گل خونه

دستش را تا جایی که می توانست کشید؛ بی فایده بود. باید بلند می شد تا ساعت را بردارد ولی حتی چشمهایش را به زور می توانست باز کند.

ملافه را کشید روی سرش و نیم غلتی زد؛ انگار در یک لحظه خشکش زده باشد مثل برق گرفته ها از جا پریدو ملافه را پس زد، دوباره رفته بود ، بدون خداحافظی یا حتی بوسه ای .

ساعت را برداشت، نزدیک ظهر بود ، هر چقدر فکر کرد یادش نیامد چند ساعت است که خوابیده،اتاق هنوز بوی عطر تنش را می داد. آب داغ را که باز کرد روی بدنش تازه به هوش آمد، یادش افتاد که سه شنبه است و الان باید سر کارش باشد. با عجله دوش گرفت و از خانه بیرون زد.

ساعت پنج بعد از ظهر بود که دیگرطاقتش تمام شد ، گوشی تلفن را برداشت و شماره خانه را گرفت، گوشی آنقدر زنگ خورد تا روی پیغام گیر رفت، هنوز صدای آرام بخشش روی تلفن بود. آرام در گوشی نجوا کرد: دوستت دارم جو جو... همکارش زیر چشمی نگاهی به او انداخت ولی به روی خودش نیاورد ، دیگر به این کار هر روزه همکارش عادت کرده بود.

یک ساعت بعد راه افتاد به سمت خانه، باز هم مردمی که با عجله به سمت خانه می رفتند و باز هم ترافیک سرسام آور. از گل فروشی سر کوچه دو تا شاخه گل سرخ خرید و آرام آرام به سمت خانه قدم برداشت ، باز هم بوی عطر تنش را در هوا استشمام کرد ، با خودش زمزمه کرد پس برگشته است. در را که باز کرد مثل هر روز چند لحظه ای مکث کرد  و منتظر شد تا از پشت دیوار غافلگیرش کند و با یک آغوش مهربان ازش استقبال کند... چند دقیقه بعد به خودش آمد و در را بست. کمی جلوتر کنار عکسش خم شد و بوسه ای به گونه اش زد، انگار پری کوچکش در عکس خندید که فضا دوباره پر شد از عطر تنش...

گلهای سرخ را کنار روبان سیاه قاب عکس گذاشت و رفت تا خاطرات شیرینش را مزه مزه کند...

نوشته شده در یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme