گل خونه

به صداقت چشمانت فکر می کنم و تو معصومانه اشک می ریزی... دلم ریش می شود تاب گریه کردنت را ندارم...هول شده ام... پماد را از یخچال در می یآرم و روی دستهای کوچکت می مالم خنکی آن کمی صدای گریه ات را پایین تر میاورد... بغض می کنم یک دستت را گذاشتی روی صورتت و گریه می کنی چون اون یکی سوخته و نمی توانی بذاریش روی صورتت ... این عادت گریه کردنت بوده همیشه مثل من...

باز بغض می کنم و فکر می کنم کاش همه سوزشها از سوختن دستت باشد نه دلت فرشته معصوم بی بالم

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

گاهی آنقدر دلم برایت تنگ می شود که هر کار غیر معقولی کاملا شدنی است و گاهی آنقدر عذاب وجدان دارم که آرزوی مرگ می کنم...
گاهی آنقدر نزدیکی که اگر زیر لب نجوا کنم می شنوی و گاهی آنقدر سکوت می کنم که دور شوی دور دور...
مثل برگی در حرکت دوار آب می مانم و هر بار که نگاه می کنم جای اولم...و می دانم که بالاخره فرو می روم...
گاهی از شنیدنت آنقدر خوشحالم که فراموش میکنم همه چیز پایان یافته و گاهی آنقدر احساس گناه می کنم که از زمین و زمان متنفرم... و فکر میکنم اگر هیچگاه نبودی نیز چنین بود و جوابش را به سادگی می دانم و زیر لب به حماقتم می خندم...
نوشته شده در شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme