گل خونه

با دوستی صحبت می کردم که به تازگی از ایتالیا برگشته و اونجا زندگی می کنه ، ظاهرا خیلی به تاریخ مخصوصا تاریخ هنر علاقه منده. صحبتمون به کارهای میکل آنژ کشید و پیکره های عریان ، دوستم عقیده اش این بود که چون در اون زمان مردها کاملا برهنه به جنگ می رفتند و میکل آنژ برهنگی مرد رو نماد قدرت و صلابت اون می دونست مجسمه ها و تصاویر رو به این صورت کار می کرده. خوب خیلی با نظرش موافق نبودم و در مورد صحت گفته هاش هیچ مدرک و استنادی نداشت . ولی چیزی که من خودم از این پیکره های سحر انگیز و فوق العاده برداشت می کنم همون اومانیسم باشکوه رنسانس طلاییه ، همون چیزی که باعث میشد میکل آنژ بزرگ تمام زیبایی و شکوه یک مرد ، یک انسان رو در کمال بی عیب و نقص عضلات در هم پیچیده و زیبای بدنی جذاب و پر شکوه ببینه و اون رو نه صرفا به دلیل جنبه شهوانی اش بلکه به خاطر حتی جنبه مقدس و والای انسانی به صورت کاملا عریان و برهنه نشان بده چیزی که بسیار برتر و والاتر از خشک مقدسی های قرون وسطی بود و صرفا نگاه آسمانی نبود بلکه ترکیبی از آسمان و زمین در کنار هم بود که به حقیقت انسانی به مراتب نزدیکتر بود.

میکل آنژ بوناروتی ،نقاش ، پیکر تراش ، معمار و شاعر بود . او هنرمند به معنای واقعی و در ذات هنر بود. در ۶ مارس ١۴٧۵ در توسکانا ایتالیا به دنیا آمد و در ١٨ فوریه ١۵۶۴ در شهر رم در گذشت. از شاهکارهای میکل آنژ مجسمه های " داود" و " حضرت موسی" است. یکی از باشکوهترین آثار میکل آنژ نقاشی و تزئین سقف کلیسای سیکستینی است که تصویری است از داستان خلقت و آفرینش انسان از ابتدای جدایی تاریکی از روشنایی تا طرد آدم و حوا از بهشت. میکل آنژ یکی از بزرگترین هنرمندان و نوابغ هنری قرن خود بود. فردا سالمرگ اوست.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

اگه توی این روزهای گوگولی مگولی عشق و عاشقی، عروسکهای خوشگل و مامانی پشت ویترین بهتون لبخند می زنه و هیچ انگیزه ای ندارید که یکی از اونا رو بخرید و توی یکی از این جعبه های گوگولی قرمز و صورتی بذارید یا با سلیقه خاص و ویژه خودتون تزئینش کنید ، اگه با دیدن پکیج های شکلات ولنتاین دست و دلتون می لرزه که کاش یکی از اینها رو هدیه می گرفتید یا هدیه می دادید تا کمی از این عشق و پولتون رو خرج کنید ، اگه کارت فروشی های خیابون ویلا چشمهاتونو قیلی ویلی می کنه و دلتون می خواد یکی از همین کارتهای خاص و فوق العاده رو انتخاب کنید و توش با احساس ترین جمله های تمام عمرتون رو بنویسید و مخاطبی ندارید و سر راهتون میرید توی همین کلیسای سر ویلا ( مکان محبوب من) و دو تا شمع روشن می کنید که تا اون روز خاص خدا یک معشوق دوست داشتنی از اون بالا براتون بندازه پایین ، اگه گلهای رز گل فروشی ها هوش از سرتون میبره و یه بغض کوچولو گلوتونو فشار میده ، اگه زوج های خوشحال و عاشق یا به ظاهر عاشق رو میبینید که دو به دو توی کافی شاپ های جینگولی که با نور شمع روشن شده یک جای دنج نشستند و حباب های لاو بالای سرشون پشت سر هم می ترکه و نداشته هاتونو جلوی چشمتون میارن...اصلا وابدا غصه نخورید ، آه نکشید و حسرت نداشته هاتونو نخورید . چرا؟ چون طبق آماری که گرفتند توی همین تهران خودمون 2685842 نفر دقیقا" یا تقریبا" همین حس های مشابه رو دارند و شما تنها نیستید...

 

 

 

پ.ن : آمار بالا یک دروغ شاخدار محض بود !

 ولی شما هم می تونید به همین آمار من دل خوش باشید و فکر نکنید خیلی تنهایید...ولنتاین همگی پیشاپیش مبارک.

نوشته شده در جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

درست جایی ایستاده که پنجره کنار راننده پنج سانت با پام فاصله داره ، من خوش خیال هم فکر کردم یک آدم متشخص می خواد آدرس بپرسه ، یک لحظه سرم رو خم می کنم که سوالشو بپرسه ، میگه : اجازه بدید برسونمتون...! هیچ جوابی نمی دم و میرم جلوتر می ایستم ، مطمئنم که صورتم از عصبانیت و حماقت خودم سرخ شده و دوباره اون فکر مسخره میاد توی ذهنم ، نکنه شبیه خیابونی ها شدم، نکنه رژ لبم زیادی پر رنگه ، نکنه چکمه هام خیلی تابلوئه...کمی جلوتر میاد و میگه : خانوم من کل خیابونو به خاطر شما دور زدم و برگشتم!!! اجازه بدید برسونمتون خب!!!!!! چی میشه گفت به این جماعت ؟ شما بگید؟!!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

فکرشو بکن ، از لحظه ای که نطفه اش شکل میگیره و صدای ضربان قلبشو می شنوی و حرکت هاشو حس می کنی تا لحظه ای که می خنده و گریه می کنه و دلت هراز بار میریزه و هزار بار میمیری و هزار بار متولد میشی، چقدر طول می کشه...یک عمر؟...یک زندگی؟...یک همیشه؟

فکرشو بکن ، از لحظه ای که برای آخرین بار مثل همیشه عاشقانه میبوسیش که نمی دونی آخرین باره  و گاهی همین فرصت بوسه آخر رو نداری، تا لحظه ای که فقط یک اتفاق ، یک اتفاق شاید ساده و مسخره، یک اتفاق کذایی ، به بهای یک زندگی، اونو برای همیشه ازت دور میکنه و جدا ، چقدر طول می کشه...یک عمر؟...یک زندگی؟...یک لحظه ؟ و همه چه خوب می دونیم خصلت این داغ ابدی رو و خودمون رو گول می زنیم که صبور باش...

و یاد مادر بزرگ و پدر بزرگ می افتی که بعد از سی سال ، درست سی سال ، هر کسی فقط اسم علی رو میاره به اندازه یک عمر بغض فرو خورده دارند که مثل زخم چرکی سر باز می کنه . داغ ابدی خودشو نشون میده و اشکها امانشان نمی دهند...

و تو فکر می کنی که واقعا" چقدر می دانی از این تقدیر و سرنوشت، اصلا سهم تو کجاست...

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

دیشب که از کلاس داستان نویسی اومدم بیرون مثل سیل بارون میومد ، با این خیابونهای پر از چاله چوله که کافیه یک بارون بیاد و تبدیل به استخر بشه نمی دونم بعضی از این راننده ها چه لذتی میبرن وقتی می بینند یک عابر پیاده داره کنار خیابون راه میره بیشتر گاز بدن و با مهارتی خاص هر چی آب توی چاله ها جمع شده بپاشن بهت، جوری که فقط یک شامپو کم داری که دوش گرفتنت کامل بشه!

توی تاکسی یه آقایی حدودا سی و پنج ساله کنارم نشسته بود که با موبایلش صحبت می کرد ، خب وقتی رادیو ماشین خاموشه و شیشه ها بالاست و سکوت کامل برقراره و یکی داره اون ورخط با صدای شدیدا" زیر زنانه و با جیغ جیغ حرف میزنه ناچارا" میشنوی (چقدر این صداهای جیغ جیغو روی اعصاب منه). بیچاره  هی سعی میکرد آرومتر صحبت کنه ولی خبر نداشت که صدای اون ور خط از صدای آروم این به مراتب بیشتره. از لحظه ای که توی ماشین نشستیم خانوم یک ریز آقا رو سیم جیم می کرد و سوالهای مختلف می پرسید ، حالا چقدر قبل از سوار شدن هم داشته بازجویی می کرده دیگه خدا می دونه، خلاصه از لحظه به لحظه روزانه این بیچاره سوال کرد و این هم با صبر و حوصله تمام جواب میداد و از هر چند جمله ای که میگفت یکهو بر میگشت می گفت " ببخشید عزیزم! رفتی خونه حتما دوش بگیرو خودتو خشک کن که سرما نخوری!" و دوباره سوالها ادامه داشت تا جایی که دیگه من حالت تهوع گرفتم و هندز فری موبایلمو گذاشتم گوشم که موزیک گوش بدم به جای این مزخرفات...خلاصه با ترافیک وحشتناک روزهای بارونی وقتی ۴۵ دقیقه بعدش رسیدیم مقصد و من موزیک رو خاموش کردم با کمال تعجب دیدم این آقا هنوز داره فک می زنه و جواب پس میده!! مطمئنم که طرف مقابل جز اون دسته از خانومهاست که هر بار هم این آقا پیشش هست موبایلشو چک میکنه و زیر و رو میکنه...زشت ترین و توهین آمیزترین کار ممکن!

واقعا برای من جای سوال که چی باعث میشه که چه زن یا مرد ، به خودش این اجازه رو بده که طرف مقابل رو اینجوری مورد باز جویی قرار بده طوری که انگار یک کار روتین وکاملا عادیه و به حریم شخصی یک آدم تجاوز کنه و از طرفی اون شخص هم تا این حد تن به این خفت و خواری و توهین میده که به جزئی ترین و بی اهمیت ترین سوالها جواب بده؟!!

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

به عشق دیدن کارهای اورجینال کته کل ویتس و ارنست بارلاخ با دوستم راهی موزه هنرهای معاصر شدیم که به در بسته خوردیم ، نمایشگاه تا پنج بهمن بوده و دیر از خواب زمستانی بیدار شده بودیم...فکر کردیم که حالا که امروز هوا اینقدر خوبه و از کار و زندگی زدیم و اومدیم بیرون بریم حداقل یک گالری دیگه ببینیم ، نزدیکترین جا که به فکرمون می رسید همین نگارخانه لاله بود که نمی دونستیم چی داره و گزینه بعدی نگارخانه صبا بود ، یادم افتاد که یک اس ام اس جند روز پیش از نگارخانه صبا داشتم برای برنامه جدیدش ، موبایلمو چک کردم دیدم بله به لطف ایام خوش بهمن نمایشگاه فجر آفرینان یا یک همچین چیزی داره که کلا باید بی خیالش می شدیم.

تصمیم گرفتیم بعد از عمری بریم سینما ، عصر جدید که سه تا فیلم مزخرف داشت ، چار چنگولی و دلداده و یک چرند دیگه . باز سلانه سلانه رفتیم تا سینما فلسطین که با یک صف عریض و طویل مواجه شدیم برای جشنواره فجر. گفتیم حالا که تا اینجا اومدیم دیگه از ناچاری بریم همین خانه صبا خودمون که از بی فرهنگی نمیریم، ولی جاتون خالی به غیر از یک سری کارهای نقاشی- خط که ربطی به فجر نداشت بقیه نمایشگاه شدیدا افتضاح بود...خواستیم از دستشویی استفاده کنیم که به علت تعمیرات بسته بود. خواستیم بریم ۴۶٩ یک چیزی بخوریم باز هم بسته بود! گفتیم بریم گرامافون یا گودو که دیدیم معده محترم میگه الان باید غذا خورد نه هیچ چیزه دیگه...خانه آخر سوپر استاپ بود و بعد متر کردن انقلاب و کتاب فروشی ها و در آخر خونه. خلاصه که امروز هر جا رفتیم به در بسته خوردیم ، اصلا ما دو تا دوست مشنگ هر وقت که بدون اطلاع و برنامه میریم بیرون بهتر از این نمیشه.ولی کلی از پیاده گز کردن و گپ زدن لذت بردیم.

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

رعنا با دو شاخه گل رز سرخ و بلند که از سرخی زیاد به سیاه یا زرشکی می زنه وارد میشه، درست همون چیزی بود که انتظار گرفتنش رو داشتم ولی نه از رعنا، از تو ... ، دو شاخه رز که هیچ تزئینی نشده و از قد بلندش هیچ بی رحمی کوتاه نکرده که زیباتر به نظر بیاد یا توی یک گلدانی جا بشه وشرط می بندم که حتی این طرز سلیقه من راجع به گل رو هیچ وقت ندونستی و یا شاید نخواستی که بدونی...

کمی گیج شده ای و به گلها نگاه می کنی، " من نمی دونستم ...، من فکر نمی کردم که امروز باشه، نمی دونستم که باید چیزی برات بگیرم"

و من فکر می کنم به این سه سالی که مثل باد گذشت و تو هرگز ندانستی که این چیزها حس کردنی بود نه دانستنی...و این سالگرد ها و مناسبتها بهانه ای بود برای یک حس نه چیزی بیشتر ، برای تویی که انگار برای دوست داشتن وابرازش دنبال بهانه بودی، وگرنه برای من که هر روز خدا می توانست بی بهانه دلیل عاشقی باشد چه فرقی می کرد این عدد و تاریخ و روز و ماه و سال...دیروز هم بهانه ای بود و گذشت.

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

گیریم که نگاه نمناکت را پشت عینک بزرگ سیاهت پنهان کردی ، دستهای لرزانت را توی جیبت . گیریم که صدای گروپ گروپ قلبت شنیدنی نبود و لبخند ماسیده ات که می گفت نگاه کن، حال من خوب است...

ناشی بیچاره، این صدا ... این صدای رسوا را چه می کنی؟!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme