گل خونه

داستان از اونجایی شروع شد که دو تا قمری عاشق اومدن و روی هره پنجره لونه ساختن ، کمی بعد شاهد سه تا جوجه کاکل زری بودم که مدام نوکشون برای غذا باز بود. تا اینجا قسمت خوب ماجرا بود تا اینکه یک تصمیم احمقانه گرفتم و اون خریدن دو تا همستر بود. از اونجایی که آقای فروشنده خیلی مهربون بود اصلا به من نگفت که چه اشتباه بزرگی رو دارم مرتکب میشم ولی خوب از اونجایی که خدا همه موجودات رو جفت آفریده، احساسات رمانتیکم گل کرد و گفتم یکی نر باشه ، یکی ماده که تنها نباشند!!. باز آقای فروشنده نگفت که خانوم مگه میخوای خط تولید همستر راه بندازی که نر وماده میبری؟!! این رو بعدا متوجه شدم که عجب اشتباهی کردم چون اولا همستر ذاتا موجود اجتماعی نیست و به هیچ وجه نمی تونه یک هم نوع خودشو ببینه ، در نتیجه این دو تا مدام مثل سگ و گربه با هم دعوا می کردن و من مجبور بودم هی دادگاه خانواده براشون تشکیل بدم . دوم اینکه وقتهایی هم که به صلح و صفا بودن مشغول کارهای بی ناموسی می شدن که یک روز به حدی هایپر سکچوال شدن که بچه خواهرم که اون موقع تازه یک ساله شده بود هی با دستهای کوچیکش می زد به قفسشون و یک داد کوچیک سرشون می زد، بچه غیرتی شده بود ، این خنگول ها هم با هر داد این فسقلی یک لحظه دست از کار می کشیدن و دوباره مشغول می شدن خلاصه فیلم کمدی بود برای خودش که نتیجه اش این شد که به دو ماه نرسیده هفت تا همستر دیگه به جمع خانواده نه چندان مهربونشون اضافه شد!!

برای کسایی که مثل من شدیدا به بو حساس اند بگم که یک موقع هوس داشتن همستر به سرشون نزنه ، چون این موجودات خنگ مثل خرگوش ثانیه به ثانیه کثافت کاری می کنند و حسابی روی اعصابتون اسکی می کنند.خلاصه بیشتر از این نتونستم تحملشون کنم و همسترها رو با کلیه مخلفاتشون ، از قفس تریبلکس و چرخ و فلک گرفته تا خاک اره و غذای کمکی و غذای اصلی بخشیدم به یک بنده خدایی که عشق همستر بود.

چیزی نگذشته بود که یک جفت گربه محترم ظاهرا مناسب ترین جا رو برای مراودات عشقی زیر پنجره اتاق خواب من تشخیص دادن و چندین شب پیاپی اعصابمون رو مورد مرحمت و لطفشون قرار دادن با صداهای وحشتناکی که ازش بیزارم. نتیجه اش هم پنج تا بچه گربه خوشگل بود و من همش می ترسیدم مامان ددری شون دوباره هوای گربه های کوچه رو کنه و اینها از گرسنگی بمیرن .به همین خاطر هر روز باید مثل دایه براشون شیر و غذا میبردم تا از آب و گل در اومدن و از اینجا رفتن تا هر کدوم یک گوشه دیگه جیغ و داد راه بندازن .

برای عید دو تا ماهی گلی خوشگل گرفته بودم که بعد از اینکه از مسافرت برگشتم برای این که وجدان درد نگیرم که باعث مرگشون توی این فضای محدود میشم بردمشون توی استخر باغ رهاشون کردم ، یکیشون که هیچ امیدی به زنده موندنش نداشتم. از شانس من این دو تا هم نر و ماده از آب در اومدن و تا تابستون استخر پر شد از ماهی های ریز ریز!!! جوری که دیگه کسی نمی تونست بره توی استخر شنا کنه و دوباره همه روح آبا و اجدادمو با این جوجه کشی مورد لطف قرار دادن و مجبور شدن کل تابستون رو فقط دوش آفتاب بگیرن چون کسی حق نداشت نگاه چپ به این فسقلی ها بکنه.

ولی این اتفاق آخری که همین دیشب افتاد دیگه چیزی بود که این مورد رو دیگه اصلا نه دیده بودم و نه فکرشو می کردم که ببیینم. در حالیکه خواب آلو نصف شب در دستشویی رو باز کردم ، هنوز چشمام به نور عادت نکرده بود و هنوز وارد دستشویی نشده بودم که دیدم خانوم سوسکه و آقا سوسکه با یک حالت رمانتیک و عاشقانه خاصی چسبیدن به هم ، عذر خواهی کردم ازشون که بدون در زدن وارد اتاق خوابشون شدم و در رو بستم . ولی خدایی اینقدر این صحنه حسی و تاثیر گذار بود که هنوز از یاد آوریش دل و روده ام می خواد از حلقم بزنه بیرون از تهوع.

ولی یک تصمیمی گرفتم ، می خوام یک تابلو بزرگ نصب کنم سر در خونه با عنوان انستیتو نازایی حیوانات خانگی و کنارش هم یه پت شاپ کوچیک دایر کنم که محصولات این جوجه کشی ها رو به فروش برسونم ،فکر کنم در آمدش از کار دیزاین و گرافیک بیشتر باشه! ولی خدا رو شکر که حال و هوای باروری این خونه فقط روی جونورهایی که توی فضای اینجا قرار می گیرن تاثیر می کنه و روی آدمها کارساز نیست وگرنه باید یک تابلو مهد کودک هم همین جاها نصب می کردم.

 به قول دوستی ، ‌فک کن!!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

باز بی مقدمه به خوابم آمدی ، پریشان حال و درمانده ، فکر می کنم دوباره یک جنگ حسابی بین نگاهمان در میگیرد ، نگاههای غمزده و طولانی تو ، فرارهای پیاپی من ،سر ناسازگاری داری ،غر می زنی ولی انگار فقط لبهایت مثل ماهی از آب بیرون افتاده بازو بسته می شود و من هیچ نمی شنوم. باز احساس گناه می کنم، انگار بار همه این تلخی ها بر دوش من است ، منی که هیچ ...مایی که هیچ. از خودت دور میشوی ،از خودم دور می شوم، دور دور... سازت را دست میگیری و بر پوستش دست می کشی ،حتما زیر لب می گویی معشوق دیرین ، ماندنی ترین...

دخترک نداشته ات گریه می کند ،این فرشته از کجا پیدایش شد، عجیب شبیه مادرش است و مثل وقتهایی که از تو دلگیر بود و سیاهی موهایش بیشتر به چشم می آمد و چشمهایش حالت قهر داشت و به نظر زیبا تر می آمد با تو قهر است،چهار یا پنج ساله است و من فکر میکنم که هیچوقت تصور نمی کردم دختری داشته باشی ، آن هم این گونه تنها مثل خودت...

توی بیداری، دوست قدیمی ات پشت میز نشسته و به آرامی پرتقال پوست می کند من و رعنا پشت کانتر آشپزخانه ایستاده ایم و گوجه ها را روی تخته ریز ریز می کنم ،پرتقال را توی بشقاب می گذارد و مثل وقتهایی که می خواهد چیز مهمی به رعنا بگوید عینکش را روی صورتش جابجا می کند " بچه ها یه چیزی می خوام بگم باید بین خودمون بمونه ، نمی خوام بقیه بفهمند راجع به"ب" ...چاقو در دستهایم بی حرکت می ماند ، رعنا خودش را بی تفاوت نشان می دهد  و دوست قدیمی ات همچنان ادامه می دهد" استاد میگفت زنگ زده بود به من و های های گریه می کرد ، فکرشو بکن مرد به اون مغروری ، اون هم "ب" اون هم جلوی من..."

و این نگرانی لعنتی دوباره چنگ میزند و چنگ می زند...کاش این همه از هم دور نبودیم ، کاش می توانستم آرامت کنم حتی اگر مایل نبودی برای یک لحظه صدایم را بشنوی ، کاش اینهمه به خوابم نمی آمدی ، کاش اینهمه تنها نبودی ، کاش اینهمه تنها نبودم... 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

 

زن پک عمیقی به سیگارش زدو روی تخت دراز کشید. مرد سرش را میان دستهایش گرفت و چشمهایش را بست. زن دود غلیظی را با حرص بیرون داد و گفت: " تو دوست داری دروغ بشنوی ، من هیچ وقت نگفتم که همیشه می مونم."

مرد سکوت کرد و نیم غلتی زد.چقدر این انحناها را دوست داشت ، طرح اندام زن ، دوایری که او را به عمق می برد ، عمقی که گاه تا مرز تیره خاکستری بود و گاه تا اوج ارغوانی. چقدر این نگاه سرد و بی تفاوت را دوست داشت که گاهی رنگ عشق می گرفت. انحناها در هم می رفتند و از صورتی به قرمز و کم کم به ارغوانی می رسیدند.

زن پنجه اش را در موهایش فرو کرد ، چند طره آزاد و رها روی شانه های عریانش افتاد. نگاه مرد زنجیر شد به طره ها. عاشق این پیچ و تاب بود ، ساعتها مستانه شانه و نوازششان کرده بود و حالا...حتی فکرش هم دیوانه اش می کرد.

زن گفت: " قیافه آدمهای شکست خورده را نگیر ، خودت بهتر می دونی که قرارمون از اول همین بود."

مرد با خودش فکر کرد ، کاش برای یک بار هم که شده قیافه آدمهای حق به جانب را می گرفت ، برای یک بار هم که شده خودخواهی می کرد و به او می گفت که باید بماند ، چرا که تنها سهمش از این زندگی بود. ولی تنها با صدایی گرفته گفت:

" ولی می دونستی که چقدر دوستت دارم" و گیلاسش را تا نیمه پر کرد . احساس کرد قلبش دارد می ترکد ، در بالکن را باز کرد و بیرون رفت.

باد پرده را لوله می کرد و دزدانه روی پوست زن می خزید. مورمورش شد ، ملافه را کنار زد و پلیور مرد را از لبه تخت برداشت و پوشید. بوی عطر تنش همه وجودش را پر کرد و دلش مثل اولین بار لرزید. آه ، لعنتی...

هیچ چیز نباید توی تصمیمی که گرفته بود خللی وارد می کرد. کیف دستی اش را برداشت و یک بار دیگر بلیطش را چک کرد.ساعت پرواز چهار صبح بود ، باید زودتر آماده می شد . شماره نگهبانی را گرفت .

" آقا جلال؛ خواب بودی؟ تاکسی فرودگاه هر وقت اومد خبرم کن "

گوشی را که گذاشت مرد با گیلاس خالی به اتاق برگشت ، چشمهایش سرخ سرخ بود و آشکارا می لرزید. پلیورش را تن زن دید ، تنها چیزی که تن عریانش را پوشانده بود ، قلبش مثل تکه ای کاغذ مچاله شد.

" چقدر خوشگل شدی"

زن با دستپاچگی گفت: " من باید لباس بپوشم داره دیر میشه"

" هنوز که خیلی مونده"

" نه ، دو ساعت بیشتر نمونده ، یک ساعتی هم راه دارم تا فرودگاه "

منحنی ها تار می شدند و در هم می رفتند ، دوایر به عمق می رفتند و مرد را بیشتر در خود فرو می بردند و طرح اندام زن محوتر و محوتر می شد.

زن نگاهش را دزدید ، نمی خواست بیش از این خرد شدنش را ببیند. مرد نزدیکتر آمد ، دستهای لرزانش را روی موهای زن کشید ، چیزی در درونش فرو می ریخت.

زن خودش را کمی عقب کشید . " من باید برم آماده بشم"

" پس من هم میرم لباس بپوشم"

 " نه، زنگ زدم تاکسی فرودگاه میاد دنبالم ، قراره نگهبانی خبرم کنه"

مرد مثل مسخ شده ها سر جایش میخکوب شده بود " ولی قرارمون چیز دیگه ای بود ، تو داری..."

زن انگشتش را روی لبهای لرزان مرد گذاشت " حق با توئه ، خیلی بی انصافیه  می دونم ، ولی می خوام تنها باشم ، این جوری بهتره"

سر انگشتش را بوسید " ولی من باید خودم برسونموت ، زنگ بزن کنسلش کن"

صدای زنگ تلفن مثل پتک توی سرش کوبید ، زن رفت سمت تلفن ، صدایش می لرزید " باشه الان میام پایین"

مرد یک دفعه به خودش آمد ، رفت که لباس بپوشد. روی تخت را نگاه کرد ، پلیورش نبود.

چرخید سمت در ، زن رفته بود.

 

نوشته شده در پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

روز آخری که برای همیشه از اون شرکت اومدم بیرون ، با همه بچه ها خداحافظی کردم و تقریبا همه می دونستند که چرا دارم میرم و هر کدوم به نوعی ابراز تاسف و ناراحتی می کردن و می گفتن که اونها هم زیاد ماندگار نیستند و به زودی میرن ، خوب من هم گذاشتم به حساب تعارفات معمول که وقتی یکی داره میره بقیه برای همدردی این چیزا رو میگن. تا دیروز که مدیر کنترل پروژه شرکت برام ایمیل زده بود و شماره تماسش رو گذاشته بود که بهش زنگ بزنم. ظاهرا بنده خدا از هیچ چیز خبر نداشت البته دلیل رفتن من رو از اون شرکت تا حدودی می دونست ولی وقتی گفت که دو تا از آرشیتکت ها و یکی از بچه های نقشه برداری و منشی دفتری و یکی از حسابدارها هم رفته کلی شوکه شدم . بنده خدا فکر کرده بود هممون به دلیل یک اتفاق واحد اونجا رو ترک کردیم در صورتی که به جز یکی از آرشیتکت ها و منشی که تصمیمش تا حدودی جدی بود من روحم هم خبر نداشت که این همه آدم بعد از رفتن من استعفا میدن . در واقع انگار رفتن من یک تلنگر بوده برای بقیه و یک شجاعتی هم به بقیه داده بود که تصمیم قطعی بگیرن .

برای این همکارم که فوق العاده آدم محترمیه توضیح دادم که چرا رفتم و عذر خواهی کردم بابت خداحافظی نکردن ( ظاهرا اون مدت ماموریت بوده)، ناراحت بود از این که دیگه همکار نیستیم ولی خوشحال بود از تصمیمی که گرفتم. اینارو اینجا می نویسم که یادم باشه که هر وقت به ندای قلبم گوش دادم و هر وقت به اون حس درونی ام جواب مثبت دادم نتیجه خوبی گرفتم و از این به بعد بیشتر بهش توجه کنم.

ولی چیزی که نگران کننده است حال و روز مدیر عامل ، که با توجه به پروژه مهمی که در دست داشت و این پرسنلی که رفتن حسابی ناراحته و عصبانی ولی با غرور مزخرفی که ازش سراغ دارم مطمئنم حتی نخواسته جلوی یکی از این بچه ها رو بگیره و به اشتباهاتش اقرار کنه با وجودی که واقعا بهشون احتیاج داره.حالا احتمالا من رو هم مسبب اصلی این کودتا می دونه و سایه ام رو با تیر می زنه. خلاصه همین روزاست که با سانتافه اش یک جوری بهم بزنه که در جا بمیرم، اگه دیگه منو ندیدید بدونید قاتلم کیه :))

* جوراب قرمزم رو گذاشتم پشت در بلکه سانتا ببینه و یه چیزی برام بذاره توش ، ولی فکر کنم یا جوراب سوراخ بوده و یا بو میداده که طرفش نیومده :))

" کریسمس مبارک "

نوشته شده در چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme