گل خونه

از لحظه ای که زنگ زد صداش می لرزید؛ دلم ریخت ولی به روی خودم نیاوردم و احوالپرسی کردیم و از حال شوهرش پرسیدم تا  بالاخره گفت اینجا ته باغ  قاصدکها رو که می بینم یاد تو می افتم...پرسیدم چرا من؟ دیگه بغضش ترکید... گفت آخه تو از بچگیت قاصدک  خیلی دوست داشتی...

من هم بغضم ترکید...گاهی فکر می کنم هنوز هم مثل زمانی که بچه بودیم نگران منه و هنوز هم من همون خواهر کوچولوی نازک نارنجی شم که وقتی دلش می شکست توی بغلش مثل ابر بهار گریه می کرد...

دلم براش خیلی تنگ شد...

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

دوستی مانند ايستادن بر سيمان خيس است

هر چقدر بيشتر بمانی رفتنت سخت تر می شود

و اگر حتی بروی رد پايت برای هميشه باقی می ماند

نوشته شده در شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

سزاوار نگاهت نيستم من

پريشان صدايت نيستم من

تو می گويی که جان در بند من بود

نمی دانی که جانت نيستم من

برايم گفتنی ها را نگفتی

نگفتی آشنايت نيستم من

تو گفتی که دلی در پايم افتاد

ندانستی که عاشق نيستم من

در اين بيهوده راه سرد و تاريک

نه همپا  همسفر هم نيستم من

به اندوه دلم پی برده بودی

تو می دانی که سر خوش نيستم من

درونم می زند هر دم کسی بانگ

خدا را با که گويم کيستم من

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

اشک رازيست

لبخند رازيست

عشق رازيست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نيستم که بگويی

نغمه نيستم که بخوانی

صدا نيستم که بشنوی

يا چيزی چنان که ببينی

يا چيزی چنان که بدانی

من درد مشترکم

مرا فرياد کن!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

بزرگترين هديه ای که تا کنون گرفته ام

از سوی خداست

و من نام آن را پدر گذاشته ام

هميشه پيش خودم فکر می کردم که قدر زحمات پدر و مادرم رو می دونم و فکر می کردم ؛ ولی الان می تونم به جرات بگم که اصلا بچه قدر دانی نبودم...

کلا آدما تا وقتی که ازدواج نکردند و خودشون يه خانواده جديد تشکيل ندادند نمی تونند به ارزش واقعی اونها پی ببرند. من هم تا وقتی که ازدواج نکرده بودم همين ديد رو داشتم.

ولی چيزی که ذهن من رو الان خيلی به خودش مشغول کرده اينه که  نسل پدران ما واقعا پدر بودند ( تقريبا بيشترشون) ؛ ولی دختر و پسرهای نسل ما واقعا چطور می خواهند پدران و مادران آينده اين سرزمين باشند!!

جوانهايی که برای ازدواج کردن هم احساس مسئوليت نمی کنند چه برسه به بچه دار شدن و بچه بزرگ کردن...

به هر حال پدر شدن سخت نيست

پدر بودن سخت است

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

دلم هوای کودکی ام را کرده بود؛

کوچه گرم و عطش کرده با کاجهای بلند.

حياطی که هر روز صبح ميعادگاه خنده های شادمانه کودکی ام بود و باغچه ای که پر بود از گلهايی که هر کس می ديد غبطه اش را می خورد؛ باغچه ای که تمام عشق تمام بعد از ظهرهای پر آرامش پدرم بود.

يادم می آمد که چقدر دلم می خواست مثل پدرم باشم. بعد از ظهرهای گرم تابستان که پدر بباغچه را آب می داد؛ ميرفت روی صندلی توی ايوان می نشت و کتاب می خواند. من هم می دويدم توی اتاقش و از توی کتاب خانه ای که برايش عزيز ترين چيز دنيا بود يک کتاب بر می داشتم و با اينکه هنوز خواندن بلد نبودم کنارش روی صندلی می نشستم و به صفحه کتاب خيره می شدم و هر چند دقيقه کتاب را ورق می زدم...وای که چقدر شوق خواندن داشتم...

آن روزها هميشه آرزو می کردم ای کاش خواندن بلد بودم تا تمام اين کتابها را مثل پدر می خواندم...

دلم هوای آب تنی توی حوض بزرگ مادربزرگ را کرده بود؛ با آن همه صدا و قال و قيل بچه ها...

دلم هوای لواشکهای پهن شده توی سينی را کرده بود که تابستانها  توی ايوان رديف می شد تا خشک بشند و در آخر هم هميشه نصفش قبل از خشک شدن خورده می شد....

چقدر توی کنج آن حياط خانه خيالی برای خودم ساختم ُ چقدر عروسکهامو نشاندم توی خانه ام  تا ازشون پذيرايی کنم و چقدر جای تک تکشون حرف زدم...

ياد کودکی ؛ لحظه های شيرين سادگی و خنده های معصوم و بی ريا بخير...

چقدر زود بزرگ شدم...چقدر زود

نوشته شده در دوشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme