گل خونه

نوروز که برای عید دیدنی استاد پیر رفته بودیم با همون مهربونی خاصش آرزو کرده بود که امسال همه ی بچه ها کتابشون چاپ بشه وبیرون بیاد ، البته کاملا واضحه که منظورش من و امثال منِ تازه کار نبود و شاگردهای پیشکسوتش بود .

 این ماه هم کتاب دو تا از بچه های خوب کلاس داستان نویسی بیرون اومد که البته دیگه نمیشه اسمشونو شاگرد کلاس داستان نویسی گذاشت که خودشون دیگه یه پا نویسنده اند و عمری رو توی این راه گذاشتند. من به شخصه علاقه خاصی به سبک داستان نویسی و نثر خوب و روانشون دارم و از خوندن تک تک داستانهاشون لذت بردم ، حتی به نظرم به خاطر تنوع خوبی که داستانهای کوتاه این دو تا نویسنده ی عزیز دارند این مجموعه ی داستانِ کوتاهشون می تونه برای کسانی که علاقه به داستان کوتاه در سبکهای مختلف دارند جالب توجه باشه.

هیچ چیز اتفاقی نیست / آتوسا زرنگارزاده / انتشارات افراز / ٢٠٠٠ تومان

جایِ خالیِ سایه / گیتی رجب زاده / انتشارات افراز / ٢٢٠٠ تومان

 پ.ن : کتاب یکی دیگه از بچه ها هم از نشر چشمه در راهه که امیدوارم به زودی خبر چاپ شدنش رو بشنویم... 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

مامان بعد از مدتها داره موهامو میبافه ،بعد از اولین کشفش با یه لبخند یواشی میگه : چه بامزه، جلوی سرت چند تا موی سفید داری. میگم " می دونم ،خیلی وقته . بعدتر اون لحن لبخند میره سمت تعجب ، " اِه ! چند تا هم اینور داری که! " بعدش دیگه میشه ناراحتی رو از صداش فهمید " تو چرا یهو اینهمه از موهات سفید شده؟!!" میگم " پیر شدم دیگه مامان " میگه " خودتو لوس نکن بچه! من که دو برابر سن  تورو دارم هنوز اینقدر موی سفید ندارم، حتما یکی این ارث سفیدی رو داشته تو فامیلمون که به تو رسیده‌" حوصله توضیح و بحث ندارم که چه جوری این ارث خودشو فقط توی این دو ساله نشون داده ، میگم " بین اینهمه موی سیاه این چند تا سفید که چیزی نیست، ولش کن ، بیخیال "  رعنا که تا حالا ساکت بوده صداش در میاد و میگه " خیلی هم چیزیه ، همین فردا میری موهاتو یه رنگ خوشگل میزنی تا من دیگه نبینمشون، اعصابم خرد میشه هر بار مبینم موهاتو !! "

نوشته شده در جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

 

بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت

 

" حسین پناهی "

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

داغونی دیگه ، داغونی که شاخ و دُم نداره. حالا یا یکی تن و بدنش داغونه در اثر کار زیاد و جفتک و چارگوش و خدایی نکرده عمل شنیع عشق.بازی یا یکی داغونه از برخورد کـــامـــــلا اتفاقی باتوم و چوب و چماق به سر و بدنش، یکی هم مثل من داغونه روحی، از اون لحاظ...می دونید که!

 خدا شاد کنه روح اونی رو که این شامپو بدنهای خوشبو رو اختراع کرد،فرقی هم زیاد نمی کنه مال چه برند و مارکی باشه. یعنی دنیایی هم که داغون باشی ها آب داغ و عطر آرامش بخش این حالتو حسابی جا میاره. یعنی می خوام بگم می ارزید وقتی دیدم شامپو بدنم رو بیرون حموم جا گذاشتم اونم درست موقعی که کاملا خیس شده بودم زیر دوش ، تو این سرما بپرم بیرون حموم و بیارمش :)

پ.ن:من همه انواع مدلشو امتحان کردم، خیلی خوش بو بودن ولی نوع قرمزش رو حتما امتحان کنید ، فوق العاده است.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

 نشسته بودیم توی کافه ای دلچسب وگرم ، رُم بودیم به گمانم، بخار فنجون قهوه ام رو نگاه می کردم با پس زمینه ای از چشمهای تو...ها ها چه غلط ها ،چه رمانتیک! من وتو با هم ، اونم توی ایتالیا...شب قرار بود انگار ضیافت شامی باشیم، تو و دختر نشسته بودید آن سر میز و من و تنهایی این سر میز، که یعنی مثلا آی مردم بدونیدکه ما هیچ ربطی به هم نداریم هااا ،قبلا توافق کرده بودیم انگار. اونوقت دختر از دوستای قدیمی من بود، هاها... تراژدی شد باز،می دونم...بعد دختر رو بغل گرفتی و خندیدی، زیر چشمی نگاهتون کردم و اون قطره ی گرمِ لعنتی سُر خورد روی صورتم...

میام جلوتر که چشمای پُف کرده م رو توی آینه دستشویی ببینم ، شکمم می خوره به سردی چینی دستشویی، یاد غُر های مامان می افتم که لباس نیم تنه نپوش بچه جان ، کلیه هات سرما می خوره و فلان...سرمای دستشویی خوابو از سرم می پرونه. فکر میکنم بعد از عضو شدن اینجا باید بیشتر مراقب کلیه هام باشم نه؟ کلیه ی سرما خورده رو شاید نخوان اصلا، ها ها...مراقبِ چشمهام چی؟ قلبم؟ این بدن به درد کسی میخوره اصلا ...میام وصفحه سفیدم رو باز می کنم. می نویسم که دوباره خوابت رو دیدم، خط می زنم... دوباره از نو می نویسم. صفحه رو می بندم ، سعی می کنم آخرین نگاهت یادم بیاد، بس که دوری و بعید اصلا...بس که خواب دیده ام این روزها منِ بی خواب...

نوشته شده در شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

 - از در که اومد اینقدر هیجان زده بود و خوشحال که فکر کردیم دوستشو آزاد کردند، گفت نه هنوز آزادش نکردند ولی بالاخره بعد از سه روز پیداش کردم، اسمش توی لیست ۴٠٠ نفری باز.داشتی های اوین بود. می گفت همین که زنده است و اسمش اونجا هست خودش خیلیه، دخترک از خوشحالی داشت بال بال میزد . وقتی به کسایی که رفتند و دیگه هیچ خبری ازشون نشد فکر می کنم می بینم حق داره واقعا...آخ از این بی خبری ...

- زنگ زدم به بابا که تولدشو بهش تبریک بگم ، صداش اینقدر ناراحته و غم داره که یه لحظه فکر میکنم اتفاقی براش افتاده. میگه چه تولدی آخه بابا جون ؟! اگه اون روزهایی که توی خیابون شعار میدادیم یا توی اون زیرزمینهای تاریک و نمور اعلامیه چاپ می کردم که به دست ملت برسونم ،‌اگه اون شبهایی که شب نامه پخش می کردم می دونستم این روزهای سیاه رو می بینم ترجیح میدادم همون سالها منم کشته شده بودم یا اصلا هیچوقت به دنیا نمی اومدم !

 

 + پیشنهاد می کنم این آهنگ رو یه بار دیگه با هم گوش بدیم...

برادر خاطرت هست؟  (گوگوش)

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

خُب واقعیتش اگه هیچ نکته ی مثبتی نداشت تظاهرا.ت مثلا خُود.جوش این بنده خداها دروغ چرا، یک نکته ی مثبت گنده داشت .که هفت ونیم شب بیای تو خیابون و مسیری رو که دربهترین حالتش همیشه حداقل کمِ کمش یک ساعت ونیم طول می کشیده تا به خونه برسی تازه خیلی خوش خوشانت میشد اونم با سرعت ٨٠ مثلا، دقیقا همون مسیرو طی دقیقا بیست دقیقه و با سرعت ١٢٠ بیای خونه. یعنی جوری که واقعا شک می کنی که نکنه غروب یک روز تعطیل از نوع تعطیلات نوروزه، از همون روزهایی که تک و توک ماشین تو خیابونها می بینی یا چی؟ اونوقت فکر کن تو داری توی اتوبانهای این شهر می رونی بودن کوچیکترین ترافیکی !

نوشته شده در چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

بیش از اینها آه آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد

.

.

.

می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
.

.

.

می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوشبختم

 

به مناسبت زادروز فروغ، که بی حضور او و واژه های جادویی اش قطعا عاشقانه هایم شکل دیگری داشت و رنگ و بویی نداشت...

 

شعر عروسک کوکی با صدای فروغ فرخزاد (دانلود )

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

 
 پ .ن :این روزا این آهنگ مدام توی ذهنم تکرار میشه...
 
 
 
نوشته شده در دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

می دانی، درست لحظه ای که فکر میکنی و فقط فکر می کنی البته، که بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم یا بهتر بگویم از اوضاع قمر در عقرب خودِ متوهم ات ، درست همان لحظه طلایی یا کذایی که می روی به جمع دل خوشانِ دلخسته البته بپیوندی و خُل خُلی بازی در آوری و هی خودت را لوس کنی و کج و کوله و لبهایت را غنچه کنی که مثلا یعنی بیا بوس و بغل که عیشم با تو مدام است وفلان ، آنچنان با مهارت خاص و ظرافت دلپذیری خدا می زند توی بُرجکِ احساس و تَوهم خوشبختی ات، آنچنان ته مانده ذوق و شوقت را به هـ ا می دهد تا دوباره یادت بماند که گوسفند جان بشین سر جایت و علفت را سق بزن و تو را چه به این حرفها یا که بعدتر تو همان گوسفند سر نبریده هستی که قطره ای آب هم نداده هر روز خودت با اشتیاق گوسفندوارت به مسلخ می روی و کلا عاشقی بر حماقتت، پس بیخود جُفتک پرانی نکن.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

بریتنی مورفی رو دوست داشتم همیشه، اون میمیک خاص صورتش بود یا تند تند حرف زدنش یا لبخند خاص و معروفش، نمی دونم. ولی هنرپیشه دوست داشتنی من بود. خب ، خبر مرگ ناگهانی اش هم برام خیلی غیر قابل باور بود اون هم وقتی که فقط ٣٢ سال داشت! نمی دونم واقعا این سلیبرتی ها و هالیوودی ها چی دارند به سر خودشون میارن؟!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme