گل خونه

رسول اکرم (ص) :

بهترین متاع دنیا ، همسر شایسته است . 
 

حضرت علی (ع) :

دختر ، فرزندی است مهربان ، مونس ، مددکار ، مبارک و مربی .

 
3- امام سجاد (ع) :

بهترین ِ فرزندان شما دخترانند .


امام صادق (ع) :

دختر « حسنه » و پسر « نعمت » است ، حسنه ثواب و نعمت حساب دارد .

امام صادق (ع) :

بیشترین خوبی در وجود زنان است .


امام خمینی (ره) :

از دامن زن است که مرد به معراج می رود .

علامه اقبال لاهوری :

زن کانون پرفروغ خانواده ، مرکز مهر ، مظهر عشق ، نمایشگر پاکی ، نمونه عطوفت و چشمه عنایت است .


لامارتین :

منشأ هر کار بزرگی زن است ، زن کتابی است که جز به مهر و محبت خوانده نمی شود.


امرسون :

تمدن چیست ؟ نتیجه نفوذ زنان پاکدامن است .

« شیلر » شاعر انگلیسی :

هر کجا مردی یافت شد که به مقامات عالیه رسیده یقیناً زنی پاکدامن او را همراهی کرده است .


ناپلئون :

اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسی پرورش می داد ؟

آناتول فرانس :

زن رسماً مربی مرد و مهّذب اخلاق اوست .

ویلیام شکسپیر :

چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ، مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش .

گوته :

زن تاج سر آفرینش است ، او شریک زندگی و یار ساعات درماندگی است.


برنارد شاو :

زن شاهکار خلقت است .. .

 

 

خودم :

زن عروسک کوکی مرد است که به هر ساز او باید برقصد...


نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

نه باور کن نگران تو نیستم که آن زمان که باید نگرانت می بودند همه چیز گویی بر باد رفته بود ، عشق پدرو مادرت را می گویم... باور کن هنوز دلم برای آن همه طرحی که کشیدی می سوزد...بچه بودم ولی با همان کودکی ساده ام می دانستم چه هوش سرشاری داری و هیچ کس ندید . همان ها که بعد ها برچسب خنگ را به تو وصله کردند تا حتی نتوانی دیپلمت را بگیری ، پدر و مادر فوق لیسانست را می گویم ، بعد ها که خودم وارد وادی هنر شدم فهمیدم می توانستی یکی از همان جوانهایی باشی که آن روز توی گالری طرحها یشان را به نمایش گذاشته بودند و به خود می بالیدند ، می دانم هیچ کس به تو نبالید ، می دانم...

ولی باور کن دیگر نگرانت نیستم ، که آن روز که پرده گوشت پاره شد باید نگرانت می شدیم ، پدر استاد دانشگاهت را می گویم ، همان روز که به اصطلاح آن روزها ،کمیته اشتباهی تو را گرفته بود و با سیلی پرده گوشت پاره شدو هیچ کس هیچ شکایتی نکرد ، حتی نفهمیدند که گوش تو نمی شنود تا سالها بعد ،چون اینقدر در کودکی پر فراز و نشیبت کتک خورده بودی که بابت این چیزها صدایت هم در نیاید...

نه باور کن امروز نگرانی ام چیز دیگری است ، امروز که شخص دیگری را به زندگی ات وارد کرده ای و زندگی مشترکان را شروع کرده اید ، امروز که وارد زندگی شخصی خودت شده ای با کوله باری از گذشته ای که مطمئنم حتی یاد آوریش برات درد آور است ، هر چند تا پایان عمر مثل وصله ای ناجور به روحت چسبیده و رهایت نخواهد کرد ...

من نگران نسل بعد از توام ، نسلی که همه این بدبختی ها به او منتقل خواهد شد ، چه بخواهی ، چه نخواهی، حتی اگر با همه توانت سعی در جبرانش داشته باشی یا نخواهی اشتباهات آنها را تکرار کنی باز با تو خواهد بود ...

نسل قربانی کودکان تو و یا حتی کودکان کودکان تو ...

نسل قربانی بعد از تو و امثال تو...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

” من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد ”

(فروغ فرخزاد )
 

 

من همان پری کوچک غمگینم

 

من همان پری کوچک غمگینم

که دلش را می نوازد ،

آرام آرام ،

در یک نی‌لبک چوبین

 

تو مرا خوب می شناسی فروغ ؟ نه ؟

تو

مرا در شعرت سروده‌ای !!

من

همان پری کوچک غمگینم، ایران دخت ، زن ایرانی !

 

معصوم و پاک مثل فرشته‌های خدا 

لطیف چون پرنیان

ظریف و زیبا بسان  نرگسهای شیراز

و غمگین و دلخسته بمانند پری تو !

 

کلبه‌ای دارم

می آرایمش به عشق

آن را پاک می روبم

بوی دود مطبخش را خوب می بویم

 

وه که چه شیرین است رویاهای من

دستان کودکانم در میان سفره‌ای از جنس عشق

عجین با  قوتی که  به مهر خویش پرداخته‌ام .

 

سکوت مرا پایانی نیست

و غم‌هایم را نیز

عشق با من چه کرده است ؟

 

آنگاه که در رگبار خشونت

تنها به نی لبک چوبینم پناه می‌برم ،

آنگاه که در آینه بی فریاد می شکنم، 

و نگاه سنگین و نامهربان پدران و همسران و پسرانم

درجای میخکوبم می کند و

پای رفتنم را  می گیرد ،

آنگاه که حقوق انسانی‌ام را می دزدند و

من چاره‌ای جز سکوت ندارم ،

 

نا گزیر ،

پری می شوم !!

 

غم‌هایم آب می شود و از چشمانم فرو می غلطد و

من آرام آرام دلم را می نوازم .

 

آه ای فروغ !

تو خوب می دانی که من کیستم ؟!

 

من همان پری کوچکم !

که در اقیانوس دلم سکنا دارم .

 

من همان پری کوچکی هستم که به گناه عاشقی محکوم است .

 

و دلش را آرام آرام می نوازد در یک نی لبک چوبین .

و افسانه می شود !

افسانه‌ای که در یلداهای سرد و تاریک گذشته‌ام

 مادربزرگم برای مادرم گفت و مادرم برای من !

اما ،

اما من آن را برای دخترم نخواهم گفت !

هرگز نخواهم گفت !

 

تکتم 

نوشته شده در شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.

*****

 

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند.

 

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد:

*

*

*

 

از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.

 

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.

 

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.

 

اما او دیگر با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است. همانند بقیه مردم!!!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

 

من هنوز ایران هستم و اینجا خیلی خوش میگذرد! من یک کمی هم فارسی

 

یاد گرفته ام مثلاً میدانم که ارواحنا له الفدا یعنی رهبری، معظم له هم یعنی رهبری، قدس الله نفسه هم یعنی رهبری، دامت افاضاته هم یعنی رهبری؛ اصلاً اینجا همه چیز یعنی رهبری! فقط آدم باید یکیشو یاد بگیره! حرف زدن اینها عین حرف زدن عربهاست فقط فحش هایشان فرق میکند! من هنوز رهبرشان را ندیده ام ولی فکر میکنم باید خیلی ورزشکار باشد چونکه در ایران هر روز تمام مردم را میفرستد پیاده روی خانوادگی که ما در امریکا بهش میگوئیم راهپیمائی! قرار است منرا ببرند پیشش برای دست بوس به همین خاطر به من نحوه غسل جنابت و احکام شب زفاف و حکم صیغه یاد داده اند و گفتند احتیاط واجب آن است که ریشت را نزنی! من اول فکر میکردم اینها فقط همین یکدانه امام را دارند تو نگو دوازده تای دیگر هم دارند که تازه یکیش را هم نمیدانند کجاست!

رئیس جمهور اینها خیلی آدم با حالیه و اینقدر مردم ایران را میخنداند که نگو! خیلی هم راحت میشود دیدش؛ فقط لازم است یکجا یک سه پایه و دو تا دوربین بگذاری خودش هرجائی باشد فوری پیدایش میشود! خیلی هم مردم را سرگرم میکند مثلاً خودش پا میشود میرود یک جزیره میدهد به اماراتی ها بعد مردم را میفرستد جلوی در سفارتشان که بگویند چرا جزیره ما را گرفتید! در ایران رئیس جمهورها حتماً باید دو دوره انتخاب بشوند: یک دوره خرابکاری رئیس جمهوری قبلی را جمع و جور بکنند، یک دوره خودشان برای رئیس جمهور بعدی خرابکاری بکنند! عین ما که رئیس جمهورهایمان اول میزنند یک کشوری را خراب میکنند بعدی همانجا را درست میکند و یک کشور دیگه را خراب میکند! احتمالاً آنها نمیدانند که این کار را در کشور خودشان هم میتوانند بکنند! یادم باشه وقتی برگشتم به بوش بگویم اینها را!

دانشجوهای ایرانی خیلی آدمهای مهم و باسوادی هستند؛ هنوز یک ترم درس نخوانده یک چیزهائی میگویند که اینقدر مهم است که آنها را می اندازند زندان! آدمهای موفق ایرانی هم برعکس همه جا هستند؛ اینطوری که در همه جا اگر یکنفر موفق باشد می آید کشورش، اینجا هرکی موفق باشد میرود از کشورش! به گمانم اینکه میگویند انقلابمان را صادر میکنیم همین باشد چون تمام کسانیکه یک چیزی حالیشان است صادر شده اند به بقیه جاهای دنیا! اینها یک مربی فوتبالی داشته اند که همین پریروزا صادر شده به یک کشور دیگه! عینهو مورینیو!

در ایران پلیس حساب همه چیز را از قبل میکند؛ مثلاً بقالی ها را می بندد که خانمها برای خرید بیرون نیایند تا آقایان مزاحمشان نشوند! اصلاً خیلی باحاله! اینها یک پلیس دارند که بلد است از چکمه آدم هم روایت دربیاورد ! تازگیها میرود دم خانه های مردم میگوید میخواهم ببینم چی توی شرکتها هست که خصوصی است و ما نباید بدانیم؟! بعد میگویند اینجا شرکت نیست خانه است میگوید من به هر حال حکم قضائی دارم میتوانم بیایم تو؛ میگویند اگه میخواهی بگردی پس دیگه چرا بهانه شرکت میکنی؟ میگوید اصلاً شما زیاد حرف میزنید بیائید برویم زندان! ازش خوشم آمده خیلی آدم قاطعی است! من فقط یک چیزی را نفهمیدم؛ آن هم اینکه اینجا اگر کسی نماز نخواند از اداره بیرونش میکنند بعد یکی از پلیسهایشان را چون نماز جماعت خوانده بیرون کرده اند! فکر کنم اینجا آدمهای مهم نباید نماز بخوانند! یادم باشه وقتی رفتم پیش آقا ازش بپرسم

پ.ن: از یک ایمیل

÷

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme