌خزی بیرون. دستهای سردت را از دستم بیرون‌می‌کشی و دیگر دزدکی نگاهم‌نمی‌کنی.می‌روی و رفتنت را نگاه‌می‌کنم. ناباور، تلخ، سنگین. روزی که ذهنم از هر خاطره‌ای خالی‌ست وقلبم زیر خروارها خاک می‌پوسد. ولی تا آن‌روز دل‌خوشم به همین خواب‌های نیم‌بندِ نزدیک.به همین تپش‌های عاشقانه‌ی دم‌صبح.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب‌ها در سینه‌ام می‌دوی
‏.
.
.
کافی‌ست کمی خسته‌شوی
کافی‌ست بایستی.


گروس عبدالملکیان
نوشته شده در دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

- گم‌شدم،به همین‌سادگی.مسخره‌بود ولی هرچه فکرکردم یادم‌نیامد کجا‌هستم و کلا آمدنم بهر چه‌بود.حافظه‌ی کوتاه‌مدت‌م کلا به ها رفته‌ست.در عوض حافظه‌ی بلند‌مدت به قوت‌خودش باقی‌ست آن‌هم با دیتیل و جزءبه‌جزء. از شرکت آقای فلانی درآمدم و نشستم توی ماشین.سوئیچ که چرخید فکرکردم که دوراه بیشتر‌ندارم. اینکه برگردم توی شرکت آقای فلانی و مثل احمقها سرم را کج‌کنم و بگویم که نمی‌دانم کجای این شهرشلوغم یا زنگ‌بزنم به کسی که می‌داند احمق‌هستم و یک جایی گیرافتاده‌ام.طبعا راه دوم گزینه‌ بهتری‌بود.

- سورپرایز‌شدم،توی پنجمین سالگرد‌ ازدواج و برای اولین‌بار البته.منشی شرکت پیجم‌کرد که پیک آمده و بسته‌ی سفارشی‌داری.احتمالا بزرگترین سایز کیک‌بی‌بی بود. هاج‌واج نگاهش‌می‌کردم.زنگ‌زدم که چرا اینقدر بزرگ! می‌گوید خُب چون یک لشگر آدم آنجاهست.بعد یک‌سری از همکارا هاج‌و واج‌تر از من که "مگه تو ازدواج کردی؟!

- ضایع شدم. مدیرعامل آمده‌بود توی اتاقم پیگیر یک پروژه‌ی جدیدو فوری. کارتون باب‌اسفنجی که از همکارم گرفته‌بودم توی دستم‌بود و عکسش را نگاه می‌کردم و یک لبخند از این گوش‌تا بناگوش دررفته روی‌صورتم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

در جواب آقای خوش تیپ پذیرش که یک ابرویش را بالا برده و می پرسد که همراه داری یا نه لبخند میزنی و می گویی که ندارم! برگه رضایت نامه را می گذارد تا امضا کنی . می بینی که با دلسوزی و زیر چشمی نگاهت می کند، لبخند میزنی.

 همکارمشنگی که اصلا فکرش را هم نمی کنی که نگران کسی یا چیزی بشود از وسط ماموریت کاری هی زنگ میزندکه ببیند دکتر رفته ای یا نه . تو ازاین همه فاصله و محبت غیر منتظره  فقط لبخند برایش میفرستی.

 یارِ تو دلی قدیمی را اتفاقی توی ترافیک می بینی و دلتنگی قلبت را مچاله می کند. تمام طول راه هی مچ خودت را می گیری که داری بی هوا لبخند میزنی.

دکتربرگه های ام آر آی را نشانت می دهد و مغز کوچکت را می بینی که به تعداد زیاد روی صفحه تکرار شده . لکه ها را نشانت می دهد که جایی میان مغزت جاخوش کرده اند،مثل یادِ بعضی نفرات. لبخند میزند وروحیه ات را تحسین می کند. لبخند میزنی و می گویی که انتظارش را داشتی ،که مهمان چندان ناخوانده ای هم نیست.

سوتی خواهرت را ماستمالی می کنی که علی رغم اصرار تو به مامان گفته که ام آر آی کرده ای و تو هی به نگاه نگرانشان لبخند میزنی و قسم دروغ میخوری که هیچ چیزی نیست.

شب نقاب صورتک خندان را از صورتت برمی داری و توی تاریکی اتاق یک دل سیر هق هق میکنی.

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

یک‌چیزی شبیه به حناق می‌شود به گمانم وقتی کلمه‌ها روی صفحه نمی‌نشینند و فقط توی ذهن‌ات پرسه می‌زنند، بیشتر وقتها هم پرسه‌های شبانه ،با پاهایی که از خستگی به زمین می‌کشند و لخ لخ می‌کنند. اگر هم می نویسی‌شان پشیمان‌می‌شوی و همه را پاک‌می‌کنی ، دوباره از نو.

گمانم عقیمی ذهنی که همیشه‌ استادم می‌گفت بدجوری یقه‌ام را چسبیده و ول‌کن هم نیست که نیست.

نوشته شده در شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

پیرزن دم در گلخونه‌اش نشسته‌بود و براندازم می‌کرد، از اون پیرزن‌های مهربون و گوگولی نبود که دلم بخواد باهاش گپ‌بزنم که چه شغل خوبی‌داره و خوش‌به‌حالش وفلان. با این‌حال رفتم‌پیشش با یه لبخندِ پت وپهن " پامچال‌ وبنفشه‌های تکی فقط همینا رو دارین؟" اخم کرد " مگه اینا چشونه؟ " به برگهای پژمرده‌شون نگاه‌می‌کنم "خُب اونایی که توی جعبه‌اس خیلی بهتره، میشه از توی جعبه چندتا انتخاب‌کنم؟" روشو برمی‌گردونه "نه نمیشه، اینا رو کُلی می‌فروشیم!" نگاشون می‌کنم، بنفشه‌ها انگار دارن می‌خندن،پامچال‌ها انگار چپیدن توی بغل‌هم.به هره‌ی پنجره‌ی آشپزخونه فکرمی‌کنم و دلم پیششون جامی‌مونه ولی من که باغچه‌ندارم با دوتا جعبه‌گُل چیکار‌کنم آخه؟

بابا هرسال برای باغچه‌شون بنفشه و پامچال میخره، جعبه‌های رنگی‌رنگی رو از ماشین درمیاره و می‌چینه کنار حیاط، بعد دوست‌نداره باغبون‌بیاره که اینا رو براش‌بکارن، با یه عشق‌خاصی تک‌تک‌شونو از توی‌جعبه درمیاره، انگار ریشه‌های ظریفشونو با دستهای مهربونش نازمیکنه و توی باغچه‌میکاره .میگه برات چندتاشو توی گلدون میزارم کنار،مثل بچه‌ها ذوق می‌کنم.در آستانه‌‌ی سی‌سالگی هنوزم ازچیزهای ساده و کوچیک ذوق می‌کنم و همین امیدوارم می‌کنه.پیرمردی که توی کوچه داره نقاره‌می‌زنه، بچه‌ای که دست مامانشو می‌کشه تا ماهی‌گلی بخره ،سمنوفروشِ میدون‌تجریش که بادوم‌ها رو با سلیقه چیده روی دیگ‌ش.این بوی عیدی که همه‌ جا پخشه و میشه حس‌کرد...با اینا زمستونو سر می‌کنم، با اینا خستگی‌مو در می‌کنم.

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

دوستم میگه صبر داشته‌باش دختر ،نباید کم‌بیاری. روزی که مشکلات همه باهم روی سرت آوارمیشه یه روزی هم همشون باهم میرن. من بهش اعتقاد‌دارم الهه. تو نداری؟ و من فکر می‌کنم که شاید خیلی‌وقته به هیچ‌چیزی توی این دنیا اعتقادندارم، که فقط دلم‌می‌خواد این سال کذایی تموم‌بشه.که فقط دلم‌می‌خواد یه چندوقتی دکمه‌ی استاپ این زندگی رو بزنم و به هیچ‌چیزی فکرنکنم.

 به دستهای کوچیکت نگاه‌میکنم و رد لوله پلاستیکی رو می‌گیرم و قطره های سِرُم رو می‌شمرم.پرستار میاد و یه آمپول دیگه توی سِرُم‌ت خالی‌می‌کنه. موهای فرفری‌ت چسبیده به بالش و با دست دیگه ماشین کوچیکت رو روی ملافه‌ی تخت‌می‌کشی. به چشمهای پف کرده‌ت نگاه‌می‌کنم که ردچرخ‌های ماشین رو دنبال می‌کنند. این‌جور وقتها صدای مثلا گازدادن ماشین از خودت در می‌آوردی، یه جور بامزه‌ای که دلم ضعف می‌رفت برات. ولی حالا این‌قدر بی‌حالی که فقط نگاهش‌می‌کنی. به گلی میگی: مامان توروخدا بریم‌خونه.  گلی صورتش بیرنگ و مبهوتِ،چشمهاش پُر از غمِ. مامان میگه تا صبح گریه‌می‌کرده و من هم‌ش نگرانم که بااین مریضی لعنتی که داره باهاش دست و پنجه نرم‌می‌کنه و دکترش کوچکترین ناراحتی و عصبی‌شدن رو براش غدغن‌کرده حالش از اینی که هست بدتر‌نشه. بغضم رو قورت‌میدم، دستم رو می‌برم زیر لباست و کمرت رو ماساژ‌میدم، چشمهات رنگ خواب می‌گیرن. میگم "ماشینت خیلی خوشگله خاله" با صدای گرفته میگی" صندوق عقبش باز میشه بیا چمدونتو بزار توش ببرمت شمال" رومو برمی‌گردونم که اشکهامو نبینی. از لای پرده ای که خرسهای کوچیک کارتونی کنار هم نشستن و همیشه لبخند می‌زنند چنارهای خیس ولیعصر رو نگاه می‌کنم. آب مثل همیشه که با یه نم‌بارون از جوب عریضش می‌زنه بیرون راه‌افتاده وسط خیابون. اتوبوس توی ایستگاه توانیر وایستاده و مردم از توی سیلی که راه‌افتاده رد می‌شن بعضی‌ها می‌پرن تا به پیاده رو برسن و خیس‌نشن ،روی صورت هیچ‌کدوم‌شون نمی‌تونی لبخندی پیداکنی، هیچ.

ندا میگه خونه‌ی خالی و تازه اساس‌کشی شده خیلی دلگیره نه؟ راست‌میگه، خیلی هم دلگیره. کلیدو توی در می‌چرخونم. چراغ رو روشن‌می‌کنم. پنجره‌های لخت‌خونه بدجوری توی ذوق‌می‌زنه. چراغهای خونه‌های دور توی تاریکی چشمک می‌زنند. صدای پام توی خونه‌ی خالی می‌پیچه. بچه‌ی واحدِکناری داره با مامانش بازی‌می‌کنه صدای خنده‌ش پخش‌می‌شه توی سکوتِ‌خونه . چراغ روخاموش می‌کنم. می‌شینم وسط کارتون‌های پروخالی و وسایل پخش و پلا و هق هق می‌کنم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

توی راه هایده گوش داده‌بودم وهمش یاد گلی افتاده‌بودم.ریز ریز اشکام پایین اومده‌بود و بغضموقورت داده‌بودم.بهداد کوچیکتر که بود هروقت توی تلویزیون هایده رو می‌دید می‌گفت مامان‌گلی .از دید اون شاید صورتش شبیه بود ولی برای من چیزای دیگه‌ای بود که صدای هایده منو یاد گلی می‌انداخت .شاید چون اونوقتها که خونه‌ی پدری بودیم و اتاقمون مشترک‌ همیشه هایده گوش می‌داد ، شاید چون اصلا هایده رو با گلی شناختم. هی تصویرای مزخرف اومده بودن و جلوی چشمم رژه رفته‌بودن.فکر کردم کاش با ویولت حرف‌بزنم،شاید هیچ‌کس نتونه مثل اون آرومم‌کنه.بعد فکرکردم خُب اگه هر کسی که به نوعی درگیر این بیماری بشه بخواد بره سراغ ویولت که دیگه چیزی از این دختر نمی‌مونه. هی با خودم حرف زدم که چیزی نیست، اینقدر گنده ش نکن، اینقدرمنفی فکرنکن ، ولی آخه مگه میشد؟

در کلاس که باز شد و چشمهای سرخ همکلاسی‌مو رو دیدم دلم ریخت، انگار پشت هم سیگار کشیده‌بود،نشستیم پایین پله ها روی‌زمین، حرف‌زدیم، آروم‌شد، گفت حالاکه برام حرف‌زده حالش بهتره . آرزو یه داستان خیلی‌خوب خوند، اینقدر تصویرایی که داده‌بود خوب‌بود که مدام بغضم بالا و پایین می‌رفت. داستان پدرومادری که دارن دعوا می‌کنن و دو تادختربچه که توی اتاقشون همدیگه رو دلداری میدن، بزرگتره کوچیکه رو. مدام که آرزو داره داستانشو می‌خونه صورت گلی میاد جلوی چشمم لبخند میزنه، میره...

بچه‌ها طبق معمول هرهفته می‌خواستن بعد از کلاس برن کافه بشینن گپ‌بزنن،دلم می ‌خواست منم برم ، درددل کنم ،با یکی حرف‌بزنم، ولی باید می‌رفتم تجریش برای تولد رعنا خرید‌می‌کردم. می‌دونستم که دیگه نمی‌رسم وقت‌دیگه‌ای برم . وسطهای سربالایی شلوغ و نفس‌گیر دربند، پشت صف طولانی پارکینگ تندیس، یه آقایی دلش برام سوخت وجای پارک‌شو داد بهم. داشتم خرید می‌کردم که زنگ زد، گفتم که چند دقیقه بعدتر زنگ‌بزنه، توی راه برگشت از همون سربالایی نفس‌گیر دوباره زنگ‌زد. نفس‌نفس میزدم ،از سرما ،از سربالایی‌ ،از بارِ سنگین خرید یا از هیجان شاید. صدای مهربونش آرومم کرد،چپیدم توی ماشین و حرف‌زدم، نمی‌دونم چرا ولی فکر‌می‌کردم باید همه ‌چیو بهش‌بگم، برعکس خودش که همیشه فکر‌می‌کنه من هیچی رو بهش‌نمی‌گم. ازهمه‌جا براش‌گفتم ، آروم شدم. انگار از یه سربالایی که داری میری بالا یکی دستشو بزاره پشتت و بگه برو من هواتو دارم.

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

گوشی سرد را سُراند زیرِ لباسم و چسباند به بدن داغم" نفس عمیق بکش" بیشتر، بیشتر...از بالای عینکش نگاهم‌کرد " سیگار می‌کشی ؟" نه نمی‌کشم! "سابقه‌ی عفونت ریه داری؟" نه،ندارم! سُرفه، سرفه، سرفه...

نشستیم توی سالن سمینار،توی سکوت و وسط سخنرانی تک سرفه می‌کنم،بعد سرفه ها پشت سر ‌هم می‌آیند،مسلسل وار... به همکارم می‌گویم " دارم خفه‌میشم" سرفه، سرفه ، سرفه...تقریبا تا در خروجی‌سالن را می‌دوم، یکی از مسئولین نگران دنبالم‌می‌آید، پشت سر هم سوال می‌پرسد،بین سرفه‌ها با دست علامت می‌دهم که مثلا حالم خوب‌است، به سالن که برمی‌گردم سرها می‌چرخند سمتم، از زیر نگاههای پرسشگر فرارمی‌کنم...

از شرکت مرخصی می‌گیرم ،کلاسهایم را پشت سر هم غیبت می‌کنم، این سرفه‌های لعنتی نمی‌گذارند، این سرفه‌های لعنتی...

تا صبح غلط میزنم و سرفه می‌کنم، پتو را می‌چپانم توی حلقم که صدای سرفه ها بیدارش نکند،از شدت سرفه ها سردرد می‌گیرم، نیم‌غلطی می‌زند و دوباره می‌خوابد...

 

نوشته شده در شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

می‌دانی خودم هم نمی‌دانم دقیقا چه مرگم‌ست! پشت ماشین اول صبحی با صدای خواننده بلند‌بلند آواز می‌خوانم، بعد بغض می‌کنم و بعدتر گاهی گریه. بعد راننده‌هایی که با تعجب نگاهم می‌کنند را نمی‌بینم ،یکهو می‌پیچیم توی شکمشان، بوق می‌زنند، شایدم فحش می‌دهند،‌من که نمی‌شنوم. پایم را میگذارم روی پدال‌گاز ، تا ته. از بین ماشینها با سرعت رد می‌شوم، به کجا می‌خواهم برسم؟ نمی‌دانم.

گوشه‌ی پیاده‌روی یخ‌زده‌ی ولیعصر با کلاغها حرف‌می‌زنم، با گربه‌ی لمیده روی کاپوت گرم ماشینم که از سرما موهایش را پوش‌داده و مثل یک گلوله‌ی پشمی شده. دلم نمی‌آید فراری‌اش بدهم، انگار می‌فهمد. دستهای سردم را ها می‌کنم، گرم نمی‌شوند. توی چشمهایم نگاه‌می‌کند و خودش را لوس‌می‌کند.مثل تو، مثل وقتهایی که خودت را لوس‌می‌کردی.

عصرها لوپ تکرار می‌شود،نزدیک خانه برعکس عمل‌می‌کند.خیابانی خلوت و درختی نزدیکی خانه میعادگاه من است.سرعتم کم و کم‌تر می‌شود، هیچ ماشینی نیست که برایم بوق‌بزند، هیچ راننده‌ای نیست که بخواهد فحش یا شماره‌تلفن بدهد که از دید آنها دختری مشنگم که با سرعت ٢٠ کیلومتر میرانم تا تیکه‌ای را تورکنم. خودم هستم و خودم . موزیک چند بار با صدای بلند تکرار می‌شود. بعد از چند دور خیابان درختی را بالا و پایین‌رفتن می‌پیچم سمت خانه.لباسهایم را عوض می‌کنم، چراغها را روشن نمی‌کنم.شقیقه هایم تیر می‌کشند و انگارتوی سرم طبل می‌کوبند. توی تاریکی می‌خزم زیر پتو و صفحه‌ی موبایل را نگاه‌می‌کنم و می‌گذارم روی بالشم. منتظر تماس چه کسی هستم؟ نمی‌دانم.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

می‌دونی آدما حواس‌شون نیست،نمی‌دونند چه ردپای عمیقی از خودشون جامیزارن روی دلت .یادشون‌میره آدم‌ایم . آدما حواس‌شون‌نیست وقتی میرن جای خالی‌شون یهو وسط یه مهمونی، کنار خیابون،وسط یه جلسه‌ی کاری، پشتِ ماشین ، جایی که نباید میاد و پاشو میزاره روی گلوت و هی فشارمیده. حالا تو بیا نفس بکش، بیا دست‌وپا بزن که آی‌درد، کارخودش رو می‌کنه. کاش یادت‌بمونه هر چقدر هم که زخم‌اتو لیسیده‌باشی، یه جایی،یه وقتی سر باز‌می‌کنه و آخ از اون‌وقت...آخ

 آخ از این آهنگی که فرستادی،آخ...

شما هم گوش‌بدید( دانلود)

نوشته شده در جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

این طرح زوج وفرد هم معضلی شده به‌خدا ، از یه طرف میگی ماشین نبرم که جریمه‌نشم و ماشینو نخوابونن و خیرِسرم یه کمکی به کم‌شدن آلودگی‌هوا کرده‌باشم  و فلان، بعد مثلا روز زوج می‌بینی یکی درمیون ماشین فرد توی خیابون با خیال راحت ویراژ میدن و روز فرد برعکسش، ولی خوب می‌دونی از شانس قشنگ‌ت اگه یه نفرو قرار باشه بگیرن اون تویی! بعد آی می‌سوزی که نیم ساعت کنار خیابون و سیلِ جمعیت مسافرا وایستادی و هیچ تاکسی‌ای پیدا نمیشه و اون مسافرکشایی که روز عادی‌اش خودشونو پاره پوره می‌کردن واسه مسافر و یقه‌ وخشتک مسافرکش غیر‌خطی رو جر‌میدادن که آی مسافر منو سوار‌کردی ،یا گرفتن توی رختخوابشون خوابیدن و باد گرم نثارت می‌کنن یا از جلوت رد میشن و به یه ورشونم این‌همه آدم منتظر رو حساب نمی‌کنن که دربستی سوار‌کنن. اتوبوسم که قربونش برم اصلا حرفشو نزن چون یافت نمی‌شود، وقتی هم که هست تا خرخره آدما مثل کنسرو چپیدن تو هم و جا نیست اصلا که سواربشی.

بعد می‌بینی همکارت هرروز خوش و خندان ماشینشو دم شرکت پارک می‌کنه و با خیال راحت سروقت کارت می‌زنه و احتمالا طبق قانون شانس گیر هیچ پلیسی هم نمی‌افته! میگم آقای فلانی شما بالاخره زوجی یا فرد؟ نیششو تا بناگوش واست بازمیکنه و میگه من خیلی‌وقته زوجم تازه یه بچه هم دارم!

نوشته شده در شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

صبحی خوابالو نشستهبودیم پشتمیز آشپزخونه واحدمون و از پنجره خیابونِ برخلافِ همیشه خلوتِ ولیعصر رو نگاه‌می‌کردیم،که انگاری از صبح‌جمعه هم خلوت‌تربود.خوب بله دیگه ما که روز تعطیل‌نداریم ، صبحونه رو توی شرکت و در جوار همکارا سَق‌میزنیم.بچه‌ها روی میز روزنامه پهن‌کرده‌بودند، حاشیه‌ی همشهری‌محله آگهی داده‌بود که "زیباترین مسجد محله‌تون‌ رو به ما معرفی‌کنید" دیگه پشتِ اون‌میز و پنجره‌نبودم،پنج -شش سالِ پیش ،یه روستایی نزدیکی ساری‌بودیم گمانم، رفته‌بودیم جایی رو ببینیم که خاله می‌گفت یه جورایی بامِ‌ساری به حساب میاد،جاده رو که می‌رفتی بالا سرِ یه پیچ خیلی قشنگ همه‌ی‌شهر زیرِ‌پات‌بود. بعد توی راه برگشت نزدیک غروب‌خورشید، نونو گفته‌بود تا به خونه‌برسیم نمازش قضا‌میشه و سرِ راه جلوی یه مسجد کوچیک ایستاده‌بودیم. یه سری رفتند خریدکنند و ما هم نمی‌دونم چرا و به چه دلیلی لابد گفتیم نمازخون که نیستیم واسه چی بریم تو و نرفتیم و مثل بچه یتیم‌ها دم در مسجد وایستادیم تا نونو نمازشو بخونه و بیاد. یه کمی که گذشت از پنجره‌ی مسجد که ارتفاعشم از زمین اتفاقا کم بود توی مسجد رو نگاه‌کردیم. چیزی که دیدیم بی‌نظیر‌بود. توی مسجد هیچکس‌نبود، یه جای دنج و ساکت، تروتمیز ،از اون سکوت‌های دلچسب و خلسه‌آور، بعد قسمت شمالی‌اش که گمانم رو به قبله هم بود یه سری پنجره‌های قدی رنگی‌رنگی داشت که آخرین نورهای نارنجی‌غروب از لابلاشون پخش‌شده‌بود روی فرش و گلیم‌های روستایی، یه لوستر فوق‌العاده قدیمی و فانوس مانند هم وسط سالنش آویزون‌بود که بر خلاف خیلی جاهایی که من دیده‌بودم که مسجد رو با نور سفیدِ مهتابی پُر می‌کنند ، یه فضای تاریک و کم نوری داشت که لامپهای کم نور و زرد گوشه و کنارش روشن‌بود. یعنی می خوام بگم همه‌چی دست به دست هم داده‌بود که بشینی و یه دل‌سیر رازونیاز‌کنی. نونو که اومد بیرون کلی بهش حسودیمون شده‌بود و مثل بُز نگاش می‌کردیم، وقتی از بلندگوی مسجد صدای اذان موذن‌زاده پخش‌شد و یه نم بارونی هم گرفت دیگه دلت می‌خواست همون جا دمِ‌درش بشینی و زار‌بزنی.

خُب دارم فکر می‌کنم همیشه توی پس‌زمینه‌ی ذهن من مسجد یعنی یه جای سردوبی‌روح، یه جایی که هیچ حسِ روحی و معنوی بهت نمیده، که فقط برای مراسم ختم وعزاداری پامونو گذاشتم توش و بوی گَند جوراب و صدای ضجه‌ی الکی نوحه‌خون مغزتو پُر‌کرده. دارم فکر میکنم شاید این خیلی بده که تعداد دفعاتی که کلیساهای مختلف رفتم مخصوصا کلیسای سرکیس خیابون ویلا از تعداد مسجد رفتنم خیلی بیشتر بوده ، تعداد شمع‌هایی که توی کلیسا روشن‌‌کردم که دیگه مقدارش از دستم دررفته . همیشه هم کلی حس و انرژی خوب گرفتم ازشون، حالا به خاطر فضای خوب و آروم کلیساها بوده یا معماری خاص یا هرچی ،انگار دستهای خدا رو روی شونه‌های غمگین‌ت بیشترو نزدیکتر حس‌کردی. حالادیگه بماند که اون دعاها و آوازهای دسته‌جمعی مراسم‌شون واون موزیک فوق‌العاده ارگ‌کلیسا تا کجاها و بالاها که نمی‌بردت.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme