گل خونه

 *" امواج زندگی را با آغوش باز پذیرا باش ، حتی اگر گاهی تو را به قعر دریا ببرد.

آن ماهی که همیشه بر سطح آب می بینی ، مرده است..."

 

 

و من آن ماهی ساکن بر سطح آبم که خود را به امواج بی رحم زندگی سپرد ، با هر جهش و خروشش بال و پایین شد ، گاهی فرو رفت تا اعماق و بالا آمد ، گاهی فرو رفت و مدتها همانجا ماند ، گاهی دست پای بیهوده زد و درجا زد ، گاهی اوج گرفت و با موج پرواز کرد... من آن ماهی مرده بر سطح آبم ، که شنا کردن را از یاد برد ، تسلیم سرنوشت شد ، در اعماق سرد و بی رحم آبها ماند و آسمانش را فراموش کرد ...

من آن ماهی روی آبم که روزی خواست لب خورشید را ببوسد ، ولی در قعر دریا پوسید...

 

* sms

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

یک نگاه به خودت بکن ، شبیه هیچ شده ای. این چشمها برایت غریبه نیست ، این نگاه ، این صدا...کجا رفتند آرزوهای کوچک و بزرگت ، روزهای بارانی ات ، شبهای دلتنگی ات...کجا؟

نه این تو نیستی ، حتی هاله ای هم از آنچه بودی نیستی ... تویی که عاشق پرواز بودی ، به قفس دل خوش کردی ، که چی ؟ تویی که عاشق آواز بودی به سکوت دل خوش کرده ای که چی؟ نه این تو نیستی ، تو دیگر غریبه ای بیش نیستی...

 

چند ساله که حتی دستی هم به سازت نزده ای، چند وقته که کلاسهای آوازت رو ول کردی به امان خدا که چی؟ هر روز حسرت این را بخوری که چقدر داره دیر میشه ، که چقدر دلتنگش می شوی ، که اگه استاد سالخورده ات ( محمد نوری ) را نتوانی یک روزی ببینی ، خودت رو می بخشی؟

چند وقته حتی یک طرح خشک و خالی هم روی کاغذ نزدی ، چند وقته کاشی های شکسته رنگی گوشه اتاق در انتظار کنار هم قرار گرفتنند ، تا دستهایت آنها را به هم برساند و تابلویی دیگر شوند و تو بی رحمانه می گذاری جدا جدا بمانند...چند وقته لوح های گلی ات را نیمه رها کرده ای تا شاید روزی تکمیلشان کنی ، که آن روز اینقدر نیامد تا گلها خشک شدند و ترک برداشتند مثل دلت...

چند وقته کتاب تازه ای نخریده ای که هیچ ، آنهایی هم که نخوانده ای گوشه کتابخانه خاک می خورند ، چند وقته کلاسهای نویسندگی رو می خواهی شروع کنی و نمی کنی...

چند وقته دیگه نه ورزش می کنی و نه پیاده روی ، نه شنا می کنی که به روحت آرامش می داد ، نه دوچرخه سواری میکنی که آزادت می کرد از هر چه بند است...

چند وقته میخواهی دوباره شروع کنی به درس خواندن ، برای یک بار هم که شده کنکور ارشد را شرکت کنی ، یکبار دیگه لذت خواندن درسهایی که عاشقشان بودی را بچشی ، لذت کلاسهای کارگاهی ات که خلاقیتت را شکوفا می کرد و از خود بی خود می شدی، لذت موزه و گالری هایی که با بچه ها می رفتی ، لذت کویر پیمایی و عکاسی ،لذت ژوژمان های آخر ترم ، دلهره های رسوندن کارها به دست استاد ، دلهره پاسپارتوهایی که لحظه آخر خراب می شد...

 

چقدر از خودت دور شدی ... نه این غریبه تو نیستی...دوستت ندارم. همین

 

همه لرزش دست و دلم از آن بود

که عشق پناهی گردد ، پروازی نه

گریزگاهی گردد

آی عشق ، آی عشق ، چهره آبیت پیدا نیست

 

وخنکای مرهمی بر شعله زخمی

نه شور شعله بر سرمای درون

آی عشق ، آی عشق چهره سرخت پیدا نیست

                                                            " شاملو "

نوشته شده در یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

من، اینجا و تنها در گوشه ای از اتاقی که یاد آور روزهای دلتنگی و تنهایی است. روزهای بی تو بودن و با تو بودن...

 

تو اینجا، گوشه ای از خانه ای که یاد آور یک زندگی است. روزهای خنده های بی دغدغه...گریه های بی امان...فریادهای خاموش

گوشه این اتاق زنی تنها که سرنوشتش را به باد گره زده...گوشه این خانه مردی تنها که آرزوهایش را باد برده...

در عصر دلگیر و سرد پاییزی ، گرمای کدام عشق قلبهای یخی مان را آب خواهد کرد...

نوشته شده در شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

دارم پیاده از شرکت میرم سمت ونک ،" هوای گریه "همایون رو دارم گوش می دم که مامان زنگ می زنه:  مادر جون و آقا جون اینجان ، اگه دوست داری بیا اینجا ببینشون...

از میدون شهرک غرب گل می خرم برای مامان طبق عادت همیشه ، توی راه فکر میکنم که اگه یک روزی نباشن ...

بابابزرگ رفته با بابا قدم بزنه ، فقط مامان بزرگ و مامان خونه هستن البته با فسقلی خواهرم ولی خواهرم نیست...چقدر دلم برای بغل آقا جون تنگ شد!!

جوجه پر طلا اومده دم در استقبالم ، طبق عادت همیشه نه بوس میده و نه میذاره راحت بوسش کنی ، فقط میاد بغلم و با مهربونی خاصی موهامو میگیره توی دستهای تپل و کوچولوش و موهامو میماله به صورت گرد و بامزه اش... نمی دونم این دیگه چه مدل ابراز عشق و دلتنگیه که این وروجک تازگی ها یاد گرفته!! ولی همین ابراز محبتش هم بد جوری به دل میشینه. جالبه که چقدر حالتهای عاطفی پسر بچه ها با دختر ها فرق می کنه و این یکی دیگه زیادی پسره.

بابا بزرگ که میاد دلم می خواد همون جوری که بوسش می کنم ساعتها توی بغلش بمونم و بوی خوبشو با همه وجودم حس کنم ... چقدر مهربونی مرد ، چقدر بزرگوار و صبوری ، چقدر انرژی مثبت توی لبخند و نگاهت داری ، چقدر پاکی و ایمان توی صدا و دعاهات نهفته است ، چقدر بوی عشق می دهی...بال هایت را کجا جا گذاشتی مرد خدا ؟!

 از کتابخونه بابا کتابی بر می داره و در سکوت خانه می خواند، با وروجک اینقدر بازی کردم که غش کرده و خوابیده ، فکر میکنم که چه خوب که قدیمی ها اهل تلویزیون دیدن نیستن و دور هم نشستن و گپ زدن رو به دور هم نشستن و فیلم دیدن ترجیح میدن...روی صندلی نشسته ام و تاب می خورم ، عاشقانه نگاهش می کنم ، کتاب خواندنش هم شبیه عبادت است و من مست وجودش میشوم...مادربزرگ راجع به نوه هاش با مامان صحبت می کنه و وقتی از موفقیتهایشان حرف می زند آشکارا چشمهایش برق می زند و من حس غرور را از صدایش می خوانم...فکر میکنم چقدر این دو متفاوتند و چقدر مکمل یکدیگر ،هر چند گاهی دلم برای آقا جون می سوزد که مادر جون بهش ایرادهای الکی میگیره و ناراحتش میکنه...

سر شام پیرمرد همه حواسش به همسرش است ، که غذا می خورد یا نه ، صندلی اش راحت است یا نه ، پایش درد می کند یا نه... از توی سبد سبزی یک ساقه سبزی می دهد دست من که کنارش نشسته ام و می گوید اینو بده به مادر جون دوست دارد ، و من نمی دونم اسم اون سبزی به خصوص که بوی خیلی تندی هم دارد چیست ... این جمله را آن چنان با عشق می گوید که بند دلم پاره می شود...

تحسین می کنم ، حسرت می خورم و فکر می کنم که چی به سر نسل ما اومد ، چه چیزی رو نداریم که قدیمی ها داشتن ، این فاصله ها کی پیدا شدن، این بی تفاوتیها  از کجا سرازیر شدن ، این خود خواهی ها از کجا ریشه گرفت و اینچنین تنومند شد ، خیانتها و بی مهری ها رو توی آغوش کدام یک از این فرشته های بی بال آموختیم ، واقعا چی به سر نسل ما اومد؟!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme