گل خونه

زمين آبی ( قسمت آخر )

همان بچه ای که يک بار ، روی سينه لالی نشسته بود و او را زده بود ، گفت:

ـ ما که اين را نمی دانستيم ننه لالی!

بچه ها قول دادند که ديگر لالی را نزنند. اگر هم کسی خواست اذيتش کند ـ چون بی صاحب است ـ آنها کمکش باشند. لالی اين را باور نکرد. می دانست بچه ها باز او را خواهند زد ، با چوب ، با سنگ، اما مادرش اين را نمی دانست برای همين ، خنديد و گفت:

ـ حالا برو با آنها بازی کن. ديدی گفتم بچه ها خوب هستند! فقط بايد بهشان گفت. توی دنيا بچه ها از همه مهربانترند. دلشان هم صافتر است.

لالی جايی نرفت. مادرش گفت :

ـ چرا ايستاده ای؟ خوب برو ديگر !

ـ تو کجا می خواهی بروی، ننه؟

ـ می خواهم بروم دو تا نان بگيرم با حلوا ارده.

ـ من هم می آيم، ننه. من هم می آيم. من می ترسم از بچه ها. تو بروی ، مرا باز می زنند. به خدا نی زنند. ننه! شايد هم آن مرده که دندان طلا داشت و می خواست مرا بدزدد و ببرد توی بيابان، دوباره بيايد و دنبالم کند. من هم می آيم ننه!

 مادرش گفت :

ـ خب بيا برويم.

و راه افتاد، اما ناگهان روی دست خودش زد و گفت :

ـ واه! پول ندارم که ! اصلا يادم نبود مريضم و خانم هم جوابم کرده...تاره خودم هم قوه کار کردن ندارم.

لالی گفت:

ـ عيبی نداره ننه. الان درستش می کنم.

بعد با مداد سبز ، تپه ای بزرگ از زباله کشيد که رويش مقدار زيادی پلاستيک ، شيشه ، سيم مسی و کاغذ بود. لالی گفت:

ـ حالا اينها را می بريم و می فروشيم و نان و حلوا ارده می خريم. تازه دوا هم می توانيم بخريم که هی سرفه نکنی و خون بالا نياوری.

بعد يک گونی از آشغالها را پر کردند تا ببرند تا ببرند و بفروشند. ناگاه لالی صدای غرغر چند سگ را شنيد. سرش را از روی نقاشی اش بلند کرد. يک گله سگ گرسنه اطرافش حلقه زده بودند و با چشمان دريده خود، او را نگاه می کردند. ترس، بدن لالی را فشرد. لالی با هراس از جا بلند شد و شروع به داد زدن کرد:

ـ اصغر آقا! اصغر آقا ! بيا تو را خدا بيا ! بيا کمکم کن.نگذار مرا بخورند. ديگر هر بلايی سرم بياوری ها، به ننه ام هم نمی گويم . ديگر هيچ وقت فرار نمی کنم. هر کاری دوست داشته باشی برايت می کنم.

لالی گريه می کرد و با التماس ، از اصغر آقا درخواست کمک می کرد. اصغر آقا آن دورها آرام به کار خود مشغول بود. حتی سر بر نمی گرداند که ببيند لالی چه کار می کند. لالی بی حرکت و بهت زده ايستاد. به سگها زل زد و گفت:

ـ تو رو خدا برويد ! من ازتان می ترسم. تو رو خدا نياييد جلو! من ، این قدر گناه دارم ! همه مرا اذيت می کنند ، هی می زنند! دلتان به حالم نمی سوزد؟

بعد به سرعت زخم سرش را نشان سگها داد و گفت :

ـ النجا را ببينيد! آن مرده که دندان طلا داشت ، زده است.آن قدر خون آمد من ... من يکبار به يک سگ کوچولو نان دادم ، نازش هم کردم . اصلا نزدمش، آب يخ هم رویش نريختم.

سگها سکگين و غرش کنان جلو می آمدند و حلقه خود را تنگتر می کردند. لالی فرياد زد و کمک طلبيد . ولی صدايش را فقط مادرش و بچه های توی نقاشی می شنيدند. همه آنها فرياد کنان به طرف او می دويدند و داد می زدند :

ـ فرار کن ، فرار کن !

مادرش ، صورتش را خراش می داد و مويه و ناله می کرد. گاهی هم جيغ می کشيد و فرياد می زد :

ـ خداااا، خداااا ، خداااا خودت کمکش کن. وای ی ی ، خدااا...

لالی نگاه کرد. بچه ها داشتند تند می دويدند و از ته صفحه نقاشی جلو می آمدند. لالی يک لحظه با خودش فکر کرد: نکنه آمده اند باز مرا بزنند !

اما وقتی به چشمهايشان نگاه کردو فهميد که آنها برای کمک به او آمده اند، خنديد. داد زد:

ـ ننه! ننه! اينها  راست راستکی مرا دوست دارند . ننه، ببين ، اينها دارند برای من داد می زنند که سگها مرا نخورند ، که سگها فرار کنند ! ننه ، ننه ، من چقدر دوست دارم !

لالی خوشحال بود. ناگاه ديد که اصغر آقا هم دنبال چوب گمشده اش می گردد تا با آن سگها را بترساند. وقتی ديد همه او را دوست دارند ، همه دلواپس او هستند ، از خوشحالی ذوق کرد و خنديد. اين قدر خنديد که باز گريه اش گرفت. بچه ها داد زنان به طرف او می دويدند تا با سنگ و چوب ، سگها را بزنند. يکمرتبه پای يکی از بچه ها توی چروک مقوا گير کرد و پسرک به زمين افتاد.

لالی گفت :

ـ وای خدا ! پايت چی شد ؟

پسزک که درد می کشيد به روی خود نياورد. رو به بقيه کرد و داد زد:

ـ برويد سگها را بزنيد ! برويد کمک لالی کنيد !

همه شروع به دويدن کردند. پسرک هم لنگان لنگان و ناله کنان به کمک او آمد. لالی او را شناخت. همان پسری بود که يک بار روی سينه اش نشسته بود و تف توی صورتش انداخته بود. يکمرتبه لالی احساس کاغدی معلق را در فضا را پيدا کرد. احساس يک خط آبی نيم دايره ای را. احساس سبکی خالص ، کشيده شدن ، جذب شدن. يک بی حالی عجيب ، بعد از يک خستگی زياد و مرموز. يک حالت از خود بی خود شدن ، يک رعشه لدت آور.

وقتی چشمانش را باز کرد خودش را توی نقاشی کنار مادرش ديد . همه غير از مادرش رفته بودند تا سگها را بتارانند.

لالی دويد و خودش را توی بغل مادرش انداخت. مادرش او را در آغوش گرفت و گفت:

ـ آمدی ؟ می دانستم ، می دانستم !

بعد لالی را محکم به سينه اش فشار داد و موهايش را آرام لمس کرد. او را بوييد و چشمان درشتش را بوسيد. لالی به صورت خراشيده مادرش نگاه کرد و گفت:

ـ ننه، ننه، من چقدر خوشحالم که پيش تو هستم ! تو چی ننه؟ تو هم خوشحالی ، نه؟

مادرش در جواب ، فقط گريه کرد. مدتی به گريه گذشت.بعد هر دو ، دست يکديگر را گرفتند و زير آسمان سبز و روی زمين آبی به سمت نقطه ای که زمين و آسمان به هم می رسيدند ، به راه افتادند.

پايان

نوشته شده در جمعه ٢٦ دی ۱۳۸٢ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

زمين آبی ( قسمت سوم )

مادرش رو به اصغر آقا کرد و گفت :

ـ غلط کردی بچه ام را زدی . پدرت را در می آورم.خيال نکن مريضم و زمينگير شده ام .

اصغر آقا به پشت اتاقک فرار نرد و از آنجا سرک کشيد. خوب شد که دهن نداشت وگرنه باز فحش می داد. لالی ديد که مادرش هی به آسمان نگاه می کند. گفت :

ـ چيه ننه؟

مادرش گفت:

ـ چرا دنيا را اينقدر تيره و تار کشيره ای ؟ دلم می گيرد. حالا که رنگ آبی و سبز داری ، رنگ بزن.

لالی گفت:

ـ فقط سبز دارم . آبی يک ذره بيشتر نيست.آخر ، موهايت را خيلی بلند کشيدم.

ـ باشد، رنگ سبز کن. يادت هست آن روز چی بهت گفتم؟ می دانم . آره، می دانم دلت خيلی گرفته!

لالی زد زير گريه و گفت :

ـ آره ننه،ننه، آره . اصغر آقا مرا می زند. هی کار می کنم ، چايی دم می کنم ، اما باز مرا می زند. روی کاغذ ، اسم جنسهايی را که می خواهد ، می نويسد. آن وقت ، توی برف ، پياده مرا می فرستد لب جاده. اين غدر اينجاها شگ هست ننه! تا آنجا می دوم. لب جاده پر از بچه است. همه تا مرا می بينند ، دنبالم می کنند؛ ادايم را در می آورند و با برف می زنند توی سرم . به من می خندند ، مسخره ام می کنند ، دوره ام می کنند و داد می زنند: بچه لاله رو هواش کنيد - از کوچه بيرونش کنيد .

مادرش همين طور که گريه می کرد ، دستش را از توی صفحه بيرون آورد ، سر لالی را مثل آن وقتها بغل خودش گرفت و نوازش کرد.با آن چشمان آبی زار، زار گريه می کرد. قطره های فيروزه ای رنگ اشک سيل آسا از چشمانش جاری بود. اشکها قبل از آنکه رنگ سبز گونه های او را بشويند يا روی زمين بريزند و به اطراف شتک کنند ، سر راه خود رنگ گلهای کبود پيراهن را تغيير می دادند . مادرش ، دست گذاشت روی سينه لالی و گفت :

ـ چشمهايت را ببند. می خواهم  غصه ها را از توی دلت بيرون بياورم.

لالی چشمهايش را بست ، اما نه کاملا و از لای چشم نگاه کرد. مادرش دست ظريف خود را توی سينه لالی برد و حيوانی را که شبيه يک مارمولک بزرگ و سياه بود ، بيرون کسيد و پرت کرد توی زباله ها و گفت :

ـ غصه هايت را در آوردم . ديگر خوشحال باش.

لالی احساس سبکی می کرد. دلش می خواست آسمان را رنگ بزند. با مداد شمعی آبی کوچکی که باقی مانده بود ، فقط توانست تکه ابری را آبی کند. بقيه ابرها را سبز کرد. پرنده ها و حتی خورشيد را هم سبز کرد. همه دنيا را سبز سبز کرد. خورشيد شروع به تابيدن کرد. يکمرتبه بوی نور ، بوی علف تازه ، بوی يونجه زار، همان جايی که مادزش لای نان و پنير ، ريحان  گذاشته و خورده بودند ، به مشامش رسيد . مادرش گفت :

ـ حالا بهتر شد!

خورشيد با حرارت می تابيد و بدن لالی را گرم و گرمتر کرد. مادرش گفت:

ـ آن بچه ها که می گفتی ، کجا هستند ؟

لالی با سرعت ، پنج - شش تا بچه کشيد که دارند با هم بازی می کنند. مادرش پيش بچه ها رفت و گفت :

ـ های. بچه ها! بياييد ببينم. چرا بچه ام را اذيت می کنيد؟

بچه ام توی دنيا هيچ کس را ندارد. هيچ غمخواری ندارد. تنهای تنهاست. اصغر آقا که او را می زند. شما هم عوض اينکه دوستش داشته باشيد ، اذيتش می کنيد. گناه دارد ؛ بيچاره دارد دق می کند.برای همين است که می نشيند و نقاشی می کند.

ادامه دارد...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٢ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

زمين آبی ( قسمت دوم )

لالی با رنگ آبی برای مادرش گيسوان بلندی مثل شاخه های يک بيد لرزان کشيد. چشمان مادرش قهوه ای بود . اما چون رنگ قهوه ای نداشت ، خواست چشمان مادرش را بنفش کند که مادرش از او رنجيد و گفت :

- نه ، بنفش نکن. بنفش ، من را ياد کبودی می اندازد، دلم می گيرد. اگر همه جا بنفش باشد. اين را برای چندمين بار است که دارم به تو می گويم. من از رنگ سياه و کبود بدم می آيد .

لالی ، ناچار چشمان مادرش را هم آبی کرد و گونه اش را سبز.

ـ ننه! چقدر خوشگل شده ای ! به خدا خيلی خوشگل شده ای !

مادرش با دهان سبزش خنديد. بوی رنگ سبز ، چشمان لالی را نوازش می داد.

مادرش گفت :

ـ ای ناقلا ! من کی اينطوری بودم ؟ موها و چشمهايم آبی ، دهن و صورتم سبز؟!

لالی گفت :

ـ رنگ ديگری نيست . نيست به خدا !

مادرش باز خنديد و گفت :

ـ بقيه تنم پس چی ؟

لالی گفت :

ـ آخ ، يادم رفت!

و مشغول شد. با رنگ سبز برای مادرش دستهای لطيفی کشيد.مادرش، دستش را دراز کرد، از نقاشی بيرون آورد و انداخت گردن لالی و او را بوسيد. جای بوسه روی صورت لالی سبز شد. لالی برای مادرش ، يک جفت کفش و يک النگو ، مثل النگويی که او گرو گذاشته بود ؛ و يک پيراهن گلدار با گلهای بنفش کشيد. سر رنگ گلها با مادرش خيلی گفتگو کرد ، او راضی شد. دست خودش نبود ، آخر رنگ بنفش ، قهوه ای سير و سياه را دوست داشت.

مادرش، گفشهايش را که پوشيد ، توی صفحه مقوايی شروع به حرکت کرد. يکمرتبه چشمش به اصغر آقا افتاد. داد زد :

ـ وای ! خدا مرگم بدهد بچه! چادرم را کجا گذاشتی؟

لالی تند برای مادرش يک چادر کشيد مه از داخل وصله خورده بود. مادرش ، رويش را محکم گرفت و به اصغر آقا نگاه کردو گفت :

ـ اصغر آقا اينجا چيکار می کنه؟

لالی گفت :

ـ من پيش او هستم ، ننه. آن روز يادت هست که سقف اتاقمان رويت خراب شد؟ من امدم ديدن تو زير گلها هستی. خيلی گريه کردم. آن وفت ، اصغر آقا آمد، دستم را گرفت و گفت که هر چند فاميل دورمان هست ، ولی از من نگهداری می کند. بعد به همسایه ها گفت که مرا نگه می دارد. آن وقت ، همه دعايس کردند. اصغر اقا مرا آورد پيش خودش . خيلی اذيتم می کند ، ننه. يک بار فرار کردم آمدم پيش تو ، سر قبر تو ،ننه.

هی نشستم و نگاه کردم که بيايی ، اما نيامدی. صدايت کردم . هی گريه کردم ، هی گريه کردم ، باز هم نيامدی. گفتم حالا که نمی آيد ، بگذار برايش تعريف کنم که همه چقدر بلا سرم می آورند. شايد دلش برايم بسوزد و بيايد. خيلی برايت گفتم ، اما باز هم نيامدی. اصغر آقا يکمرتبه آمد. گيرم آورد و مرا زد، هی زد . از دماغم خون آمد . يکی از دندانهايم را هم شکست. اما او باز هم می زد.

ادامه دارد.......

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

زمين آبی ) قسمت اول(

برف تندی می باريد.باد سرد می ناليد و برف را به صورت لالی می زد

لالی همان طور که با چوبدستی اش لابلای زباله ها را می گشت، خودش را از سينه کش تپهای از زباله بااب کشيده ، ايستاد.در برابرش،دشتی از زباله بود و پشت سرش،شهر دودآللود،تيره و خسته. چشمان بی رمق لالی به پلاستيک آبی رنگی خورد که از شکاف کيسه زبالهای بيرون زده بود.

جلو رفت،نشست.پلاستيک آبی رنگ را از کيسه بيرون کشيد.يک کتميون شکسته و بی چرخ بود.آن را توی گونی پر از شيشه و سيم و مسش انداخت.دوباره توی آشغالهای تو کيسه را گشت تا شتيد چيز به دردخوری را پيدا کند.چشمش به مداد شمعی کوچکی خورد.لبخند کم رنگ و دل گرفته ای روی لبش نشست.کسی به آن نگاه کرد.تکه کاغذی برداشت و روی آن،خطی کشيد.مداد شمعی کوچک،پشت سر خود،خطی لرزان به جا گذاشت.نيم خيز شد و نگاه کرد. اصغر آقا آن دورها داشت توی آشغالها را می گشت.

لالی مقوای سفيد و چروک خوردهای را از ميان کيسه بيرون کشيد.پشت و رويش را نگاه کرد.مقوا را که کال يک اسباب بازی بود،مقابلش گذاشت. به آن خيره شد و به فکر فرو رفت که چه نقاشی کند.

مثل هميشه که با زغال روی زمين يا ديوار نقاشی می کرد، يک آسمان تيره و تار کشيد با ابر، کبوتر، برف و خورشيد، خورشيد نقاشی اش، لبخند بر لب داشت،ولی لبخندش هم سياه بود.نمی شد باور کرد که لبخندش حقيقی است. نور خورشيد سياه هيچ چيز را روشن نمی کرد. انگار همه جا، شب شب بود.

لالی اتاقکی مثل اتاقکی که به هصغر آقا در آن زندگی می کرد کشيد؛ با دو پنجره که روی شيشه های بخار کرده آن، هميشه نقاشی می کشيد. بعد اصغر اقا را با ان صورت لاغر و سيبيل کلفت و آويزانش به ذهن آورد تا بکشد. اول چوب اصغر آقا را کشيد؛ همان چوبی که خميشه با آن، کتک می خورد. بعد هم خود او را . يکمرتبه اصغر اقا تکان خورد. برف روی شانه اش را تکاند. تا نگاهش به لالی افتاد،چوبش را برداشت و مثل هميشه ، سرش داد زد:

- توله سگ! باز کز کردی يک گوشه. بلند شو ! د گفتم بلند شو !

اصغر آقا چوبش را بالا برد و مثل روز قبل، محکم به پهلوی لالی زد. درد در پهلوی لالی پيچيد. لالی مداد شمعی را رها کرد و ناله کنان به خود پيچيد. اصغر آقا داد زد:

- تا مثل آن دفعه کبودت نکردم ،بلند شو!... يا نقاشی می کند يا خيالبافی. د بلند شو برو آب بردار بياور.

بعد، دوباره چوبش را بالا برد. لالی به اصغر آقا مهلت نداد و تند با ناخن بلندش؛ چوب اصغر آقا را از روی مقوا پاک کرد. اصغر آقا تعجب کرد و فرياد زد:

-چی؟ چوب مرا می دزدی؟ آره پدر...

لالی خنديد. درد را فراموش کرد. اصغر آقا مرتب داد می زد و فحش می داد؛ درست مثل هميشه.

لالی دهان اصغر آقا را هم پاک کرد. ديگر اصغر آقا نمی توانست سر او داد بزند.

ناگاه هسيمی درون لالی وزيدن گرفت و دلش مثل يک برکه موج برداشت. دستش را زير چانه گذاشت و به مادرش فکر کرد. مداد را بر داشت و پشت اتاقک،يک قبر کشيد؛ يک قبر قشنگ، نه يک کپه خاک؛ مثل آنجايی که قبر مادرش بود. لالی روی سنگ قبر دست کشيد؛ سرد بود مثل يک تکه سيم مسی. به هوای پاک کردن گرد و خاک روی سنگ ، قبر را پاک کرد و با خودش گفت : فايده ندارد. خودش که نيست. بايد خودش را بکشم.

از مداد شمعی سياه فقط يک تکه کوچک باقی مانده بود. با آن توانست فقط يک چشم مادرش را بکشد. با عجله توی کيسه زباله را گشت. آرزو کرد يک تکه ديکر مداد شمعی باشد. بالاخره پيدا کرد، آن هم چند تا. يک تکه مداد سبز، يک تکه آبی و يکی هم بنفش.

لالی مشغول کشيدن صورت مادرش شد. کمی که گذشت ، دست از نقاشی کردن برداشت، به صورت مادرش نگاه کرد و گفت :

- ننه ، ننه، موهايت اينجوری خوب است يا بلندتر دوست داری؟

مادرش چيزی نگفت ؛ دهن نداشت.لالی با رنگ سبز برای مادرش يک دهن کشيد. مادرش خنديد و گفت:

- بلندتر بکش. يادت هست که چه موهای بلندی داشتم؟ می ريختم روی شانه هايم. ان وقت تو می گفتی چقدر خوشگل شدهای ننه!

ادامه دارد...  

نوشته شده در جمعه ۱٩ دی ۱۳۸٢ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

ديوارها ؛ پنجره ها

کوچه ها خاکستری

آسمان خاکستری

دلها خاکستری

آدمهای سخت و آهنی

احساسهای ظاهری

و فريب و   فريب

دختران  سر خورده و غريب

پسران تنها ؛ گم کرده راه

مادران  منتظر ؛ چشم به راه

پدران مضطرب ؛ غرق در فرداها

شهری ساکت و خموش

پر هياهو  ولی ساکت و خموش

چهره های سرد ؛ بی روح ؛ افسرده

و نگاههای غريب ؛ نا آشنا

خنده مصنوعی

گريه مصنوعی

عشقها مصنوعی

...

دلم از اين همه درد

                               دلم از اين همه تلخ

و هوای خفقان آور شهر

ديرگاهيست  به تنگ آمده است

دلم از اينهمه آدمهای بی احساس

دلم از اينهمه آدمهای پول پرست

دلم از اينهمه نيرنگ و فريب

ديرگاهيست به تنگ آمده است...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ دی ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

نه من آنم  که دگر باز کنم  بال و پرم را به هوای پرواز

نه تو آنی که کنون فاش بگويی اين راز

هر چه هست      هر چه بود

دل  به دريا نزديم

از پی حادثه ها ترسيديم

***

نه من آن بيباکم  که دلم دريايست

نه تو آن صيادی که پی يک ماهی است

هر چه هست      هر چه بود

دل  به  اميد  تو  بود

تو   به   اميد   خدا

نوشته شده در یکشنبه ٧ دی ۱۳۸٢ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

دلم گرفت از آسمون

هم از زمين......هم از زمون

 

.........................................

و زندگی آبی است و جريان دارد

و مرگ سپيد است و حقيقت دارد.....

متاسفم......همين

 

نوشته شده در جمعه ٥ دی ۱۳۸٢ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

خسته ام از همه دلتنگی اين سقف کبود

خسته ام از تنش تنهايی

و گريزی ناچار از اينهمه تلخ

خسته از شبهای مهتابی

خسته از چون و چرا  پرسش دهر

                                              خسته از ظلمت شب  جام زهر

بی گمان تار تنيده ام به خود

                                              تاری سخت

و منم زندانی

و در اين زندان تنهايی

                                ای دريغ ؛ روزنه ای ؛ پنجره ای ؛ ديواری

همه تاريکی و درد

هو هوی جغدی شوم

                                 که بر شاخ اميدم؛ نوميدی می خواند

خسته از اين دودلی ؛ اين ترديد

                                              خسته از بوی غم و تنهايی

و سکوتی پر حجم

                             که در اين حجم حقير دل من می شکند

خسته ام ؛ خسته از انديشه اين ترس عظيم

                                      خسته از تابش يک نور عجيب

خسته از بيهودگی ؛ بی ياری

                                       همدمی ؛ فانوسی؛ ديوانی

خسته ام؛ خسته از اين گردش بی چون و چرای شب و روز

***

تشنه ام؛تشنه يک قطره نسيم

                                              تشنه بوی اقاقی؛ بوی عشق

تشنه ام؛ تشنه نوشيدن نور

                                          آه ؛ گلبانگ غروب

تشنه ام ؛ تشنه آن دشت غريب

                                         که در آن آوايم؛ پر پرواز آرد

تشنه ام؛ تشنه يک ابر بزرگ

                                        که ببارد بر سرم قصه پر غصه عشق

تشنه ام؛ تشنه يک جام سپيد

                                        که در آن هيچ نباشد جز عشق

تشنه ام؛ تشنه يک نغمه شاد

                                          تشنه باغ پر از عطر بهار

تشنه بوی گل و پونه و ياس

                                         تشنه بال و پر پروازم

اگه يارايم کرد ؛

                        بروم تا افلاک

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ دی ۱۳۸٢ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

سالروز تولد محمد نوری

خواننده محبوب سه نسل مبارک...

اميدوارم صدای عاشقانه جاودانه اش جاودانه باشد...که هست

 

نوشته شده در دوشنبه ۱ دی ۱۳۸٢ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme