آمده بودی ، تلخ و سنگین ، نشسته بودی روبه رویم ، زل زده بودی به چشمهایم و گفته بودی حرفبزن . نه این مدلی هم که نبود ، مثل بازجوها نه .یه جور نگران یا مهربونی بودی شاید، بعد من بغض کردهبودم و تو تقریبا داد کشیده بودی که خُب لعنتی حرف بزن دیگه ومن ذره ذره ریخته و ازهم پاشیده بودم بیهیچ حرفی...
هنوزم حرف زدن بلد نیستم ،اینو تو بهتر از هر کسی میدونی. هنوزم با دو تا جملهی باربط و بیربط میشه خورد شدنم رو دید و اگه کینهای داشت بسی لذت برد از دیدن تکههای از همپاشیدهی دلم. هنوزم یه آهنگ میتونه بگرده و زیرو زبر کنه و هرچی حس قدیمی و زخم کهنهاس تازه کنه و مثل روز اولش تحویلم بده. هنوزم غروب یه روز زمستونی مثل امروز زل میزنم به اون تیکهی نارنجی خورشید تو دلآسمون خاکستری شهرم و غرق میشم توی صدای ستار . هنوزم از نگاههای عجیب ماشینهای بغلدستی می فهمم صورتم خیسه و دارم هق هق می کنم...میبینی، من هنوزم بزرگ نشدم.
_ خُب بعد که دیدی به جنون و افسردگی مطلق خیلی نزدیکی و شوخی بردارم نیست و دیگه اون نقابِ کذایی همیشهخندان و همهچیز خوبه و من چقدر خوشحالم کنار رفته و دیگه جلوی خیلیها پقی زدی زیرِگریه ، با یک سال وقفه کاری و کُنجعزلت خداحافظی میکنی و دوباره برمیگردی سرکارت .
_ بعد از دو سال دوباره میری رستورانی که از دربون مهربونی که درِ ماشین رو برات باز میکنه تا گارسون خوشتیپ و خوشبرخوردش تا غذای فوقالعاده و موسیقی ایتالیاییاش رو یهجوره نوستالوژیکی دوست داری.
_ بعد از سه سال دوباره با یهدسته گلنرگس سورپرایز میشی وهی فکر میکنی اولین باری که عاشق نرگس شدی کِی و کجا بوده وهی نفس عمیق میکشی وهی روحت از عطرش شاد میشه.
_ بعد از چهار سال دوباره فکر میکنی که باید خودتو از این گرداب بیرحم و دورباطل هرجوریه بیرون بکشی که بدجوری داری بیشتر و بیشتر فرو میری و هنوز خوابی.
باید بگردم
جای تولّدم را عوض کنم
ببینم کجای دنیا میشود
به خاطرِ یک بوسه زندگی کرد
«علیرضا نوری»
نوروز که برای عید دیدنی استاد پیر رفته بودیم با همون مهربونی خاصش آرزو کرده بود که امسال همه ی بچه ها کتابشون چاپ بشه وبیرون بیاد ، البته کاملا واضحه که منظورش من و امثال منِ تازه کار نبود و شاگردهای پیشکسوتش بود .
این ماه هم کتاب دو تا از بچه های خوب کلاس داستان نویسی بیرون اومد که البته دیگه نمیشه اسمشونو شاگرد کلاس داستان نویسی گذاشت که خودشون دیگه یه پا نویسنده اند و عمری رو توی این راه گذاشتند. من به شخصه علاقه خاصی به سبک داستان نویسی و نثر خوب و روانشون دارم و از خوندن تک تک داستانهاشون لذت بردم ، حتی به نظرم به خاطر تنوع خوبی که داستانهای کوتاه این دو تا نویسنده ی عزیز دارند این مجموعه ی داستانِ کوتاهشون می تونه برای کسانی که علاقه به داستان کوتاه در سبکهای مختلف دارند جالب توجه باشه.
هیچ چیز اتفاقی نیست / آتوسا زرنگارزاده / انتشارات افراز / ٢٠٠٠ تومان
جایِ خالیِ سایه / گیتی رجب زاده / انتشارات افراز / ٢٢٠٠ تومان
پ.ن : کتاب یکی دیگه از بچه ها هم از نشر چشمه در راهه که امیدوارم به زودی خبر چاپ شدنش رو بشنویم...
مامان بعد از مدتها داره موهامو میبافه ،بعد از اولین کشفش با یه لبخند یواشی میگه : چه بامزه، جلوی سرت چند تا موی سفید داری. میگم " می دونم ،خیلی وقته . بعدتر اون لحن لبخند میره سمت تعجب ، " اِه ! چند تا هم اینور داری که! " بعدش دیگه میشه ناراحتی رو از صداش فهمید " تو چرا یهو اینهمه از موهات سفید شده؟!!" میگم " پیر شدم دیگه مامان " میگه " خودتو لوس نکن بچه! من که دو برابر سن تورو دارم هنوز اینقدر موی سفید ندارم، حتما یکی این ارث سفیدی رو داشته تو فامیلمون که به تو رسیده" حوصله توضیح و بحث ندارم که چه جوری این ارث خودشو فقط توی این دو ساله نشون داده ، میگم " بین اینهمه موی سیاه این چند تا سفید که چیزی نیست، ولش کن ، بیخیال " رعنا که تا حالا ساکت بوده صداش در میاد و میگه " خیلی هم چیزیه ، همین فردا میری موهاتو یه رنگ خوشگل میزنی تا من دیگه نبینمشون، اعصابم خرد میشه هر بار مبینم موهاتو !! "
بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت
" حسین پناهی "
داغونی دیگه ، داغونی که شاخ و دُم نداره. حالا یا یکی تن و بدنش داغونه در اثر کار زیاد و جفتک و چارگوش و خدایی نکرده عمل شنیع عشق.بازی یا یکی داغونه از برخورد کـــامـــــلا اتفاقی باتوم و چوب و چماق به سر و بدنش، یکی هم مثل من داغونه روحی، از اون لحاظ...می دونید که!
خدا شاد کنه روح اونی رو که این شامپو بدنهای خوشبو رو اختراع کرد،فرقی هم زیاد نمی کنه مال چه برند و مارکی باشه. یعنی دنیایی هم که داغون باشی ها آب داغ و عطر آرامش بخش این حالتو حسابی جا میاره. یعنی می خوام بگم می ارزید وقتی دیدم شامپو بدنم رو بیرون حموم جا گذاشتم اونم درست موقعی که کاملا خیس شده بودم زیر دوش ، تو این سرما بپرم بیرون حموم و بیارمش :)
پ.ن:من همه انواع مدلشو امتحان کردم، خیلی خوش بو بودن ولی نوع قرمزش رو حتما امتحان کنید ، فوق العاده است.
نشسته بودیم توی کافه ای دلچسب وگرم ، رُم بودیم به گمانم، بخار فنجون قهوه ام رو نگاه می کردم با پس زمینه ای از چشمهای تو...ها ها چه غلط ها ،چه رمانتیک! من وتو با هم ، اونم توی ایتالیا...شب قرار بود انگار ضیافت شامی باشیم، تو و دختر نشسته بودید آن سر میز و من و تنهایی این سر میز، که یعنی مثلا آی مردم بدونیدکه ما هیچ ربطی به هم نداریم هااا ،قبلا توافق کرده بودیم انگار. اونوقت دختر از دوستای قدیمی من بود، هاها... تراژدی شد باز،می دونم...بعد دختر رو بغل گرفتی و خندیدی، زیر چشمی نگاهتون کردم و اون قطره ی گرمِ لعنتی سُر خورد روی صورتم...
میام جلوتر که چشمای پُف کرده م رو توی آینه دستشویی ببینم ، شکمم می خوره به سردی چینی دستشویی، یاد غُر های مامان می افتم که لباس نیم تنه نپوش بچه جان ، کلیه هات سرما می خوره و فلان...سرمای دستشویی خوابو از سرم می پرونه. فکر میکنم بعد از عضو شدن اینجا باید بیشتر مراقب کلیه هام باشم نه؟ کلیه ی سرما خورده رو شاید نخوان اصلا، ها ها...مراقبِ چشمهام چی؟ قلبم؟ این بدن به درد کسی میخوره اصلا ...میام وصفحه سفیدم رو باز می کنم. می نویسم که دوباره خوابت رو دیدم، خط می زنم... دوباره از نو می نویسم. صفحه رو می بندم ، سعی می کنم آخرین نگاهت یادم بیاد، بس که دوری و بعید اصلا...بس که خواب دیده ام این روزها منِ بی خواب...
- از در که اومد اینقدر هیجان زده بود و خوشحال که فکر کردیم دوستشو آزاد کردند، گفت نه هنوز آزادش نکردند ولی بالاخره بعد از سه روز پیداش کردم، اسمش توی لیست ۴٠٠ نفری باز.داشتی های اوین بود. می گفت همین که زنده است و اسمش اونجا هست خودش خیلیه، دخترک از خوشحالی داشت بال بال میزد . وقتی به کسایی که رفتند و دیگه هیچ خبری ازشون نشد فکر می کنم می بینم حق داره واقعا...آخ از این بی خبری ...
- زنگ زدم به بابا که تولدشو بهش تبریک بگم ، صداش اینقدر ناراحته و غم داره که یه لحظه فکر میکنم اتفاقی براش افتاده. میگه چه تولدی آخه بابا جون ؟! اگه اون روزهایی که توی خیابون شعار میدادیم یا توی اون زیرزمینهای تاریک و نمور اعلامیه چاپ می کردم که به دست ملت برسونم ،اگه اون شبهایی که شب نامه پخش می کردم می دونستم این روزهای سیاه رو می بینم ترجیح میدادم همون سالها منم کشته شده بودم یا اصلا هیچوقت به دنیا نمی اومدم !
+ پیشنهاد می کنم این آهنگ رو یه بار دیگه با هم گوش بدیم...
برادر خاطرت هست؟ (گوگوش)
خُب واقعیتش اگه هیچ نکته ی مثبتی نداشت تظاهرا.ت مثلا خُود.جوش این بنده خداها دروغ چرا، یک نکته ی مثبت گنده داشت .که هفت ونیم شب بیای تو خیابون و مسیری رو که دربهترین حالتش همیشه حداقل کمِ کمش یک ساعت ونیم طول می کشیده تا به خونه برسی تازه خیلی خوش خوشانت میشد اونم با سرعت ٨٠ مثلا، دقیقا همون مسیرو طی دقیقا بیست دقیقه و با سرعت ١٢٠ بیای خونه. یعنی جوری که واقعا شک می کنی که نکنه غروب یک روز تعطیل از نوع تعطیلات نوروزه، از همون روزهایی که تک و توک ماشین تو خیابونها می بینی یا چی؟ اونوقت فکر کن تو داری توی اتوبانهای این شهر می رونی بودن کوچیکترین ترافیکی !
بیش از اینها آه آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
.
.
.
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
.
.
.
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوشبختم
به مناسبت زادروز فروغ، که بی حضور او و واژه های جادویی اش قطعا عاشقانه هایم شکل دیگری داشت و رنگ و بویی نداشت...
شعر عروسک کوکی با صدای فروغ فرخزاد (دانلود )
می دانی، درست لحظه ای که فکر میکنی و فقط فکر می کنی البته، که بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم یا بهتر بگویم از اوضاع قمر در عقرب خودِ متوهم ات ، درست همان لحظه طلایی یا کذایی که می روی به جمع دل خوشانِ دلخسته البته بپیوندی و خُل خُلی بازی در آوری و هی خودت را لوس کنی و کج و کوله و لبهایت را غنچه کنی که مثلا یعنی بیا بوس و بغل که عیشم با تو مدام است وفلان ، آنچنان با مهارت خاص و ظرافت دلپذیری خدا می زند توی بُرجکِ احساس و تَوهم خوشبختی ات، آنچنان ته مانده ذوق و شوقت را به هـ ا می دهد تا دوباره یادت بماند که گوسفند جان بشین سر جایت و علفت را سق بزن و تو را چه به این حرفها یا که بعدتر تو همان گوسفند سر نبریده هستی که قطره ای آب هم نداده هر روز خودت با اشتیاق گوسفندوارت به مسلخ می روی و کلا عاشقی بر حماقتت، پس بیخود جُفتک پرانی نکن.
بریتنی مورفی رو دوست داشتم همیشه، اون میمیک خاص صورتش بود یا تند تند حرف زدنش یا لبخند خاص و معروفش، نمی دونم. ولی هنرپیشه دوست داشتنی من بود. خب ، خبر مرگ ناگهانی اش هم برام خیلی غیر قابل باور بود اون هم وقتی که فقط ٣٢ سال داشت! نمی دونم واقعا این سلیبرتی ها و هالیوودی ها چی دارند به سر خودشون میارن؟!!
نمی دانی دختر این اواخر چقدر به یادت بودم، نمی دانم چی میشد که هی تماسهایمان به تعویق می افتاد . امروز که زنگ زدی و صدای مهربانت توی گوشی پیچید دلم ریخت، نمی دانی آن لحظه چقدر دلتنگ بودم و چقدر منتظر یک صدای آشنا، منتظر یک خبر خوب .آخر من چطور باور کنم که اینهمه خوشبخت باشم که آن صدای آشنا تو باشی و آن خبر خوب را تو به من بگویی. دختر نفسم را بند آوردی ، اشکهایم دست خودم نبود، باور کن. نمی خواستم تو هم بغض کنی آن هم از این همه راه دور که نه می توانم بغلت کنم و نه می توانم خوشحالی ام را توی بغلت گریه کنم ولی تصور تویی که از کودکی ام تا به حال دوست و همزبان همیشگی بودی و هستی در شکل و لباس مادر شدن سخت است. قبول کن که آنقدر شنیدنش برایم شیرین بود و آنقدر حس قشنگ داشتم از شنیدنش که چاره ای جز گریه نداشتم.تو بهترین مادر دنیا خواهی شد نازنینم ، می دانم. خوش به حال کودکی که آغوش گرم و صمیمی تو را خواهد داشت . زودتر بیا تهران مادر آینده، سخت دلتنگتم...
یلدایی دیگر که کودکت را در آغوش داری کاش کنارت باشم مهربانم تا از قصه ی مشترک این روزهایمان بگوییم برایش .کاش یلدایی دیگر که مردم سرزمینم شادتر بودند و آزادتر، در گوش کودکت لالایی روزهای سبز امید بخوانیم ...
حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم
" احمدرضا احمدی "
نتیجه یک هفته بحث و مباحثه و رایزنی همه به اُدکلن ختم میشه ،یکی هم البته پیشنهاد کُت جیر داده ، آخه اینم شد زندگی ؟! آخه یکی نیست بگه چرا برای آقایون نمیشه کادوی متنوع و هیجان انگیز خرید ؟! اصلا به غیر از لباس و افتر شِیو و ادکلن چی میشه براشون خرید، هاااا ؟!
دو تا تولد دهه آخر آذر ، دو تا تولد دهه اول دی در پیش داریم (دارم) که همه متولدین هم عناصر ذکور تشریف دارند! رسما گه گیجه ی الاغی گرفتم . از یه طرف دلم برای این جیب بیچاره میسوزه و از یه طرف واسه خودم که باید بشینم اینهمه فکر کنم که برای کی چی بگیرم ؟؟ حالا نمیشد همتون توی همین ١٠-٢٠ روزه به دنیا نمی اومدید؟!!
روی کاناپه که ولو شدم مامان زنگ زد ، میگه الان توی پوکت هستیم و داریم میریم برای ماساژ...اینو حالا داره تو چه شرایطی به من میگه ، تو شرایطی که دیگه رسما کمرم تا مونده از خستگی و این که اینقدر با وسواس فرچه کشیدم به این دستشویی و حموم تا از نظر خودم تمیز و براق شده! میگم آخ مامان گفتی ااا رفتی بگو به ماساژوره دو بار ماساژت بده ، جای من هم ماساژ بگیر...میگه چطور مگه؟! میگم بعد از توالت شوری آخه ماساژ میچسبه :))
خودمونیم توالت شوری هم شغل شریفی است هااا ...اون هم از نوع وسواسی اش :) ایشالا قسمتتون نشه!
بعد از ترافیک وحشتناک پنجشنبه شب ایران زمین و ناامیدی از پیدا کردن جای پارک میرم طرف پارکینگ گلستان ، دو سه دوری که توی طبقات پارکینگ میزنم و هیچ جای خالی پیدا نمی کنم ، مستاصل وایمیستم وسط یکی از کریدورها. می بینم یکی از این راهنماهای پارکینگ داره می دوئه طرف ماشین. شیشه رو میدم پایین ، با لبخند میگه " از اون بد شانسایی ها " میخندم و میگم آره سه دور دوره خودم چرخیدم! ماشین پشت سرم بوق میزنه ، اخمهاش میره تو هم و بهش میگه " مگه جا پارک هست یا جلو خالیه که بوق میزنی؟" فوری بین دو تا ستون و یه جایی که به عقل جن هم نمیرسه یه جا پارک برام پیدا می کنه و میگه اینجا پارک کن! میگم این ماشین بغلی میتونه در بیاد؟! "میگه تو پارک کن اون بامن"...
یه کتابفروشی بزرگ جدیدا این حوالی باز شده بود که من هر بار که از جلوش رد میشدم چون عجله داشتم و وقت نداشتم داخلش نرفته بودم. بالاخره یه روز با خیال راحت و وقت آزاد رفتم سراغش، از همون قدم اول و همون بدو ورود دل منو برد ، اینجوری که وقتی در فروشگاه رو باز کردم یه بادزنگ چوبی و ظریف خورد به در و صدای خوبش پخش شد توی فضای ساکت فروشگاه ،( واقعا اکثر قوانین فنگ شویی برای آرامش بیشتر کارسازه ، این بادزنگ هم یکی از اونهاست که واقعا صداش آرامش بخشه). یه آقای متین و آرومی پشت میز و کامپیوتر نشسته بود که با مهربونی و مودبانه سلام و خوش آمد گفت ، بعد همزمان یکی از آهنگهای مورد علاقه من رو گذاشت که جای اون سکوت رو گرفت. بعد از یه گشت درست و حسابی بین قفسه های بزرگ کتابها ، اون کتابهایی رو که می خواستم پیدا نکردم ، یعنی اینقدر کتابها زیاد بود و قفسه ها بلند که چشمهام باباغوری شده بود، ناامید جلوی قفسه ها ایستاده بودم و به صدای سهیل نفیسی که داشت توی فروشگاه پخش میشد گوش میدادم که همون آقای مهربون و خوش برخورد اومد سراغم و پرسید می تونم کمکتون کنم؟ اسم کتابهایی که می خواستمو بهش گفتم ، رفت پشت کامپیوترش نشست و سرچ کرد ، بعد اسم انتشاراتش رو پرسید و دوباره سرچ کرد و با لبخند گفت داریم ، الان براتون پیدا می کنم! بعد از اینکه چند دقیقه کتابها رو که همه شون تقریبا باریک بودند و به زحمت اسمشون از روی عطفش دیده میشد از لابه لای کتابهای دیگه بیرون کشید و داد بهم. قیمت کتابها رو از قیمت روی جلدش هم کمتر حساب کرد! و با یه لبخند مهربونتر بدرقه ام کرد...در ضمن به خاطر صبر و حوصله و برخورد خوب آقای کتابفروش فکر می کنم از این به بعد بیشتر کتابها رو به جای رفتن تا انقلاب از همین آقای مهربون و از همین جا بگیرم.
پ.ن : حافظ میگه " عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو... "در رابطه با عنوان بگم که حالا آقایون هم یه کم دلشون خوش باشه چی میشه مگه ، والااااا :)
*
مینا : مرتضی خیلی عوض شده ...
علی : همه عوض میشن ، تو کیو میشناسی که مثل ده پونزده سال پیشش باشه ؟
مینا : تو ...
* یکی از دیالوگهای خوب فیلم کنعان