گل خونه

به پروانه ای که پیله تنهایی و دلتنگی اش را شکافت:

 

ادبیاتت که همیشه خوب بود ! نمره بیست املا ، نمره بیست انشا...تو  و این همه غلط!!

پاک کن ، خط بزن ، از اول بنویس ، نقطه ...سر خط

یادت رفت نازنینم که این انشا با همه انشاهای زندگی فرق داشت ، یادت رفت این داستان سیندرلا نبود که آخرش به خوبی و خوشی تمام شود، یادت رفت رویاهای فانتزی ات را پشت در بگذاری وبعد وارد خانه بخت شوی، یادت رفت دوست نازنین من که همه آدمها ظرفیت محبت و عشق ندارند ، وقتی لبریز شدند ...وقتی...

نه پاک کردنی در کار است و نه خط زدنی ، بیا خودمان را گول نزنیم . از اول هم نمی توانی بنویسی اش، فقط بگذر از این انشای لعنتی که هیچ جایش رنگ عشق نیست. تو که عاشقی را پروانه وار بلدی ، شاید این بار بیست نگیری ولی هجای زندگی را بلد شدی ، به چه قیمتی نمی دانم ولی می دانم هنوز خیلی راه مانده نازنین ...

 بیا و صفحه دیگری از زندگی ات را باز کن ، دوباره از نو بنویس...

نقطه ...سر خط

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

هوای رفتن داری؟  رفتن و برنگشتن ، زیر این باران خیس شدن و جوانه زدن . بی چتر ، بی سر پناه . همین حالا ، همین وقت گریه که از همیشه شفاف تری ، همین حالا که بغضت امانت را بریده ...

 آوازش از تو ، هم خوانی اش با من، موسیقی اش از باران. بوسه های قطره های مهربانش زخمهایت را خواهد شست ، زخمهایم را خواهد شست، دیگر چه می خواهی. تو فقط راه بیا ، بی چتر ، بی سرپناه...کسی چه می داند شاید تا صبح که این خیابان بی برگشت را گز کنیم رنگین کمان هم دیدیم... تو فقط راه بیا

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

فکر می کنم یه بازی وبلاگی باشه ، من که خیلی در قید و بند  این بازی ها نیستم ولی از این یکی خوشم اومد ، بازی خوشم میاد و بدم میاد...

خوشم میاد...

غذاها: انواع و اقسام شکلات و شیرینی ها ، مخصوصا نون خامه ای:) ،سمنوی عمه لیلا ،لواشک و آلوچه، همه میوه ها بدون استثنا ، آش و سوپ ، فرنی و حلیم ،قورمه سبزی ،چیپس و ماست موسیر، استیک مخصوص خودم با سس قارچ (به خاطر تعریفهای زیاد خورنده ها قراره یه خانه استیک الی بزنم :)) ، ماکارونی ، انواع سالادها، پیتزا استیک رستوران ملت و لاوین نیاوران...کلا اکثر غذاها رو دوست دارم :)

انواع و اقسام نوشیدنی ها از آب گرفته تا شیر و آبمیوه وقهوه و...شراب

مکان ها : کافی شاپ ، تاتر شهر، موزه هنرهای معاصر، سینما، گالری، استخر روباز، پیست دوچرخه سواری( مخصوصا کیش) ، خونه مادربزرگ ، قبرستان سرسبز و با صفا توی یه روستای سرسبز شمال و روی سراشیبی کوه( که واقعا هوس مردن می کنی)،جنگل، جگرکی های سیاه بیشه ، بام تهران، بام سبز لاهیجان، گندمزار،مزرعه آفتابگردون ،کویر ، میدون تجریش ، خیابان انقلاب ،کلیسا سر ویلا ،سقا خونه ظهیر الاسلام ، کیوسک روزنامه فروشی، پیاده روهای خیابان ولیعصر ، شهر کتاب نیاوران، کوچه باغهای درکه، بلوار کشاورز و حیاط خانه کودکی ام، اتاق زیر شیروانی که توی سقفش پنجره داره ،  خونه هایی که از جلوش که رد میشی یه بوی خوبی میدن حالا یا از غذاشونه یا از بوی عودی که روشن کردند ، خونه هایی که نور ملایمی توش روشنه که معمولا یا آباژوره یا شمع ، شهرک دهکده کرج ...

آدمها : کسانی که آروم حرف می زنند ولی بلند می خندند یعنی از ته دل قهقهه می زنند، آدمهای همیشه خوشبو، مردهایی که موقع دست دادن با یه خانوم فقط نوک انگشتاشو نمی گیرند و قشنگ دست می دن، آدمهای منطقی و مهربون و صمیمی ،همسایه های خوب و مهربون ، آدمهای فروتن و خاکی،کسایی که صدا و لحن قشنگی دارند، کسایی که آن تایم و خوش قول و وقت شناسند،آدمهای منظم،آدمهای اهل هنر و مطالعه ،کسایی که به متن شعر آهنگ هم توجه می کنند نه فقط به آهنگ،کسایی که اینقدر مهربونند که هیچ وقت با بچه های کار بدرفتاری نمی کنند و سر کارشون نمی ذارند، کسایی که شب یلدا داوطلب میشند تا برای بقیه فال حافظ بگیرند، آدمهای ایران دوست،آدمهای دلسوز و بزرگ منش، مردهایی که معنی جمله خانومها مقدم اند رو می دونند و سرشونو نمی اندازند پایین و زودتر از همه وارد بشند،زوجهای سالخورده ای که خیلی عاشق هم اند و خیلی هوای همدیگه رو دارند ، پیرمرد و پیرزنهایی که میان توی پارک و نوه هاشونو میارن که بازی کنند، خانومهای خونه دار یا شاغلی که همیشه مرتبند و تمیز ، آقایونی که همیشه صورتشونو اصلاح می کنند و خیلی جنتلمن هستند و...بچه هاااا، بچه ها عشق من اند...

و

بدم میاد...

غذاها : هر نوع غذایی که توش شکر بکار رفته باشه و شیرین باشه ، غذاهای شمالی مخصوصا ماهی دودی و اشپیل خام ، کله پاچه ، سیراب شیردون ، غذاهای چرب ، کلم پلو ...

از نوشیدنی ها ودکا رو اصلا دوست ندارم...

مکان ها : اطراف مکانهای زیارتی که همیشه شلوغه ، جاهای خیلی خیلی شلوغ که مردم توی هم می لولند، مهمونی هایی که همه عصا قورت دادند ، پیاده روهایی که دستفروشها توش بساطشون همیشه پهنه ، کلاس استادهای دانشگاهی که خودشون هیچی بارشون نیست ، صف پمپ بنزین ، سینما هایی که مردم همش در حال خوردن اند تا فیلم دیدن ، سالن انتظار فرودگاه ، مطب دندانپزشکی ، آشپزخانه کثیف ، خونه هایی که برای پر کردنش همه جور مجسمه و گل مصنوعی بکار بردند ، خونه هایی که همیشه بوی دود سیگار میدن، راهروهای آپارتمانهایی که کفشهاشونو جلوی در ول میکنند ، دستشویی بین راه ...

آدمها: کسایی که جیغ جیغو اند یا ساده ترین حرف رو با داد و بیداد میگن، آدمهایی که با دهن پر حرف می زنند و موقع غذا خوردن ملچ ملوچ می کنند، کسایی که خیلی بلند حرف می زنند یا لاتی حرف می زنند، آدمهای حسود، شلخته ، بی ادب . آدمهایی که فرق بزرگ و کوچیک رو نمی دونند و با همه یه جور حرف می زنند و کلا ادبیات کوچه بازاری دارند،کسایی که بیشتر از این که واقعا هنرمند باشند ژست هنری می گیرند، آدمهای فقط به ظاهر روشن فکر با افکار پوسیده، کسایی که اینقدر خودشونو می گیرند که به ...شونم میگن دنبالم نیا ، دخترهایی که توهم خوشگلی دارند ، پسرهایی که توهم دختر کشی  و خوش تیپی دارند ، کسایی که توی تاکسی با موبایل حرف می زنند ، کسایی که توی سینما یا کنسرت موبایلشونو خاموش نمی کنند ، آدمهایی که زود پسر خاله میشن ، مردهای هیزی که وقتی نگات می کنند فکر میکنی لختی ، آدمهای خشکه مذهب، شکارچی ها ، کسایی که روزی ١٠٠ تا دروغ به هم می بافند تا دوزار بیشتر کاسبی کنند، کسایی که توی عمرشون به هیچ کس از ته دل نگفتند دوستت دارم ، پدر و مادرهایی که سالی یکبار هم بچه هاشونو نمی بوسند چون دیگه بزرگ شدند ، آدمهایی که همه مناسبتها و تولدها رو فراموش می کنند ، آدمهای خونسرد و بی خیال به معنای واقعی ...

خب یه سری چیزها هم هست که نمی شه اینجا نوشت( می دونید که) ، حالا هر کسی که دوست داره می تونه همین جا به این بازی ادامه بده یا یه پست توی وبلاگش بنویسه ، دوست دارم خوشم میاد و بدم میاد شماها رو هم بدونم:)

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

١- قلم مو را توی پالت آبرنگ می چرخونه ، غرق دنیای خوش کودکی است و مثل من از میهمانی آدم بزرگها خسته...کنارش می نشینم" ببینم چی نقاشی کردی؟" مستقیم زل می زنه توی چشمهام و با غرور خاصی میگه " نقاشی نکردم که ، رنگ کشیدم ، ببین"

به صفحه پر از رنگش نگاه می کنم ، به اصالت رنگ... و از خودم شرمنده می شم:)

 

٢- می دونی ، آدم خیلی سنگین تر و با وجدان راحت تره که همون اول تعطیلات به خودش بگه اصلا سراغ کتابخونه ام نمیرم ، تا از قبل هی برنامه ریزی کنه که فلان کتاب رو می خونم و فلان کارو می کنم و بعد هیچ غلطی نکنه و داستانش هم نصفه نیمه مونده باشه...

 

٣- وقتی ساعت سه نصف شب توی ماشین دو تا آدم مست و پاتیل نشسته باشی که با سرعت ١۴٠ توی اتوبان صدر دارند میرند و صدای موزیکشون اینقدر بلنده که تذکراتتو نمی شنوند و آخر سر کوتاه میان و از ترس پلیس و جون خودت مجبور میشی وسط اتوبان با کفش پاشنه بلند و لباس ناجور پشت رول بشینی ، نتیجه اش این میشه که تمام روز یک سردرد خیلی خوشگل داری و تا صبح از استرس نمی خوابی...

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme