گل خونه

همه لرزش دست و دلم از آن بود

که عشق پناهی گردد

پروازی نه         گريز گاهی گردد

آی عشق  آی عشق  آی عشق

چهره آبيت پيدا نيست

و خنکای مرهمی بر شعله زخمی

نه شور شعله بر سرمای درون

آی عشق  آی عشق  آی عشق

چهره سرخت پيدا نيست

شاملو

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٢ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

تولد شاملو عزيز مبارک...

البته  با کمي تاخير...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٢ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

چند بار بغض گلوم رو گرفت و تصویرش توی صفحه تلوزیون از جلوی

چشمم محو شد....

روزی که رفتم استقبالش از فرودگاه مثل همه ایرانیهای آزاده ای که

اونجا بودند...مثل همه زنهای سر بلند این خاک عزیز...سرشار از

عشق و غرور بودم......

ولی امروز ....یک روز دیگه بود....

اهدای جایزه صلح نوبل...شیرین عبادی....یک زن آزاده ایرانی...

کسی که به گفته خودش وقتی اولین کتابش رو می نوشته یک بچه

۴ ساله داشته و یکی ۱ ساله و برای اینکه بتونه کتابش رو بنویسه

توی حموم میرفته(روزی چند بار) و شیر آب رو باز می گذاشته تا

بچه ها فکر کنند حمومه که کاری بهاش نداشته باشند.....

حرفهای فوق العاده جالبی زد....

و چیزی که از همه جالب تر بود   به رغم تلاش مجری CNN که سعی

داشت او را وابسته به گروه یا جناح سیاسی بنامد  اعلام کرد که به

هیچ گروه یا قدرتی وابسته نبوده و نیست و فقط یک مدافع حقوق

بشر است......و تلاش می کند برای احقاق حقوق دیگران و

مخصوصا زنان و کودکان ایرانی.........

او افتخار همه ایرانیان و همه زنهای ایرانیست......

او مایه سر بلندی ایران ماست...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٢ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

قابل توجه علاقه مندان هنر

از فردا نمايشگاه بينال نقاشی در موزه هنرهای معاصر افتتاح ميشود.

فکر کنم از روز سه شنبه بازديد برای عموم باشه.....

من که حتما ميرم...شما رو نمی دونم!

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٢ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

کمکم کنيد...

من چند شبه خوابهای بدی ميبينم...در واقع کابوس

همش ميترسم ...مدام می خوام از اين فکرهای لعنتی نجات پيدا کنم...

نميشه.......

نوشته شده در شنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٢ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

حالا بقيه اش.....

در زمينی که ضمير من و توست

از نخستين ديدار

هر سخن   هر رفتار

دانه هايست که می افشانيم

برگ و باريست که می رويانيم

اب و خورشيد و نسيمش مهر است

گر بدان گونه که بايست به بار ايد

زندگی را به دل انگيزترين چهره بيارايد

انچنان با تو در اميزد اين روح لطيف

که تمنای وجودت همه او باشد و بس

بی نيازت سازد از همه چيز و همه کس

زندگی گرمی دلهای به هم پيوستست

تا در ان دوست نباشد همه درها بسته است

 

در ضميرت اگر اين گل ندميدست هنوز

عطذ جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيدست هنوز

دانه ها را بايد از نو کاشت

اب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد کرد

رنج می بايد برد

دوست می بايد داشت

با نگاهی که در ان شوق بر ارد فرياد

با سلامی که در ان نور ببارد لبخند

دست يکديگر را بفشاريم به مهر

جام دلهامان را مالامال از ياری  غمخواری

بسپاريم به هم

بسراييم به اواز بلند

شادی روی تو ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه             

          عطر افشان

                           گل باران باد

نوشته شده در شنبه ۸ آذر ۱۳۸٢ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

دوستی


دوستی

دل من دير زمانيست که میپندارد

دوستی نيز گلی ست مثل نيلوفر و ناز

ساقه ترد ظريفی دارد

بيگمان سنگدل است انکه روا ميدارد

جان اين ساقه نازک را دانسته بيازارد

...

بقيه شعر رو اگه خواستيد براتون می نويسم

نوشته شده در پنجشنبه ٦ آذر ۱۳۸٢ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

قاصدک

هميشه دوستی برام خيلی با ارزش بوده و هست........

يک دوست خوب پيدا کردم .......

کسی که همه وجودش شاديه...

 

هميشه وقتی يک دوست خوب پيدا ميکنم ياد شعر (دوستی) فريدون مشيری می افتم.

دوست خوبم شاد باشی

 

نوشته شده در پنجشنبه ٦ آذر ۱۳۸٢ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

حالا ديگه تصميم گرفتم براتون از شادی بگم........

شادی که مثل ديدن يک لبخند معصومانه است........

مثل وقتی که يک چيزی داره توی دلت غوغا به پا می کنه  

وقتی که می خواهی يک عزيزی رو ببينی و از خوشحالی توی پوسته خودت نمی گنجی.......

خيلی شيرينه...... هممون تجربه کرديم.

انتظار           انتظار

يک انتظار شيرين....

 

انتظار       انتظار

عادت ديرينه ام

از پس  اين شيشه ها و پنجره ها

ديدن دوباره ات         

گل کردن دوباره ام

لرزش دست و دلم

حبس اين فريادها در سينه ام

شرم اين شيدايی بر گونه ام

رفته ای و مانده ام

با عادت ديرينه ام

در پس اين شيشه ها

پنجره ها

انتظار... انتظار

عادت ديرينه ام

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ آذر ۱۳۸٢ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

خيلی دلم می خواست از شادی بنويسم......ولی نشد....انقدر دلم گرفته که ديگه جايی برای شادی نمذاره... اين خيلی بده که ادم وبلاگش رو با غم شروع کنه  مگه نه؟

نمی خوام غمنامه بنويسم ولی اين شعرم مدام داره توی ذهنم می گرده

 

تو در خيال يک رود

من با رويای يک مرداب

زندگی می گذرد

تو با رود ميروی   

من در مرداب ميمانم

لحظه ها می گذرند

تو با جريان اب رفتی

من در سکون اب تنها ماندم

و هزاران سوال بی جواب

که چرا تو ماهی دريا شدی

من نيلوفر مرداب !

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۳ آذر ۱۳۸٢ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

در يکی از روزهای ارديبهشت شادی و غم در کنار درياچه ای همديگر را ديدند.بهم سلام دادندوکنار ابهای ارام نشستندوگوفتگو کردند......

شادی از زيبايهای روی زمين سخن گفت....از شگفتيهای هر روزه زندگی در دل جنگل و در ميان تپه ها و از اوازی که سپيده دمان و شامگاهان شنيده می شود.........

نوشته شده در یکشنبه ٢ آذر ۱۳۸٢ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme