گل خونه

                                                     اينست قهرمان

او پهلوان نبود

هرگز به عمر خویش

میدان پهلوانی ندیده بود

بر سینه اش نبود

هرگز مدالهای افتخار

اما ........

او پهلوان زندگی سخت خویش بود

هر روز با امید

با کار ، نان ز کوره خورشید می ربود

شبها که تن به روزن کاشانه می کشید

فریاد شادمانی فرزند و همسرش

پر می کشید بار دگر سوی آسمان

آورد قرص نان

اینست پهلوان .

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

به خواهر خوبم و همسر مهربانش که عاشقانه با يکديگر پيمان بستند :

بخشی از خاطرات حوا

بعد از هبوط :

وقتی به گذشته می نگرم بهشت بنظرم یک رویا می آید . قشنگ بود ، فوق العاده قشنگ ، قشنگ و افسونگر و حالا از دست رفته است و من دیگر آنرا نخواهم دید . بهشت از دست رفته است ،اما من او را یافته ام و خوشنودم . او آنقدر که می تواند ، مرا دوست دارد و من او را با تمام شور وجودم دوست می دارم و گمان می کنم این موضوع زیبنده جوانی و نوع من است . از خویش می پرسم ، چرا او را دوست دارم ؟ و در می یابم که نمی دانم و چندان فرقی هم نمی کند . امی آنچه هست این نوع عشق محصول عقل و استدلال نیست - مثل عشق به سایر موجودات - گمان می کنم چنین باشد . من بعضی از پرندگان را به خاطر نوای خوششان دوست دارم ، اما آدم را به خاطر صدای خوبش دوست ندارم و هر چه می گذرد مطمٍٍٍعٍِِن می شوم که چنین نیست. گر چه می خواهم که برایم بخواند چون دوست دارم از آنچه اوبدان علاقه دارد آگاهی یابم. گر چه صدای او مرغ را از تخم می اندازد ! برای خاطر ذکادتش هم نیست که او را دوست دارم. او که خود چنین نبوده است خدا او را ساخته است و همین کافیست.هدفی خردمندانه در آن وجود دارد، می دانم. و من می دانم با گذشت زمان همه چیز رو به پیشرفت خواهد بود و بعلاوه عجله ایی هم نیست او بقدری که باید ، خوب است.

او را به خاطر وقار و تاً مل و نازک سرشتی اش دوست نمی دارم، گر چه او فاقد این چیزهاست اما خوب است و هر روز هم بهتر می شود. سخت کوشی او هم دلیل دوست داشتن من نیست؛ نه اصلا. فکر می کم سخت کوشی در نهاد اوست و نمی دانم چرا او این موضوع را از من پنهان می کند و این تنهی رنج من است. اما از جهاتدیکر او حالا با من رک و راست است. مطمعن هستم که او فقط این موضوع را از من پنهان می دارد. اینکه او رازی را از من پنهان می دارد، غصه دارم می کند و بعضی مواقع خواب را از چشمم می رباید. اما من این موضوع را از ذهنم بیرون می کنم و این در خوشحالی من خللی ایجاد نمی کند، شادی که وجودم سرشارآن است. از معلومات او هم نیست که دوستش دارم؛ نه. او آنچه را می داند از خویش فرا گرفته و چیزهای زیادی می داند ، اما به خاطر این هم نیست. جوانمردی او هم باعث عشق من به او نیست. او درمن اثر کرده اما تقصیر او نیست فکر می کنم این ویژگی جنس ماست. او که جنس خویش را انتخاب نکرده. اما من در او اثر نکرده ام و البته اگر چنین بود من قبل از او نابود می شدم اما این هم از خواص جنسشت است و اهمیتی ندارد من که جنس خویش را انتخاب نکرده ام.

امی چرا او را دوست دارم؟ فکر می کنم صرفا بخاطر مرد بودن اوست. اما من می توانم بدون این موضوع هم او را دوست بدارم. حتی اگر مرا اذیت هم بکند من باز او را دوست خواهم داشت، می دانم و این موضوع به جنس ما بر می گردد.

او قوی و زیباست و من به این خاطر او را دوست می دارم من او را تحسین می کنم و مایه غرور من است. اما او را بدون این ویژگی ها هم می توان دوست داشت. او اگر ساده و بدون این خصاءص هم بود باز او را دوست می داشتم. اگر بیمار و رنجور بود برایش دعا می نمودم و تا زنده بودم از او مراقبت می کردم.

بله، من فکر می کنم من او را بخاطر اینکه مرد است و مال من است دوست می دارم. دلیل دیگری در کار نیست و همچنانکه اول کفتم این نوع عشق حاصل عقل و منطق نیست؛ خود به وجود می آید- و کسی نمی داند از کجا - و توضیحی هم در کارش نیست و نیازی هم به توضیح نیست. من اینچنین می اندیشم.اما من یک دخترم و اولین کسی هستم که عشق را می آزماید و شاید روزی ثابت شود که این نتیجه گیری من از روی بی تجربگی و خامی بوده است.

چهل سال بعد :

اما دعا و آرزوی من این است که ما این راه زندگی را با هم به پایان بریم. آرزویم این است که نمیریم مگر آنکه در قلب هر زن و شوهری که عاشق هم هستند جایی داشته باشیم تا آخر دنیا ، عشق بنام من - حوا - خوانده شود.

اما اگر قرار است یکی از من اول برود دعایم اینست که من اول باشم . او تواناست و من نه. آنقدر که من به او احتیاج دارم او به من احتیاج ندارد. زندگی بدون او زندگی نیست چگونه می شود آنرا تحمل کرد. و این دعا جاودانه است و مادامی که نسل من روی زمین است ، این دعا زمزمه خواهد شد. من اولین همسر دنیایم و در آخرین همسر دنیا من - حوا - تکرار خواهم شد.

و آدم بر گور حوا چنین نوشت :

با حضور حوا ، همه جا بهشت من بود.

 

نويسنده : مارک تواين

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

جعبه چوبی

به صورتش نگاه کرد مطمعن بود که حواسش به او نیست.مثل همیشه غرق در تلویریون شده بود .به آشپزخانه برگشت ،یاد روزهای اول زندگی مشترکشان افتاد.خنده اش گرفت، چقدر سعی می کرد غذایی را که درست می کرد به بهترین نهو ممکن بیاراید و چقدر توی ذوقش می خورد وقتی او بی اعتنا به آن همه سلیقه که به خرج داده بود فقط سر میز می نشست و بی هیچ حرفی غذایش را می خورد.حالا مدتها بود که گاهی اوقات حتی غذا را با ماهیتابه به سر میز می آورد.

هنوز خاطره بد آن شبی که به نظرش خوشمزه ترین غذای عمرش را پخته بود در ذهنش بود ،همان شبی که او مثل همیشه بی هیچ حرفی سر میز نشسته بود و با پوزخندی به شمعهای روی میز اشاره کرده بود و پرسیده بود : مگه برق رفته ساغر!!

وباز توی ذوقش خورده بود و از آن شب تمام شمعهای توی خانه و اتاق خوابشان را جمع کرده بود و گذاشته بود توی انباری فقط برای زمانی که برق می رفت.

دوباره از آشپزخانه بیرون آمد، نگاهی به سینا انداخت که هنوز غرق تماشای تلویزیون بود پرسید: چای می خوری؟

سینا بی آنکه سرش را برگرداند جواب داد: آره ،می خورم.

اینبار با سینی چای برگشت و کنارش نشست. تلویزیون را خاموش کرده بود و روزنامه عصر را جلوی صورتش باز کرده بود و مشغول خواندن بود. نمی توانست صورت بی تفاوتش را ببیند که پشت کاغذهای روزنامه پنهان شده بود، ولی از همان پشت هم می توانست نگاههای بی تفاوتش را تجسم کند.

آن سالها وقتی او زیاد روزنامه می خواند و توجهی به ساغر نداشت پشت سرش می ایستاد و دستهایش را دور گردنش حلقه می کرد، صورتش را به صورت او می چسباند و با یک حرکت ناگهانی خودش را در آغوش او می انداخت و با یک بوسه طولانی جای هر گونه اعتراض را از او می گرفت و در آخر روزنامه را که زیرش مچاله شده بود به آشپزخانه می برد و در کاغذهای باطله می انداخت . ولی حالا همه روزنامه هایشان سالم سالم بود چون او دیگر با خیال راحت همه روزنامه هایش را می خواند.

از کنارش بلند شد ،چرخی در اتاق زد، دستی روی میز کشید ،سر انگشتانش را نگاه کرد، به آشپزخانه رفت و با دستمال گردگیری برگشت و مشغول شد. وسواس عجیبی پیدا کرده بود. هر روز تمام خانه کوچکشان را که با سلیقه خاصی چیده و تزیین شده بود تمیز می کرد .

سینا دوباره زیر لب غر زد : چقدر این شیشه ها را تمییز می کنی مگر نمی بینی که تمیزند، تو که انقدر وسواسی نبودی ساغر!!

به آشپزخانه برگشت می خواست برای خودش کیک بپزد ، آخر شب تولدش بود .در یخچال را باز کرد تخم مرغ و آرد را از یخچال بیرون آورد رغت سراغ کتاب آشپزی اش خیلی وقت بود کیک درست نکرده بود. بی هدف شروع به ورق زدن کتاب کرد ،کیک شکلاتی، کیک نسکافه، کیک ساده ،کیک توت فرنگی... عاشق کیک توت فرنگی بود ولی تو اون فصل توت فرنگی از کجا کیر می آورد؟

دوباره به ورق زدنش ادامه داد و کتاب را بست. تخم مرغها و آرد را به یخچال برگرداند . از پختن کیک منصرف شده بود. دوباره به فکر فرو رفت ؛یاد اولین جشن تولد بعد از ازدواجش افتاد با ان همه دوست و آشنایی که دعوت کرده بود. چقدر آن شب خوشحال بود؛ با آنکه تمام کارها را خودش به تنهایی انجام داده بود اصلا احساس خستگی نمی کرد.

چقدر از هدیه سینا خوشحال شده بود انگار دنیا را بهش داده بودند . چیزی که همیشه دلش می خواست ؛یک جعبه موزیکال چوبی با یک گردنبند زیبا که قبلا وقتی از جلوی ویترین یک مغازه توی خیابان ویلا می گذشتند از همان مغازه هایی که چیزهای قدیمی و قشنگی داشت ساغر با خودش کفته بود چه گردنبند قشنگی و آن را در گردنش تجسم کرده بودو حالا ان گردنبند قشنگ توی جعبه چوبی بود.

از آن شب به بعد موزیک آن جعبه برایش شده بود قشنگترین و خاطره انگیزترین آهنگ دنیا.

روزی که سینا با عصابنیت زد و جعبه را شکست، قلب ساغر برای همیشه شکست.

دوباره با صدای سینا که می گفت چقدر توی آشپزخانه ور می روی؟ به خودش آمد.

نیمه شب شده بود. نمی دانست چندین ساعت در آشپزخانه بوده و با افکارش بازی می کرده.

سینا گفت : من می روم بخوابم زیاد سر و صدا نکن.

ساغر گفت : شب بخیر و مثل هر شب رفت که ستاره ها را بشمرد.

نویسنده: خودم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme