گل خونه

توی این آپارتمان ما یه سری زوجهای جوان امروزی زندگی می کنند که هر کدوم یه بچه کوچیک دارند. یکی از همین زوجهای باکلاس امروزی همین همسایه ی طبقه پایینه که خیلی ادای آدمای بافرهنگ و های کلاس رو در می یاره...

داشتم از پله ها پایین می رفتم که دیدم خانوم با پسر ۶-۷ سالش دارند میرند توی خونه. به خانوم خوش تیپ همسایه سلام کردم که با کلی ادا و قیافه از پشت عینک دودی اش یه نگاهی به سر تا پای من انداخت وبا کلی لهجه فنگلیش و ناز و ادا جوابم رو داد و از اونجایی که عادت دارم من همیشه به بچه ها سلام کنم به پسر شیطونش که داشت نگاهم می کرد هم سلام کردم که خوب طبق تربیت درست مامان باکلاسشون جواب نداد! در همین حین یکی از وسایلهایی که دست پسرک بیچاره داده بود افتاد روی زمین و مامانش خیلی محترمانه شخصیت اون بچه رو به هیچ گرفت و جلوی من بهش گفت  خاک بر سره بی عرضت کنند...

برای اینکه بچه بیشتر از این خجالت نکشه سریع از پله ها رفتم پایین. هنوز به پاگرد بعدی نرسیده بودم که صدای گریه ی پسر بچه بلند شد که خوب حتما خانوم با کلاس و خوش تیپ امروزی بچه فسقلی رو به خاطر حمال خوبی نبودن و نروسندن اون همه بار صحیح و سالم به خونه کتکش زده بود!!!

دیگه از عصبانیت داشتم منفجر می شدم که رسیدم به در خروجی و دیدم شوهر خانوم محترم توی ماشینش لم داده و با موبایلش صحبت می کنه و با گیسهای بلندش ور می ره....!!!!!!!!

از اون لحظه تا حالا همش دارم فکر می کنم که این دختر های به ظاهر تحصیلکرده و متمدن و باکلاس و طبق آخرین مد روز  یه لحظه هم که شده به تربیت درست بچه هاشون فکر می کنند یا فقط ادای مامانهای امروزی رو در میارند؟!!!

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٥ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

با یاد روز آشنایی

همراه اندوه نگاهت

رفتم که دیگر برنگردم

دیگر نمی مانم به راهت

من قصه اندوه و دردم

رفتم که دیگر برنگردم

من شعله ای خاموش و سردم

رفتم که دیگر بر نگردم

رفتم دگر بدرود بدرود

پایان گرفت افسانه ما

چون قایقی در دست طوفان

ما عشقمان گم شد به دریا

رفتم دگر بدردود بدرود

 از من چه دیدی من چه کردم

از من گذشتی بی تو من هم

رفتم که دیگر بر نگردم

 

 

اکنون چو پاییز نگاهت

غمگینم و تنها و خسته

کی می توان برگشت افسوس

پشت سرم پلها شکسته

 

 

یاد تو همچون سایه با من

هر جا که رفتم همسفر بود

تو بی من و یاد تو با من

عشق تو دیگر بی ثمر بود

من قصه اندوه و دردم

رفتم که دیگر بر نگردم

من شعله ای خاموش و سردم

رفتم که دیگر بر نگردم

 

 

محمد سریر

محمد نوری

نوشته شده در شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

روی یک جدول بسته

یه پسر بچه نشسته

گلهای سرخ رو گرفته

لای انگشتهای بسته

گل فروش کوچک ما

شبها زخمهاشو شمرده

 همه ی آرزوهاشو

 باد دزد کوچه برده

اگر هم با گشنگی هاش

شب رو تا صبح سر آورده

سر رسیدن بهار رو

کسی یادش نیاورده

آی خانم...گل

آی آقا...گل

اولین بهار من گل

آی خانم...گل

آی آقا...گل

آخرین بهار من گل

 

آدما تو فکر عیدن

فکر یک ماهی سفیدن

اونا از تو خونه هاشون

انگار هیچی نشنیدن

دیگه شب از راه رسیده

غنچه غروب رو چیده

از پسر بچه ی خسته

هیچکی یک گل نخریده

پل عابر پیاده اما

جای امن خوابه

رو لب اون پسر اما

یه سوال بی جوابه

ای خدا چرا نمی شه

این گلها یه لقمه نون شه

جای خواب من رو ابرها

روی باغ آسمون شه

چرا سوسوی ستاره

تو شب من نمی مونه

قدر این گلهای سرخ رو

چرا هیچ کس نمی دونه

 

صبح شده اون وره شیشه

پسرک بیدار نمی شه

انگاری تمام عمرش

توی خواب بوده همیشه

گلهای مرده ی پرپر

روی پل ریخته کنارش

خیره موندن به خیابون

اون چشمای بیقرارش

چشم بچه های کوچه

اما بازن زیر بارون

توی مرخصی عیده

پاسبون این خیابون

کی می شه از خواب بیدار شن

آدمای این خیابون!

شاعر ؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

خطی از نور سپید

دیدگانم پر شد از شبنم

غرق در رویایت

آسمان پاسخ گفت

آسمان لبخند زد

در درونم باران می بارید

پاییز ۸۰

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٥ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

ای دوست غمگین من اگر می توانستی ببینی که بخت بد که شکست تو در زندگیت بوده همان نیرویی است که قلبت را روشن می کند و روحت را از مغاک تمسخر بیرون می آورد و تا عرش احترام بالا می برد آنگاه رضا به داده می دادی و آن  را میراثی می دانستی که تعلیمت می دهد و آگاهت می کند.

جبران خلیل جبران

نوشته شده در شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٥ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme