گل خونه

فیلم body of lies رو دیدم ، در کل به نظرم فیلم خوبی بود. حس جالبی که فکر می کنی چقدر راحت می تونند زیر ذره بین بذارنت و همه حرکاتتو ببینند ، حس غرور آمیزی که یک هنرپیشه زن مطرح ایرانی به خوبی در برابر هنرپیشه هالیوودی بازی میکنه ، حس انزجار از هر چی اسلام و مسلمونه که اعضای القاعده با فریاد الله اکبر می خوان سر یک انسان رو مثل گوسفند ببرند یا تیکه تیکه اش کنند، آن هم به اسم اسلام و جهاد، حس جهان سومی بودن به معنای واقعی ، حس کودک بودن در دنیای سیاست  و از همه مهمتر حس عشق که بین المللی و جهانی است و نژاد و دین و ملیت نمی شناسه...

نوشته شده در شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

از افشین (خواننده) کلا خوشم نمیاد ، نمی دونم چرا ، ولی دیروز که اتفاقی این آهنگ و کلیپ جدیدش رو دیدم بی اختیار نشستم و زار زدم ، بازم نمی دونم چرا...

دارم میرم نگو نرو ، هوا هوای رفتنه

هر چی بوده تموم شده ، چاره ی ما گذشتنه

دارم میرم که سرنوشت ، ما رو به بازی نگیره

خوب می دونم این عاشقی از یاد هر دومون میره...

شباهت عجیبی بین خودم و دختری که توی کلیپش بود احساس می کردم و اون غم و بغضی که توی نگاهش بود ، نمی دونم چرا؟!!

این روزها حال عجیبی دارم ، بیخودی بغض می کنم ، بیخودی می خندم

این روزها پاییزی پاییزی ام ، بد جوری هوای عاشقی دارم...نمی دونم چرا؟!!

نوشته شده در جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

مگه میشه پرنده باشی و پرواز رو فراموش کنی

مگه میشه صدا باشی و آواز رو فراموش کنی

مگه میشه ستاره باشی و چشمک رو فراموش کنی

مگه میشه پاییز باشی و بارون رو فراموش کنی...

این روزها چقدر همه کس و همه چیز فراموشکار شدن ...

ببار باران ، ببار تا از ذهن پاییز فراموش نشدی ، ببار...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

نشسته بودم روی صندلی، همین‌جا درست روبه‌روی تلویزیون و داشتم توی کوچه را نگاه می‌کردم. پایم را به دیوار اتاق تکیه داده بودم وتخمه می‌خوردم. گاه گداری هم  کانال را عوض می‌کردم و در پارکینگ و توی آسانسور را می‌پاییدم.  پوست تخمه‌‌ها را تف می‌کردم روی میز و پاشنه پاهایم را به دیوار می‌زدم.  چشمهایم را از بس مالیده بودم، اشک آورده بود.

این مدتی که این‌جا هستم بس که به این تلویزیون کوفتی  نگاه می‌کنم چشم‌هایم می‌سوزد. تنها خوبی‌اش این است که بدون این که مجبور شوم  پایم را بیرون بگذارم، می‌توانم توی آسانسور و بیرون ساختمان را ببینم و مواظب رفت و آمد‌ها باشم.

دیدمش. روبه‌روی آینه آسانسور موهایش را مرتب کرد و لب‌هایش را به هم مالید. دستم را روی پلک‌هایم فشار دادم و خم شدم و صورتم را جلوتر بردم. شال نازکی روی دوشش انداخته بود. این موقع شب می‌خواست بیرون برود. بدو رفتم توی لابی و در را برایش باز کردم. تاکسی تلفنی خبر کرده بود.

مرا که دید، لبخندی زد و گفت: « خسته نباشی.»

شب بخیری گفتم و در شیشه ای را نگه داشتم تا بیرون برود. تق تق پاشنه کفش‌هایش توی گوشم پیچید. 

خواستم بگویم این موقع شب تن‌ها می‌روید؟! اما طبق معمول خفه شدم. چراغ جلوی در روشن بود. آن‌قدر ایستادم تا سوارماشین شد. وقتی سوار می‌شد، دامن لباسش بالا رفت و ساق پای برهنه اش زیر نور چراغ  بیرون افتاد. به راننده چیزی گفت و ماشین حرکت کرد.

تا موقعی که چراغ‌های عقب ماشین توی پیچ کوچه گم شود، روی پله‌‌ها ایستادم و چند تایی هم تخمه شکستم.  گربه‌ی لاغری روی مخزن زباله نشسته بود و کیسه‌های سیاه را پاره می‌کرد. فراری اش دادم و تو آمدم.

اگر دست من بود نمی‌گذاشتم پایش را بیرون بگذارد. ولی این آدم‌‌ها با ما فرق می‌کنند. زن جماعت هر غلطی دلش بخواهد، می‌تواند بکند.

شب نشینی‌هایشان اغلب دیروقت شروع می‌شود.  آخر هفته‌‌ها هم که تا بوق سگ بیرونند. تازه اگرخانم میهمانی رفته باشد؟! این‌‌ها  که کسی بالای سرشان نیست، خودش هست و خواهرش!
از روزی که این‌جا آمدند فقط خودشان دو تا بودند. خواهره می‌گوید، شوهر دارد. مهندس هم گفت، شوهره خواهره را دیده است. حالا کی یا کجا؟! من نپرسیدم. 

مهندس همه جیک و پیک‌شان را می‌داند اما خوب، خودش هم از قماش همین‌هاست.  ما که از روزی که آمدند، یک‌بارهم شوهره را ندیدیم. حتی یک روز هم سر و کله اش پیدا نشد. اصلا هیچ مردی بالای سرشان نیست. جز آن پسره‌ی الدنگ که مثل دختر‌ها موهایش را پشت سرش جمع می‌کند. مثل این که خیلی هم با هم صمیمی اند!

این‌‌ها یکی دو ماه  بعد از این که مهندس دستور داد، این‌جا بیایم، آمدند. توی اسباب کشی هم فقط همین پسره همراهشان بود.هیکل لاغری دارد و عینک می‌زند. دلم نیامد وسیله‌های سنگین را دستش بدهم. ترسیدم، جانش بالا بیاید. همه‌ی حمالی‌‌ها را خودم کردم.  اسباب و اثاثیه شان زیاد بود. از همین چیز‌ها که زن‌‌ها دوست دارند و جمع می‌کنند. هر روز هم بیرون می‌روند و باز از همین خرت و پرت‌‌ها می‌خرند. چراغ رومیزی، گلدان، تابلوی نقاشی... .

پسره ، دست کرد و انعامم داد. مچ دستش مثل دختر‌ها لاغر و سفید  بود. بعد از آن هم هر شب سر می‌زند. درست راس ده شب. الان هم لابد بالاست. با خواهر بزرگه تن‌ها نشسته اند و لاس می‌زنند.

چند بار بهش فرمان دادم تا ماشینش را پارک کرد. پارکینگ‌شان پشت ستون است. درست کنار پارکینگ این یاروی طبقه‌ی دوم. برای پارک کردن جای راحتی نیست. پسره خیلی عقب وجلو کرد تا جای ماشین میزان شد. خواهره تا دید دارم به پسره فرمان می‌دهم، گفت: « آقا یوسف! یه دقه بیا به من کمک کن.»

یک کارتون پر از شکستنی  توی دستش بود و می‌خواست با آسانسور بالا برود. کارتون را گرفتم و برایش توی خانه بردم. وسط سالن گفت: « بذارش رو میز. »
همان وقت بود که این یکی را دیدم. از یکی از اتاق‌‌ها بیرون آمد. خانه شان همیشه خدا تاریک است. وسط روز پرده‌‌ها را می‌بندند  و چراغ سالن هم هیچ وقت روشن نیست. آن روز هم همینطور بود. پرده‌های سالن همه کلفت و تیره بودند. چند دقیقه طول کشید تا چشمم به تاریکی عادت کرد و دختره را دیدم. بند سینه بندش از یقه‌ی بلوز بیرون افتاده بود. مرا که دید اصلا به خودش زحمت نداد، خودش را جمع و جور کند.

شب‌‌ها  که آشغال‌های واحد‌ها را جمع می‌کنم و بیرون می‌گذارم، می‌روم وسط کوچه و پنجره شان را نگاه می‌کنم.  ساختمان سر نبش است و جنوبی است. پنجره‌‌ها رو به کوچه باز می‌شوند. مال این‌‌ها بیشتر شب‌‌ها تاریک است. گاه گداری نور ضعیفی پیداست و فقط سایه‌شان را می‌بینم که زیر نور چراغ دیواری از آشپزخانه توی سالن می‌آیند یا برعکس. تمام شب و حتی روز‌ها پرده‌‌ها بسته است.

کارتون را که روی میز گذاشتم، یواشکی نگاهی به دختره و بعد به اتاق خواب‌‌ها انداختم. وسط یکی از اتاق‌‌ها تخت خواب بزرگ دونفره‌ای دیدم  با روتختی صورتی و بالش‌های بزرگ. دو تا دختر تن‌ها تخت‌خواب دو نفره دارند؟!

همان اول که پسره‌ی زپرتی را دیدم، فهمیدم با این‌‌ها نسبت قوم و خویشی ندارد، ولی ویرم گرفت، مطمئن شوم.

به خواهر بزرگه گفتم: « پارکینگ این‌جا برای آقاتون راحت نیست. »
از آشپزخانه چاقویی آورده بود تا طناب دور کارتن را باز کنم.
گفت: «همسرم تهران نیست. »
بعد هم دیگر چیزی نگفت. این آدم‌‌ها خیال می‌کنند از دماغ فیل افتاده اند. عارشان می‌کند با آدم حرف بزنند. چند دقیقه ای حرفی نزدم. فقط شکستنی‌ها را یکی یکی از کارتون بیرون آوردم و روی میز چیدم.

وقتی روسری‌اش را باز کرد و روی پیشخوان آشپزخانه انداخت، موهایش را دیدم. از موهای من هم کوتاه تر بود. بر عکس این یکی که موهای بلندی دارد. خواهره رفت توی آشپزخانه و به او اشاره کرد. او هم آمد کنارم. بوی خوبی می‌داد. باقی ظرف‌‌ها را کمک کرد، بیرون بیاورم. چند بار دست‌هایش به دستم خورد اما انگار، عین خیالش نبود. شاید هم خوشش آمده بود!؟ خواهره توی آشپزخانه با ظرف‌ها سر و صدا راه انداخته بود.
از رو نرفتم و گفتم: « آقاتون زن خوبی داره. اسباب کشی کار زن جماعت نیست. »
خنده ای کرد و گفت: « یادت باشه وقتی دیدیش حتما بهش بگو.»

هنوزهیچی نشده با من صمیمی شده بود. این‌‌ها اینطوری‌اند. یک وقت، یک وقت طوری رفتار می‌کنند، که انگار اصلا تو را نمی‌شناسند و یک موقع هم عشق‌شان می‌کشد و با تو پسرخاله می‌شوند.
خندیدم و گفتم : « ماشالله این آقایی که پشت فرمان بود، خیلی هوای شما رو داره »
ابروهایش را در هم کشید و با یک لحن جدی، برگشت و گفت: « همسرم این مدت خیلی گرفتاره. الانم رفته ماموریت. تا برگرده برادرم میاد و می‌ره »

می‌خواستم بپرسم کجا؟ ولی تا آمدم بپرسم، پسره داخل شد و گفت چند تا خرده ریز دیگررا از پایین بیاورم. من که خر نیستم پسره اصلا شبیه شان نیست. عصر وقتی داشت می‌رفت، جلوی در ایستاده بودم و باغچه را آب می‌دادم. دستی به شانه ام زد وگفت: « دستت درد نکنه، آقا یوسف، خواهرم اینا کاری داشتن هواشونو داشته باش. من از خجالتت در میام. »
دستم را گرفت و چند تا اسکنان سبز توی مشتم چپاند. شمردم، پنج تا بود.
جز این پسره با هیچ کس رفت و آمدی ندارند.  اگر واقعا برادرشان باشد، حاضرم سرم را بدهم. خواهر بزرگه هم خیال نمی‌کنم، شوهری داشته باشد.

هر بار که چیزی می‌خرند، بدو می‌روم و برایشان تا بالا می‌آورم. اگر پایین شهر بود همسایه‌‌ها تا سر از کار این دو تا در نمی‌آوردند ول کنشان نبودند. اما این‌جا فرق می‌کند. کسی به کسی نیست. هیچ وقت این یکی را با کسی ندیده‌ام اما حتم دارم سر این هم جایی گرم است.

آقا مهندس پشت در است. اینا‌ها از تلویزیون، ماشینش پیداست. باید بروم، در را برایش باز کنم. در پارکینگ خراب شده، چشم الکترونیکش ایراد دارد. آجر این ساختمان را ما بالا انداختیم. از پی ساختمان بگیر تا نمای دیوار. اما از سیستم الکتریکش و دوربین مدار بسته، من فقط نشستن جلوی تلویزیون را می‌دانم. معلوم نیست در پارکینگ چه مرگش است؟! برای ما شده قوز بالای قوز. باید هر ساعت شب که یک کدامشان می‌آیند، بیرون بپرم و در را برایشان باز کنم و ببندم.
مهندس دستش را روی بوق گذاشته و ول نمی‌کند.

پوست تخمه را تف می‌کنم روی میز و بدو می‌روم توی پارکینگ. سلام می‌کنم و کنار در می‌ایستم تا ماشین وارد شود.
« حواست کجاست یوسف؟ »
کمربندم را سفت می‌کنم و می‌گویم: «ببخش آقا. پایین بودم.»
« امروز برای در پارکینگ نیومدن؟ »
« نه آقا، زنگ زدم گفتن فردا عصری یه نفرمیاد.»
«اکی»

مادر آقا مهندس هم همراهش هست. جلو نشسته. از قیافه اش پیداست حالش خوش نیست. مستقیم به جلو نگاه می‌کند. انگار نه انگار مرا دیده است. فکر کنم باز مرضش زده بالا. حوصله ندارم پیرزن را کمک کنم. هر لحظه ممکن است، دختره برگردد و بدون این که من ببینمش از در ورودی بالا برود.
« زود باش یوسف، بجنب!»
قدم‌هایم را تندتر می‌کنم.
« یواش، یواش، پای راستشو بذار زمین. عیب نداره، همینطوری ببرش.»
«آخه، آقا کفشاش»
« عیب نداره، خودم برشون می‌دارم. ول کن پسر، تو ببرش تو آسانسور. می‌برمش خونه‌ی خودم. اکی. در آسانسور رو هم نگهدار تا من بیام. »

مادرش سنگین شده. به نظرم سنگین تر از هر باری که بلندش می‌کردم. عصایش را دست چپم می‌گیرم و با دست راست بازویش را دور گردنم می‌اندازم. می‌ترسم زیاد فشارش بدهم تا جیغش در بیاید. وقتی حالش خوب است خودش بالا و پایین می‌رود اما امشب از آن شب‌هاست. پاک قاطی است. روز اولی هم که دختره را دیدم حال پیرزن خراب بود. یادم است تازه راه پله را شسته بودم و زمین شوی دستم بود که دختره پایین آمد. می‌خواست با ماشین، برود. تند، زمین شوی را کنار گذاشتم و رفتم تا به دختره فرمان بدهم.

شانس آشغالم، یکهو در آسانسور باز شد و همین پیرزن - مادر آقا مهندس - توی پارکینگ آمد. آن موقع نمی‌دانستم کیست؟! با خودم گفتم نگاه کن یوسف! این پیرزن‌هاف‌هافو می‌خواهد پشت ماشین بنشیند!

دکمه‌های مانتواش را بالا و پایین انداخته بود و یک دسته از موهای وزوزی اش توی صورتش ریخته بود. مرا که اصلا آدم حساب نکرد. نگاهی  به دور و ورانداخت طوریکه  انگار پارکینگ خانه را برای اولین بار می‌بیند. همان موقع چشمش افتاد به لک روغنی که زمین را سیاه کرده بود. روغن سوزی مال نیسان نفیسی است. طبقه‌ی سوم می‌نشینند. لک روغن را خودم دیده بودم.
تا متوجه شدم پیرزن دارد به لکه نگاه می‌کند، فرز رفتم توی اتاق و با یک کهنه و شیشه‌ی نفت برگشتم. کنار پای پیرزن روی زمین نشستم و شروع کردم به پاک کردن لکه.
رو به من کرد و گفت: « چرا یه مقوا نذاشتی این‌جا، زمین کثیف نشه؟ »
گفتم : « الان پاکش می‌کنم حاج خانم!»
پشتش را به من کرد و دور ستون وسط پارکینگ چرخید. دوباره برگشت کنار من و گفت : « چرا یه مقوا نذاشتی؟ »
آن موقع نمی‌دانستم عقل درست و حسابی ندارد.  گفتم: « حاج خانم، الان پاک میشه.»
چیزی نگفت. فقط جلوی دختره عصایش را روی شانه ام زد و گفت « من می‌خوام برم بیرون.»
کمی مکث کردم. دختره داشت نمی‌دانم توی ماشین چه کار می‌کرد که هنوز راه نیفتاده بود؟!  با عجله گفتم: « اشتباه آمدی حاج خانم! در خروجی یه طبقه بالاتره. »
نگاهی به من انداخت و حرکتی نکرد.  از آن فاصله نزدیک، چشمهایش حالت خاصی داشت.  فهمیدم، پیرزن بفهمی نفهمی قاطی است. آسانسوررا نشانش دادم و گفتم : « برو بالا. برو اون تو، برو بالا » و نگاهی به ماشینی که داشت استارت می‌زد و راننده اش انداختم.

لنگ لنگان سمت آسانسور رفت و به نظرم همآن‌جا بود که زمین خورد. تا بیایم و به خودم بجنبم دختره تند تند از ماشین پیاده شد و زیر بغل پیرزن را گرفت ولی بس که ظریف است، زورش نرسید. من پیرزن را مثل پر کاه بلند کردم و بالا بردم. دختره هم تا بالا آمد و کلی هم به من ،دستت درد نکنه، گفت. از آن موقع، مهندس، هر بار که حال مادرش خراب می‌شود، صدایم می‌کند. مثل الان. 
جلوی واحد شان، مهندس می‌گوید: « من درو باز می‌کنم تو بیارش تو »

وقتی همه‌ی هیکل پیرزن را داخل خانه می‌کشیم با پایم در را می‌بندم. مهندس به اتاق خواب خودشان می‌دود و تخت را مرتب می‌کند. با هم مادرش را روی تخت می‌خوابانیم. پیرزن همیشه بوی خوبی می‌دهد هر وقت این بو را می‌شنوم یاد مادر مهندس می‌افتم. یک بویی مثل پوست پرتغال. دختره را هم از بوی عطرش می‌شناسم.

خیلی وقت‌‌ها که سرگرم شستن راه پله‌‌ها هستم از بوی عطر متوجه می‌شوم باز بیرون رفته. دو تا دختر جوان از کجا اجاره این خانه را می‌دهند؟  شاید ارثی چیزی بهشان رسیده؟! شاید هم  خدا می‌داند؟!  زیاد هم بعید نیست.

روزی که رفتم شیشه‌های اتاق‌هایشان را پاک کنم، فقط او خانه بود. چهارپایه و شیشه شور را برداشتم و بالا رفتم. اما وسط راه دوباره  دکمه آسانسور را فشار دادم و برگشتم توی اتاقم. پیراهنم را عوض کردم و موهایم را خیس کردم و از راست به چپ خواباندم تا وسط سرم کمتر معلوم شود. بالا که رفتم، یادم افتاد دستمال را جا گذاشته ام. دوباره پایین آمدم.
خودش در را باز کرد. همین طور بدون حجاب با یک تاپ و شلوار جین.
گفت: « آقا یوسف، شیشه‌‌ها رو که شستی، بالکن رو هم بشور. » بعد هم رفت توی اتاق خودش و پشت کامپیوتر نشست. داشت نمی‌دانم  با کامپیوترچه کار می‌کرد؟!
رفتم توی همان اتاق و چهارپایه را هم دنبال خودم کشیدم.
گفت: « آقا یوسف از اون اتاق شروع کن، تا من کارم تموم شه. » و لبخند زد.

چهارپایه را به اتاق بغلی بردم. حتی یک کلمه هم حرف نزدیم. اصلا من آن روز لال شده بودم. او هم وقتی کار من توی یک اتاق تمام می‌شد و به اتاق دیگر می‌رفتم، اتاق را خالی می‌کرد و توی سالن یا یکی دیگر از اتاق‌‌ها مدام با تلفن حرف می‌زد. خیلی گوش کردم اما چیزی نشنیدم. خیلی آهسته حرف می‌زد.

وقتی کارم تمام شد، او هم حاضر شده بود و می‌خواست بیرون برود. لباسش تنگ و چسبان بود و مثل امشب فقط یک شال باریک مثل نوار روی سرش انداخته بود. دختر سالم اینطور لباس نمی‌پوشد. خواهر بزرگه هم عین خیالش نیست. خودش از این یکی ولنگ و وازتر است.
پریشب، آخرهای شب،  آن پسره با موهای دم اسبی سراغم آمد. تازه غذا خورده بودم و چشم‌هایم سنگین بود. خانم لاجوردی برایم غذا کشیده بود. شوهرش، حاجی طبقه اول است. خودشان کاروان حج دارد. زائر می‌برند مکه.

شب‌های جمعه به صدای قرآن‌شان گوش می‌کنم و اشک توی چشم‌هایم جمع می‌شود. این موقع‌‌ها عجیب دلم می‌گیرد و برای خودم دعا می‌کنم. برای  سلامتی مادر مهندس. حتی برای این‌‌ها هم دعا می‌کنم. برای خانم لاجوردی هم دعا می‌کنم. دلم نمی‌خواهد بگویم ولی چند بار که شیشه‌های اتاق خواب‌‌ها را پاک می‌کردم، از بالکن پشت خانه بوی تریاک به دماغم خورد.  حالا مال این‌هاست یا یکی توی این کوچه! به من مربوط نیست.

این پسره‌ی ریقو یک شب آمد سراغم وگفت: « یوسف، تلفن ما هنوز وصل نشده، بوق نداریم »
داشتم در ساختمان را دستمال می‌کردم.
گفتم: « آقا مهندس گفت، هر دو تا خط وصله! »
« نه عزیزم، هیچ کدوم نیومده. »
خواستم با پسره بالا بیایم. گفت: « نمی‌خواد بیای فقط خواستم بدونم در جریانی یا نه؟! »
فهمیدم خوشش نمی‌آید توی خانه‌شان بیایم.
گفتم : « باشه آقا هر چی شما بگید. الان از اتاقم زنگ می‌زنم آقا مهندس خودش بیاد. »
« نه نمی‌خواد،  من دارم می‌رم. خواهرم خودش شماره مهندس رو داره. زنگ می‌زنه. »

با عجله خداحافظی کرد و از در بیرون رفت. ماشین خودش را بیرون گذاشته بود. حتم دارم نمی‌خواست  آقا مهندس او را ببیند. تا حالا هم با همدیگر روبرو نشده اند. آدم تا یک جای کارش نلنگد از مردم فرار نمی‌کند. ولی من با این که این‌جا مسئولیت دارم، چیزی نمی‌گویم. به من مربوط نیست. هر غلطی می‌خواهند بکنند. مهندس که کور نیست. حتی وقتی نفیسی - مستاجر طبقه‌ی سوم – با یک عالم جعبه انگور که پشت نیسانش چیده بود، توی پارکینگ آمد، لام تا کام حرف نزدم. جعبه‌های انگور را خودم کمک کردم تا بالا ببرد. شمردم شش جعبه انگور قرمز. فردایش هم انگور سفید آورد. آن هم شش جعبه. این نفیسی اولین کسی بود که این‌جا دیدم. یادم هست تازه آمده بودم و داشتم پادری‌‌ها را می‌شستم.

نفیسی توی ماشین‌اش نشسته بود و سر طاسش از پشت ستون معلوم بود. به نظرم تا آن‌جا که می‌توانست پایش را روی پدال گاز فشار می‌داد. ماشین با سر و صدای زیاد روشن می‌شد ولی چند دقیقه بعد به پت پت می‌افتاد و خاموش می‌کرد. کنار ماشین، جعبه ابزار روی زمین  ولو بود .  نفیسی سرش را از شیشه بیرون آورد و صدایم کرد. دست‌هایم را با شلوارم خشک کردم و جلو رفتم. پاهایم توی دمپایی خیس سر خورد.
پرسید: « رانندگی بلدی؟ »
سرم را تکان دادم.  پیاده شد و گفت: « بشین پشت رل، هر وقت گفتم، استارت بزن. »
و خودش کاپوت ماشین را بالا داد و خم شد روی موتور.

توی ماشین بزرگ و جادار بود. دستم را روی فرمان گذاشتم و استارت زدم. نفیسی از پشت کاپوت پیدا نبود. فقط صدایش را می‌شنیدم  که هر بار بعد از دستکاری موتور داد می‌زد: « بزن »
روی صندلی جلو ماشین، یک شیشه آب معدنی و چند تا سی دی فیلم افتاده بود.  داشتم سی دی‌‌ها را زیر و رو می‌کردم که یکهو دختره را دیدم. در ماشینشان را باز کرد و دنبال چیزی گشت. سر خود استارت زدم و پایم را روی پدال گاز فشار دادم.  ماشین با صدای بلند موتور روشن شد. نفیسی داد زد: « مرسی! مرسی! »
آمد کنار پنجره و تشکر کرد. بلند گفتم « کاری نکردیم آقا! »

از ماشین پایین آمدم. دیدم که دختره در ماشین خودشان را بست و به طرف ما برگشت. همان موقع نفیسی دستم را گرفت وبه طرف ماشین کشاند. به سی دی فیلم‌های روی صندلی اشاره کرد و گفت: «  اگه اهل فیلمی. من زیاد دارم. هر وقت خواستی بگو فهرستشو بدم.  فقط دیدی، بهم برگردون. سالم.»

وقتی ماشین را دور زدم و این طرف آمدم، دختره رفته بود. انقدر ایستادم تا نفیسی از در بیرون رفت. فیلم هم ازش نگرفتم. کجا می‌خواستم نگاه کنم؟!  بعدن هم که جعبه‌های انگور را دیدم، خیلی هم خوشحال شدم که چیزی از او نگرفتم. لابد آن روز هم سرش گرم بود که یکهو هوس کرد، دست و دل‌بازی کند!

مهندس کاری به کار هیچ کدام‌شان ندارد. اجاره اش را می‌گیرد و بس.  من هم کاری ندارم. مثلا الان که این‌جا نشسته ام  و تخمه می‌خورم، این مرتیکه‌ی طبقه دوم از تلویزیون پیداست. همین به اصطلاح دکتر!

می‌دانم چرا آن‌قدر چپ و راست جلوی در پارکینگ قدم می‌زند. اما به من مربوط نیست. مشکل خودش است و پسرش. 

کانال را عوض می‌کنم و می‌روم روی آسانسور. از بس تخمه خورده ام تشنه ام شده. بلند می‌شوم و یک لیوان چای می‌ریزم و دوباره جلوی تلویزیون می‌نشینم. دوباره کانال را عوض می‌کنم. روبروی پله‌‌ها هم کسی نیست.  نصف شب شد و این دختره‌ی ولگرد هنوز برنگشته . یک بار دیگر کانال را روی در پارکینگ بر می‌گردانم. دکترهمینطور ایستاده است. یقین، پسرش باز یواشکی  کلید ماشین را برداشته و اینطور خون خون آقایش را می‌خورد. پسره ده سالی از من کوچکتر است. از آن  سوسول‌هایی که  مدام به قر و فرشان می‌رسند. صندلی ماشین را طوری  می‌خواباند که موقع رانندگی فقط موهای سیخ سیخش پیداست. حالا هم که خوب آقایش را کاشته.

یکی دوبار صدای دعوایشان را از بیرون در شنیده‌ام.  با این حال به من ربطی ندارد. دیگران که کر نیستند. هر چه من می‌شنوم آن‌‌ها هم می‌شنوند. من مسئول دعواهای خانوادگی نیستم.
قانون ساختمان می‌گوید،  باید نیمه شب در را قفل کنم. مشتی به کمرم می‌زنم و از روی صندلی بلند می‌شوم. پوست تخمه‌های روی میز را توی لیوان چای می‌ریزم و دمپایی‌های پلاستیکی ام را می‌پوشم. لخ لخ کنان می‌روم روی پله‌ها.

دکتر صدای در را که می‌شنود سرش را برمی گرداند. سلامی می‌دهم و می‌گویم: «می‌خوام قفل کنم. کلید دارید؟»
دستش را توی جیب شلوارش می‌برد  و بعد دستش را روی سینه اش می‌کشد. نگاهی به پنجره‌ی طبقه‌ی دوم  می‌اندازد. 
« قفل کن. خانم بیداره.»
از پله‌‌ها پایین می‌آیم و وسط کوچه می‌ایستم. هیچ خبری نیست. چراغ‌های سر کوچه سوخته  و روشن نیستند. مثلا این‌جا بالای شهر است.؟! 

فقط چراغ سر در ساختمان روشن است. تا سر خیابان تاریک تاریک است و گاه گداری چراغ ماشین‌هایی که رد می‌شوند، کوچه را روشن می‌کند. از نیمه شب گذشته و دختره‌ی احمق هنوز نیامده. ماشین برادر قلابی‌شان هم جلوی در نیست. لابد وقتی به مادر آقا مهندس کمک می‌کردم، رفت. گربه‌‌ها توی مخزن آشغال جیغ و داد می‌کنند.

برمی‌گردم سمت خانه و چند دقیقه‌ی دیگر می‌ایستم. جناب دکتر می‌رود سمت خیابان و دست از پا دراز تر بر می‌گردد. تقریبا کنار پای او روی سکوی جلوی در می‌نشینم. دکترهمینطور که ایستاده است، کمی خودش را کنار می‌کشد. مردک خیال می‌کند من نجسم.  دوباره نوبت اوست. تا صدای ماشین به گوشش می‌خورد می‌رود تا سر کوچه و بر می‌گردد.  دستم را توی جیب شلوارم فرو می‌کنم و چند تا تخمه  بیرون می‌آورم و شروع می‌کنم به شکستن. دکترنگاهم می‌کند. مشتم را طرفش می‌گیرم و می‌گویم.
« نمی‌خوری آقای دکتر؟»
لابد دارد به ناخن‌های سیاهم نگاه می‌کند. انگار حواسش نیست. دستم را تکان می‌دهم و می‌گویم: « آقای دکتر، تخمه!»

دستش را به سمتم دراز می‌کند. تخمه‌‌ها را توی دستش خالی می‌کنم و خودم را جمع و جور می‌کنم  تا او هم روی سکو جا شود. می‌نشیند کنارم.  چفت من. هیچ کدام حرف نمی‌زنیم. فقط صدای تخمه شکستن هم‌دیگر را می‌شنویم و هر دو به سر کوچه نگاه می‌کنیم . نمی‌دانم تا کی؟  تا وقتی دختره برگردد؟!  تا وقتی سر و کله‌ی پسر دکترپیدا شود؟!  نمی‌دانم؟! تا هر وقت بعد از نیمه شب.

نویسنده: مهرک زیادلو

(برگزیده‌ی نخستِ مشترکِ دومین دوره‌ی جایزه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب)

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

کلید را با عجله توی در می چرخونم ، کیفم رو می اندازم یک گوشه ای و می دوم توی حیاط خلوت ، دیر رسیدم، بی فایده است لباسها همه خیس شدن...

 همیشه باران که میاد هوس شیر نسکافه داغ می کنم ، شیر رو می ریزم توی شیر جوش ، میشینم کنار و پنجره و به قطره های بارون نگاه می کنم ، صدای محمد نوری از یادم می بره که شیری در حال جوشیدنه . می دوم سمت آشپزخونه ،دیر رسیدم، بی فایده است، شیر سر رفته و گاز رو حسابی کثیف کرده...

 صبح میل باکس رو باز میکنم ، به جشن بانوان وبلاگ نویس پرشین بلاگ دعوت شدم ، اون هم درست روز ٢١ که امروز باشه ، دیر رسیدم ،بی فایده است ، امروز سر کارم و نمی تونم مرخصی بگیرم...

 

پ.ن: از همه دوستانی که به من لطف داشتند و گلخونه رو مورد مهر قرار دادند تشکر می کنم ، خودم هم باور نمی کردم که دعوت شده باشم، ممنونم :)

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

همه چیز تموم شد ، باورت می شه؟!!!

مامانش خواب بد دیده ، توی خواب بهش وحی شده اگه پسرت حتی خود کشی هم کرد با این ازدواج مخالفت کن!!! رفته استخاره کرده بد اومده ، رفته پیش یکی برای تعبیر خواب گفته به همش بزن ، اونم اومد خودش رو زد و گریه و زاری کرد که من نمی ذارم ...گفته اگه شما به استخاره اعتقاد ندارید ما که داریم!!!

 به همین راحتی ، بعد از ۶ سال ، بعد از این که همه کارهامونو برای عروسی کردیم ، بعد از این که مهمونهامونو تقریبا دعوت کردیم ، بعد از این که لباس عروسی رو تحویل گرفتم ، بعد از این که حلقه هامونو خریدیم ...

دیگه چیزی نمی شنوم ، سرم دوران گرفته ، فکر می کنم دارم یک کابوس وحشتناک می بینم و الان بیدار می شم...سعی می کنم آرومش کنم ، ولی چه جوری ، با کدوم دلیل ، به دلیل کدوم اشتباه نکرده ، بگم که سرنوشتتون رو بسپار دست یک مشت اراجیف و خزعبلات، استخاره و خواب و فال و جادو و جنبل؟!!!

باورت می شه الهه ، باورت می شه توی سال ٢٠۰۸  یک همچین چیزی؟!!! از یک آدم تحصیلکرده که تازه معلم هم هست؟!!!باورت می شه که با آینده دو تا جوون  اینجوری بازی کنند ؟!! "واو" هم میگه بدون رضایت اونها نمی تونم این کارو بکنم ، میان زندگی و آرامشمونو سلب می کنند ، خانواده ات رو اذیت می کنند!!

من می گم حتما قضیه چیز دیگه است، حتما مشکل جای دیگه است ، حتما...

گیج می زنم ، گیج می زنیم ، هنوز نمی تونم بفهمم ، هنوز نمی تونیم درک کنیم ،

خدایا کجای این کره خاکی داریم زندگی میکنیم؟!! توی کدوم قرن استوپ کردیم و در جا می زنیم ؟ !!

پ.ن : این جریان افتضاح و عجیب برای همون دوستم که توی دو تا پست قبل تر کلی برای رسیدنشون به هم خوشحال شده بودیم اتفاق افتاده...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

هر چه ذهنم را زیر و رو می کنم اسم آن پسرک بامزه کلاسهای سفارت را به یاد نمی آورم ، همان که از بقیه بهتر ایتالیایی صحبت می کرد و بعدها معلوم شد که دو رگه است...

صورت بچه گانه و معصومی داشت ، وقتی ریتا ( معلممان ) سوالی ازش می پرسید لپهایش گل می انداخت ، مثل بقیه پسرها موقعی که ریتا تاپ نازک می پوشید به لباس زیرش زل نمی زد ، وقتی کمکی ازش می خواستی بدون اینکه جنسیتت براش مهم باشه کمکت می کرد تا روزی که ارکیده  و اون شدند دوستهای گرمابه و گلستان . ورق برگشت ، زده بود روی دست هر چی بچه خوش گذران و علافه ، دیگه کم کم با پسر ها توی مسخره کردن ما همدست می شد و گاهی هم جلو می زد . روز بعد از تولد ریتا که نیمه منگ از مشروب زیادی که شب قبلش با همسرش خورده بود اومد سر کلاس وقیحانه ترین حرف را ریتا از دهن اون شنید نه هیچ کدوم از پسرهای دیگه ، که خوشبختانه چون فارسی اش افتضاح بود ، چیز زیادی متوجه نشد که با یک تیپا بندازنش بیرون...

 تمام مدت اون روزها  وبعد از اون چه بچه هایی که از ایران رفتند و چه اونهایی که مثل من ماندند یک علامت سوال بزرگ توی ذهنمان باقی ماند ، چی به سر اون پسرک معصوم و جنتلمن با اون صورت بیبی فیسی که انگار تا کنون هیچی گناهی رو مرتکب نشده بود اومد که یکباره شد یک آدم لات و لا ابالی ، چطور یک دختر تونست اینجوری هر چی رشته که خانواده ات ریسیده بودند پنبه کنه! چطور بهترین  و دوست داشتنی ترین بچه کلاس شد بدترین و چندش آور ترین!!!

نوشته شده در شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

دل تنها و غمناک بلورم

شب تنهاییت را مرهمی نیست

تو را از جنس بارانی سرودم

که در باغم نشانی هم ز او نیست

تو از این ناله شبگیر بگذر

که تلخ است این غم شبهای پاییز

 

دل ساده دلت بیهوده خوش بود

به پولکهای شفاف ستاره

به خورشیدی که گرمایت نبخشید

به فصل روشن و سبز بهاره

 

نه آن خاموشی ساحل تو را کشت

نه این رقص دلاویز شبانه

تو از تنهایی مهتاب مردی

به روزی این چنین ، فصلی دوباره

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

شماره نا آشنا ، صدای آشنا : من برگشتم... عروسی همین ماه

 

به قول خودشان یک اکیپ هشت نفره بودند ، از همان روز اول دخترها عهد کرده بودند که فقط دوست باشند نه چیز دیگر ،  این را میم می گفت  و بعد از دوران دانشجویی مشترک شرکت زده بودند و همکار شده بودند ،ولی انگار جور دیگری می شود ، دو به دو جفت می شوند منتها چه جفتی گاه متصل گاه منفصل .

تک تک بچه ها سرنوشت عجیبی بعد از شش سال دوستی پیدا کرده اند ، همه ازدواج کرده اند ولی نه با جفت خود !!! معمولا هم ظاهرا پسرها میدان را خالی کرده اند ، یکی به بهانه عدم علاقه به زندگی زناشویی و تعهد ، دیگری رفتن از ایران ، اون یکی مخالفت خانواده ، واین آخری همچنان عاشق... فقط این دو تا همچنان مصمم به رسیدن بودند.

می گوید : ژاله هم این ماه عروسی می کنه ، من : با میم؟ 

نه با یکی دیگه ، از اون جدا شد، می دونی آخرش چی گفته به ژاله ، گفته من هیچ کششی نسبت به تو ندارم!!! اینهمه سال فقط دوست بودیم نه بیشتر.

می گم واقعیتش ناراحت نشدم از این که جدا شدن چون دو تا وصله ناجور بودن که هیچ جوری به هم وصل نمی شدند ، ژاله خودش رو این همه وقت گول می زد.

استرس عجیبی دارند  ، میم می گوید: هنوز حلقه نخریدیم ، اگه جا برای عروسی پیدا نکنیم چی؟ الی به اون دوستت که سفره عقدشو خودش طراحی کرده بود میگی یک کاری هم برای من بکنه ، من: باشه چشم خودم برات طراحی می کنم اگه نشد. میشه توی باغ شما عروسی بگیریم ؟ من: ای بابا آخر مهر می خواهی مهمونا همه سرما بخورند یا با کاپشن بیان عروسی؟

دلداریش می دهم : نگران نباش ، از این روزها لذت ببر... اینقدر استرس نداشته باش، همه چیز به موقع انجام میشه.

از اون روز ذوق عجیبی دارم ، خوشحالم از این که با این همه موانع و مشکلات بالاخره پیروز شدن ،

خوشحالم که این همه فاصله مکانی قلبشان را از هم دور نکرد ،

خوشحالم که عاشقی هنوز معنا دارد...

نوشته شده در یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

دوست داشتم یک تغییری توی قالب اینجا بدم ، یک دوستی هم پیشنهاد کرد که عوضش کنم. خوب من هم عوضش کردم...حالا اگه فکر می کنید خوب نیست یا جایی رو می شناسید که قالبهای بهتری داره من رو هم در جریان بذارید :)

نوشته شده در شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

می دانستم از بچه های موسیقی بودی ولی نمی دانستم چه سازی ، نیلوفر راه رو باز کرد و ما رو به هم معرفی کرد، یادت هست؟ جلوی چشم اون همه دانشجو ی مشتاق که دائم آمارمان را داشتند ازت خواستم که معلمم باشی ( هنوز به جسارت اون روزم غبطه می خورم).

دستهایم سرد بود ، سرد سرد. کلاویه های پیانو زیر انگشتانم می لغزید، زیر چشمی نگاهم می کردی. صورتم داغ بود ، داغ داغ. کتاب سولفژ را آرام می زنی روی دستم...حواستون کجاست؟ می دیز گام بالا...دیگه هیجی نمی بینم همه رو فالش می زنم و  تو در دل به حماقتم می خندی...

از نظر تو استعداد خارق العاده داشتم یادت هست؟ هیچ فکر کردی چرا خنگ شدم ، چرا درسی را که صد بار با عشق تمرین کرده بودم اشتباه می زدم وقتی کنارم می نشستی؟ هیچ فکر کردی چرا دستهایم اینگونه می لرزید ، چرا چشمهایم اینقدر غم داشت و صدایم...

حرمت استادی و شاگردی رو همیشه حفظ کردیم ، طبق قانون نا نوشته ای نباید غیر از شما همدیگر رو خطاب می کردیم و طبق همان قانون هر روز از هم دورتر و دورتر شدیم...تو حرمت استادی و حضورت را در خانه  و خانواده ما حفظ می کردی... من حرمت شاگردی تو را  و هم دانشگاهی بودنمان را...سوختن و آب شدنم را لحظه به لحظه دیدم ولی تو ندیدی...یادت هست.

آخر کلاسمان الهه ناز می زدی ،( از روی عمد بود می دانم) اشکهای حلقه شده در چشمهایم را نمی دیدی یا نمی خواستی که ببینی... عذاب هایت هم برایم شیرین بود.

یک روز دل به دریا زدم ، شعرهایم را می گویم ، همه را دادم بخوانی . دلم را برایت باز کردم آشوبش را ببینی، دیدی و گذشتی، خواندی و  چند تا غلط ادبی گرفتی و گذشت.

 

سالها از آن روزهای پر تب و تاب من می گذرد ، دفتر شعرم گوشه کتابخانه خاک خورد ، پیانو گوشه خانه پدری و دلم زیر خروارها خاطره...تو کجای این سالها گم شدی؟؟ من کجا رها شدم؟ دلم کجا فنا شد؟

یادت هست؟؟!

نوشته شده در پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

اهداف تربیتی: جهت تقویت ان بخشی از مغز که از وجودش بی خبرند

.

واحد اول: دروس پایه ای :

چطور بدون مادرمان زندگی کنیم .200 ساعت

'همسرم مادرم نیست: 35 ساعت

درک این مساله که فوتبال چیزی جز یک ورزش نیست و  حذف شدن از جام جهانی فاجعه نیست 500 ساعت



زندگی زناشویی: واحد دوم

بچه دار شدن بدون حسودی به نوزاد 50 ساعت

غلبه بر سندروم 'کنترل از راه دور تلویزیون همیشه باید دست من باشد:'55ساعت

درک این مساله مهم که کفش ها خودشان توی جا کفشی نمی روند80: ساعت

.

چطور بدون گم شدن، لباس های کثیفمان را تا سبد رخت چرک ببریم:50 ساعت

چطور بدون اینکه ناله کنیم از بیماری مهلک سرما خوردگی جان سالم به در ببریم:50 ساعت



واحد سوم:اوقات فراغت



چطور در آشپزی کمک کنیم بدون اینکه آشپزخانه را به گند بکشیم

چطور نوشیدنی سرو کنیم بدون اینکه سینی را تبدیل به استخر کنیم

چطور یک بلوز را در کم تر از دو ساعت اتو کنیم و در عین حال از سوختنش جلوگیری کنیم

واحد سه:آشپزخانه

مرحله اول مقدماتی

Offخاموش



On روشن



مرحله دوم پیشرفته:

اولین نیمروی زندگیم بدون سوزاندن ماهیتابه



کلاس عملی:عملیات جوشاندن آب قبل از اضافه کردن ماکارونی



بعد از قبولی در مرحله اول مرحله فشرده با عناوین زیر آغاز میشود.نظر به اینکه مباحث واقعا پیچیده اند در هر کلاس حداکثر هشت شاگرد پذیرفته می شوند





اولین مبحث:البسه از لباسشویی تا کمد :یک مرحله مرموز

دومین مبحث: ریسک های پر کردن ظرف آب بعد از آب خوردن و بردن آن تا یخچال

سومین مبحث:آشپزی و بیرون بردن زباله ها شما را ناقص نمی کند

چهارمین مبحث:مصیبت کاغذ توالت:کاغذ توالت خود به خود کنار توالت ظاهر نمیشود(نمایشگاهی از همه چیزهای خود به خودی در خانه! )

پنجمین مبحث:ایا وقتی مردی رانندگی می کند،می تواند آدرس بپرسد بدون اینکه بی عرضه به نظر برسد؟(مطالعه میدانی)

ششمین مبحث:تفاوت های اساسی زمین با سبد رخت چرک.

هفتمین مبحث:'مردی در صندلی کنار راننده'آیا واقعا ممکن است دائما دستور العمل صادر نکنیم و غر نزنیم وقتی خانم رانندگی می کند یا مشغول پارک کردن است؟

پ.ن: از یک ایمیل

نوشته شده در چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme