گل خونه

لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است . زیادی تند است خاکستر لیلی هم

دارد می سوزد امانتی ات را پس می گیری ؟

خدا گفت : خاکسترت را دوست دارم . خاکسترت را پس می گیرم.

لیلی گفت : کاش مادر می شدم مجنون بچه اش را بغل می کرد.

خدا گفت : مادری بهانه است بهانه سوختن تو بی بهانه عاشقی تو بی

بهانه می سوزی.

لیلی گفت : دلم زندگی می خواهد ساده بی تاب و بی تب.

خدا گفت : من تاب و تبم بی من می میری...

لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است مرگ من مرگ مجنون

پایان قصه ام را عوض می کنی ؟

خدا گفت : پایان قصه ات اشک است . اشک دریاست دریا تشنگی و من

تشنه ام تشنگی و آب . پایانی از این قشنگتر بلدی ؟

لیلی گریه کرد لیلی تشنه تر شد.

خدا خندید.

عرفان نظر آهاری

 

نوشته شده در جمعه ٢٢ اسفند ۱۳۸٢ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.

آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد.

دل، زنجیر شد. عشق، زنجیر شد . دنیا پر از زنجیر شد. و آدمها همه دیوانه زنجیری.

خدا دنیای بی زنجیر می خواست، نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت : زنجیره ات را پاره کن. شاید نام زنجیر تو عشق است.

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت . شیطان آدم را در زنجیر می خواست.

لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست . لیلی می دانست خدا چه می خواهد.

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.

لیلی زنجیر نبود . لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

لیلی ماند؛ زیرا لیلی نام دیگر آزادی ست.

عرفان نظر آهاری

نوشته شده در جمعه ۱٥ اسفند ۱۳۸٢ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme