گل خونه

"اون که سرش سیاهه ماله منه" پسرک اخمهاشو تو هم انداخت " نخیر هم اون مال منه" مامانشون چشم غره ای به هر دو رفت " هیچ فرقی نمی کنه ، بیخودی دعوا نکنید ، اگه زنده موندند تا فردا، اونوقت تو سر و کله هم بزنید واسه دو تا ماهی "

پیرمرد یک دستش سیگار رو گرفته و با دست دیگه کیسه پلاستیکی رو باز می کنه که ماهی ها رو بندازه توش ، پسرک با نگرانی میگه" آقا خفه نشند، درشو محکم نبند " پیرمردمیگه " نگران نباش بچه جون اینها خیلی وروجکند" و یک فوت آنچنانی می کنه توی کیسه ، از همون فوتهایی که تا چند لحظه قبل پکی به سیگارش زده بوده و در کیسه ماهی ها رو سفت گره می زنه! من و مامان بچه ها با چشمهای گرد شده به هم نگاه می کنیم ،جوری که بچه ها نشنوند به خانومه میگم " همین الان گره شو باز کنید و زود برسونید به آب، دو دقیقه دیگه با این فوتی که این آقا کرد میان روی آب و افقی می شوند" بچه ها خوشحال و خندان دور می شوند...

مثل هر سال دو دلم که ماهی بخرم یا نه ،ولی آخه مگه سفره هفت سین بدون ماهی میشه؟ بعد یادم می افته که پارسال بانی خیر شدم ، ماهی ها عاشق شدند و نفله نشدند و یک دو جین بچه ماهی استخر باغ رو پر کرد ، بنابراین دو تا ماهی گلد فیش خوشگل خریدم که راه پارسالی ها رو ادامه بدند...

سالی که گذشت می تونم بگم یکی از بدترین سالهای زندگی ام بود ، نمی گم روزهای خوبی نداشتم ولی خیلی کمرنگ بود ، امیدوارم سال جدید روزهای رنگی اش بیشتر از خاکستری باشه ، هم برای من و هم برای شما...سال نو همگی مبارک.

 

پ.ن : یکی از رازهای فنگ شویی  چینی ،که امروزه خیلی هم طرفدار پیدا کرده همین نگه داشتن ماهی طلایی یا همون" گلد فیش" توی آکواریوم و محیط خونه است که انرژی های مثبت رو به جریان می اندازه و آرامش بخشه و همون طور که می دونید کلا توی فرهنگ ایرانی ماهی جزء سفره هفت سین نبوده و از فرهنگ چینی ها وارد شده ، ولی هر چه که هست من خیلی خیلی دوستش می دارم...

پ.ن٢: تیتراژ فیلم " ماهی ها عاشق می شوند" رو یادتونه ؟ خیلی خوب  بود :)

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

هر سال این موقع ها که میشد تا یه سری به تجریش نمی زدم و توی بازار قدیمی اش چرخ نمی زدم و تا حال و هوای مردمی که توی هم وول می خوردن و خرید می کردند رو نمی دیدم، تا بوی سبزی و میوه های تازه رو حس نمی کردم ، تا دوربین روی دوش از هر صحنه ای که حس خوبی بهم میداد عکس نمی گرفتم ، از دختر بچه ای که با عشق به رقص ماهی ها توی تنگ کوچیکش نگاه می کنه گرفته تا یک جوانه نرم و مخملی بید مشک... حس نمی کردم که داره بهار میاد و همیشه فکر می کردم چه بد که تا اینجا نیام  اصلا حس نمی کنم که عیدچقدر نزدیکه .تربچه های نقلی قرمز رو که روی هم سوار شدن ،پسر بچه هایی که گوشه ای ایستادند و داد میزنند ماهی گلی ، ماهی گلی...وانتهای گل فروشی که شاخه های بلند بید مشک و یاس می فروشند ، گلدانهای ردیف شده سنبل و لاله ...سبزه های گندم ، عدس و ماش... پامچال و بنفشه های رنگ رنگ ،تخم مرغهای رنگی و دیگهای پر از سمنو و بادام...

ولی امسال خیلی قبل تر از اینها بهار رو حس کردم ، با هر سلام بنفشه های باغچه...

 

و امروز با بیست و هفت سالگی ام خداحافظی می کنم...تولدم مبارک!

نوشته شده در شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

 توی این روزهای آخر ،مثل بچه ها شدم ، هر جای این شهر خاکستری، هر چیزی که حال و هوای نوروز داشته باشه و رنگی به این بی رنگی بزنه شادم می کنه حالا حتی اگه برای چند لحظه باشه، مثل وقتهایی که حاجی فیروز رو با اون دایره و دنبک می  بینم . ذوق می کنم و چشمام برق می زنه ،توی پارک وی چند تاشون توی ترافیک ماشینها داشتند می خواندند ومی رقصیدند، خوشبختانه دوربینم همراهم بود، لنز دوربین رو فوکوس می کنم ، دوربین رو میارم پایین و یک بار دیگه دیافراگم رو چک می کنم ، دوباره که می گیرم جلوی صورتم از توی ویور می بینم یک دوربین دیگه هم ظاهرا روی من فوکوس کرده ،آقا کمی اون طرف تر ایستاده و دوربینش همچنان رو به منه ، دستم رو می برم بالا و اشاره می کنم که عکس نگیره ، لبخند می زنه و میاد طرفم...میگه :" ببخشید ، من شما رو جایی ندیدم؟" میگم: " به فرض هم دیده باشید باید عکس بگیرید؟" دوربینش رو میده دستم " نه باور کنید نگرفتم ، نگاه کن " میگم: " مهم نیست ، حالا چرا می خواستید این کارو بکنید؟"‌میگه: " تا حالا شده تصویر یک آدمی توی ذهنتون باشه و توی واقعیت ببینیدش؟  شده بخوای اون لحظه خاص رو برای همیشه ثبت کنی؟ " میگم :" نه ، نشده " کمی فکر می کنه و دوباره میگه " هم دانشگاهی نیستیم؟ " میگم " نه من خیلی وقته درسم تموم شده" دوباره مکث میکنه انگار به عقب تر بر می گرده" دانشگاه آزاد هنر و معماری بودید؟" یه حال با مزه و بچه گانه ای نگاهش داره که دلم نمیاد بزنم توی ذوقش ، می خندم و میگم " نه ، با یکی دیگه اشتباه گرفتید" دنبال یه جمله دیگه میگرده ، میگم :" سوژه عکسم رو که از دست دادم ، اجازه می دید برم؟" چشمهاش برق می زنه ، انگار من سوژه جمله بعدی رو دستش میدم ، میگه:" شما هم مثل من دنبال سوژه ها ی نوروز هستی" با خودم فکر می کنم همین طوری ادامه بده این مکالمه یک ساعتی همین وسط پارک وی ادامه پیدا میکنه . میگم " نه همین طوری برای دل خودم عکاسی می کنم ، حالا هم باید برم، خداحافظ "  با لبخند خاصی میگه " حالا شاید شما منو جایی دیده باشید " ...

توی راه فکر میکنم نکنه واقعا جایی دیده بودیم همدیگه رو و یادم نیومد ، یکهو یادم میاد که توی یک نمایشگاه گروهی عکس که رفته بودم ، یکی از عکاسها بود و راجع به یکی از عکسهاش صحبت کرده بودیم !!

 خدایا در آستانه سال جدید آلزایمر و پیری زودرس هم گرفتم ، منی که فقط یک بار هر کسی رو می دیدم و باهاش آشنا می شدم برای همیشه توی ذهنم می موند ،حالا انگار اصلا این آدم رو توی عمرم ندیده بودم!

 

* عنوان وام گرفته از آهنگ فوق العاده Lionel Richi

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

نشسته بودیم گوشه کافه قدیمی و تو زل زده بودی به دستهایم ، نشسته بودی آنجا که نور چشمهای عسلی ات را روشن تر می کرد . از چشمهایم گفتی که در تاریکی بود و با این حال دقیقا هم رنگ چشمهایت بود . آنجا بودی، به شکل همان هنر پیشه همیشگی بودی یا در لباس خودت بودی ، نمی دانم. آنجا بودی ، درست روبه روی پنجره ای که به تاترشهر باز میشد و از سکوت می گفتی ، از سکوت من که آزارت نمی دهد و از سکوت دختری که آزارت می داد ، نپرسیده بودم چه کسی یا چرا و تو هم چیزی نگفتی...دست کشیدی پشت دستم

، انگشتهای باریک و بلندت را . دستهایم را دوست داشتی ... از نگاهت فرار کردم ، از دستهایت هم  . نمایشنامه می خواندم ، می خندیدی ، از آن خنده های معنی دار " حالا چه وقت نمایشنامه خواندن است " و من تا آخر جمله پاراگراف را برایت خواندم ، جمله ای که دوستش داشتم ،گفته بودی لحن صدایت را دوست دارم بیشتر بخوان و من کتاب را بسته بودم و دوباره به سکوت رسیده بودیم...سکوتی که دوستش داشتی ، سکوتی که این بار من را آزار می داد...و تو برای همیشه رفتی.

نوشته شده در شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

می توان با هر فشار هرزه دستی

بی سبب فریاد کرد

 

" آه ، من بسیار خوشبختم "

 

فروغ

نوشته شده در شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

دلت را می گذاری کنار پنجره تا با اولین بوی بهار نفسی تازه کند ، به ظاهر درب و داغانش نگاه نکن ، روزی طپنده ترین دل این روزها بود. خیال زمستانی ام که برود ، بار دیگر شاید روی سرخش را دیدی ، که وقتی از عشق می گفت صورتش گل می انداخت. شک نکن، چه باشی و چه گم شده باشی در هزار توی کوچه های بی برگشت ، روزها می گذرند. نه نفرینت کار ساز بود، نه دعای خیرت به جایی از این خلق به حساب  آمد ، هر چند تو نه نفرین را می شناسی نه نفرت را ، بیهوده خودت را ویران می کنی ، بیهوده. قبل از اولین طلیعه خورشید کسی در گوشم زمزمه می کرد، دختر روزهای آخر اسفند ، بهار در راه است...بنفشه را هم با دلت پشت پنجره بگذار تا هوایی بخورد.

به "هفت "فکر می کنی و عدد پر رمز و رازت ، به هفت عدد شمعی که توی کلیسا روشن کردی ، به هفت تا بنفشه کاشته شده در گلدان... و به این زمزمه دم صبح . تقویم را نگاه می کنی. هفتمین روز اسفند است.

نوشته شده در چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

اول صبح پرده اتاق رو که به حیاط پشتی (حیاط خلوت) باز میشه کنار می زنم تا ببینم دیشب برف اومده یا نه، که میبینم چه برفی اومده ! با این تفاوت که این بار به شکل دستمال کاغذی های مچاله شده محتوی اسپرم یخ زده از آسمون باریده! از اتاق دیگه که به حیاط خلوت راه داره میرم که دقیقتر و از نزدیک شاهکار همسایه مون رو بررسی کنم که اینجا رو با سطل آشغال اتاق خوابشون اشتباه گرفته ، می بینم علاوه بر دستمالهای پر از بچه های دکتر و مهندس و بقال و قصاب و عمله شون...به مقدار کافی ته سیگار و درز گیر پنجره هم افتاده! مطمئن میشم که کار همسایه جدیده که چند روز پیش با اسباب کشی شون اعصابمونو به فاک فنا دادن...نمی دونم این مالک طبقه آخر آپارتمان ما چه علاقه ای داره که خونه شو به این جور آدمها اجاره بده ، اون از مستاجر قبلی که آقای دکتر بود و اینجا رو کرده بود محل استراحت خودش و خانمهای منشی یا قبل تری که چند تا پسر مجرد بودند که خونه رو کرده بودند مقر پرزنتهای گلد کوئست و کوفت و زهرمارشون ، بنابراین دیدن این منظره قشنگ که روزمون رو بسازه تازگی نداشت ولی خب همیشه که آدم نمی تونه خیلی عصبانیتش رو کنترل کنه ، درسته که کلا آدم آرومی هستم و دیر عصبانی میشم ولی از اونجایی که می دونید، سید ها یه رگ دیوونگی دارند که وقتی عصبانی میشن خون جلوی چشماشونو میگیره ، خب من هم از این قائده مستثنی نیستم.

سوار آسانسور میشم و دگمه طبقه پنجم رو می زنم ، توی آسانسور هی سعی می کنم خودمو آروم کنم که یک موقع توی در و همسایگی توهین ناجوری بهشون نکنم . در آپارتمان رو یه پسر حدودا سی ساله باز می کنه و وقتی خودم رو معرفی می کنم و میگم که همسایه طبقه اول هستم نیشش تا بناگوش باز میشه و هی تعارف میکنه که برم توی آپارتمان و یه چایی یا قهوه مهونشون باشم ، (با خودم فکر می کنم با اون صحنه ای که من توی حیاط دیدم اومدن توی خونه شما همانا و با کوله باری از تجربه بیرون رفتن همان) وقتی شروع به صحبت می کنم و میبینه که پشت این صورت به ظاهر آروم چه خشمی نهفته است کم کم نیشش بسته میشه و لبخندش به کل محو میشه، یک آقای دیگه از اون ور خونه با شنیدن صدای من میاد دم در که نمی دونم دوستشه یا برادرش و اینقدر ظاهرش خنده داره که نزدیکه بزنم زیر خنده و گند بخوره به همه چی . آقا یه شلوارک گل گلی تابستونی پوشیده با یک پلیور پشمی زمستونی و از همه اینها خنده دارتر یک بولوتوث هندزفری توی گوششه و زل زده به من. بهشون میگم من نمی دونم این شوت کردن آشغال از این بالا چه لذتی داره که با همه کسانی که توی این واحد ساکن میشن همین مشکل رو داریم ، خودش رو میزنه به اون راه و میگه مگه چی شده ؟ میگم یه نگاه بندازید توی حیاط خلوت ما شده آشغال دونی شما، میگه کارگر مون احتمالا ریخته، میفرستمش حیاط شما رو تمیز کنه . میگم آقای محترم موضوع این نیست که حیاط رو کی تمیز کنه موضوع اینه که شما بدونید که به غیر از شما آدمهای دیگه ای هم توی این آپارتمان زندگی می کنند و بدونید آپارتمان نشینی یعنی چی ،اون حیاطی که اون پایین می بینید جزوی از خونه ماست. میگم امیدوارم اولین و آخرین باری باشه که در مورد این قضیه صحبت می کنیم و در آسانسور رو باز می کنم و میام پایین .

 من نمی دونم یه سری از ماها که هنوز فرهنگ انسانهای غار نشین رو داریم چه اصراری داریم که بیایم توی شهر زندگی کنیم و زندگی آپارتمان نشینی داشته باشیم! حالا دیگه بهش نگفتم که آقای به ظاهر محترم خر خودتی ، حالا گیریم که ریختن درزگیر پنجره ها کار کارگرتون بوده ولی دیگه کدوم کارگر بدبختی سیگار کاپتان بلک می کشه و موقع کار کردن و تمیز کردن شیشه ها با دست دیگه مشغول صنایع دستی و هنر های تجسمی میشه و هی خودشو راحت میکنه توی دستمال کاغذی و پرواز اسپرم ها رو تماشا میکنه؟!!

نوشته شده در دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

دستهای خالیت را نگاه می کنی که روزی بوی سیب می داد ، روزی که سرمایش به سوزش سرمای زمستان این سالها نبود ، روزی که سرها این گونه در گریبان نبود. همان وقتها بود انگار که زندون دل فریدون دلت را زندانی کرد. پشت این پنجره ها دل میگیره... غم و غصه دلو تو می دونی... روزی که نیمه ای کنار نیمه ات بود که اهلی شدنت را نظاره کند، که اهلی شدنش را نظاره کنی و از ته دل کیف کنی...آن روزها می دانستی در برابر کسی که اهلی اش می کنی مسئولی ، این روزها را نمی دانم... دقیق تر که فکر می کنی انگار خودت را وسط چله تابستان می بینی ، داغ داغ...

همزاد زمستانی ات به بی رحمی این روزها نبود ، حرفهایش را می فهمیدی، حرفهایت را می فهمید ، شعر هایت را می خواند ، شعر هایش را می نوشت ، صدایش اینهمه نا آشنا نبود، اینهمه دور. اسفند برایت معنای خاصی داشت ، ماه دوست داشتنی ما .مثل این روزها نبود که هر ثانیه و هر لحظه کذایی اش را بشماری و بشماری تا شاید کمتر کش بیاید و زودتر به فروردین برسد، تا شاید این سال کذایی زودتر تمام شود و برود که دیگر بر نگردد ، حالا چه چیز تحفه ای آن طرف سال انتظارت را می کشید مهم نبود ، مهم گذشتن بود. مثل خوابهای کودکی روی پشت بام تابستان و شمردن ستاره ها تا صبح. مثل این روزها دائما" در فرار از لحظه ها نبودم ، از خاطره ها...و از خودم. می دانی، از تو چه پنهان، این روزها گلچهره شجریان بند بند وجودم را می لرزاند و اشک به چشمانم می آورد...مثل فریدون آن روزها...

 

گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد

گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد

مپرس...

مپرس...

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

 در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند

در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود می سازد

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بد ترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست

گابریل گارسیا مارکز

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme