گل خونه

 

_ کوروش به بیتا : از این در که رفتی بیرون به خودت بگو من یه زنِ شوهردارم وکسی رو به اسم کوروش نمی‌شناسم...

 

* از دیالوگهای فیلم بیتا

نوشته شده در جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

قرار بود از سرِ کار برم خونه‌ی نونو ، رعنا هم بیاد و مثل قدیما سه تایی تا صبح بشینیم حرف بزنیم و  خُل‌خُلی بازی درآریم و خونه‌ی خاله رو به گند بکشیم که از امریکا که برگشت یه حال اساسی ببره از ریخت و پاشمون. ولی نشد ، یعنی اصلا امروز سر کار نرفتم از بس که حالم خوب بود ، بعد نزدیکای ظهر همین‌جوری که داشتم موزیک گوش میدادم و گودر صفر می‌کردم یک لرزی گرفتم که رقاص‌های حرفه ای عربی هم فکر نمی‌کنم بتونن اینجوری تن وبدنشونو بلرزونن که من ناخودآگاه میلرزوندم، بعدتر چپیدم زیرِ پتو ، ولی اگه فکر می‌کنید اون خرس قطبی توی کوران برف گرمش میشه منم گرم شدم. شومینه رو تا آخرین حد‌ممکن زیاد کردم و با پتو نشستم ورِ دلش،به رشته‌های موهام که جلوی چشمم ریخته بود نگا می‌کردم و می‌دیدم می‌لرزه ،یعنی یه جورایی وضعیت خنده‌داری شده‌بود ، اگه لرز آنفولانزا کرده باشید می‌تونید بفهمید من چی‌میگم ، یعنی تو اون وضعیت هیچی گرمتون نمی‌کنه .سه چهارتا پتو انداختم روم وخوابیدم، یعنی بیهوش شدم واقعیتش. بعد که بیدار شدم به بچه‌ها خبر دادم که چه حال قشنگی دارم و نمی‌تونم برم پیششون و به همین‌سادگی تعطیلات قشنگ من شروع شد...

 

پ.ن : خیلی‌ها خیلی ساله که بهمون میگن که بابا خیلی شبیه پرویز پرستویی‌ایه، خُب ما هم تائید می‌کردیم حرفشونو ، خیلی‌ها این سریال آشپز‌باشی که شروع شد هی گفتند برو ببین چقدر شبیه بابات شده تو این سریال ( از جمله همین نونوی خودمون) و هی من گفتم علی‌رغم علاقه‌ی خاصی که به پرویز پرستویی دارم ولی ما کلا آنتن ایران رو برای اعصاب راحت جمع کردیم و نداریم که ببینیم. امروز که این عکس‌شو دیدم یه لحظه خشکم زد،انگار دقیقا بابا نشسته اینجا و عکاس یکی از اون نگاه‌های مهربون وخاصش رو شکار‌کرده، دکلمه‌اش که دیگه نگو ،داغون میکنه آقا، داغون...پیشنهاد میکنم دانلود کنید.البته صدای بابا خیلی متفاوته ولی همین‌قدر مخملیه و گرمه.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

آمده بودی ، تلخ و سنگین ، نشسته بودی روبه رویم ، زل زده بودی به چشمهایم و گفته بودی حرف‌بزن . نه این مدلی هم که نبود ، مثل بازجوها نه .یه جور نگران یا مهربونی بودی شاید، بعد من بغض کرده‌بودم و تو تقریبا داد کشیده بودی که خُب لعنتی حرف بزن دیگه ومن ذره ذره ریخته و از‌هم پاشیده بودم بی‌هیچ حرفی...

هنوزم حرف زدن بلد نیستم ،اینو تو بهتر از هر کسی می‌دونی. هنوزم با دو تا جمله‌ی باربط و بی‌ربط میشه خورد شدنم رو دید و اگه کینه‌ای داشت بسی لذت برد از دیدن تکه‌‌های از هم‌پاشیده‌ی دلم. هنوزم یه آهنگ می‌تونه بگرده و زیرو زبر کنه و هرچی حس قدیمی و زخم کهنه‌اس تازه کنه و مثل روز اولش تحویلم بده. هنوزم غروب یه روز زمستونی مثل امروز زل میزنم به اون تیکه‌ی نارنجی خورشید تو دل‌آسمون خاکستری شهرم و غرق میشم توی صدای ستار . هنوزم از نگاه‌های عجیب ماشینهای بغل‌دستی می فهمم صورتم خیسه و دارم هق هق می کنم...می‌بینی، من هنوزم بزرگ نشدم. 

(دانلود آهنگ)

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

 _ خُب بعد که دیدی به جنون و افسردگی مطلق خیلی نزدیکی و شوخی بردارم نیست و دیگه اون نقابِ کذایی همیشه‌خندان و همه‌‌چیز خوبه و من چقدر خوشحالم کنار رفته و دیگه جلوی خیلی‌ها پقی زدی زیر‌ِگریه ، با یک سال وقفه کاری و کُنج‌عزلت خداحافظی می‌کنی و دوباره برمی‌گردی سر‌‌کارت .

_ بعد از دو‌‌ سال دوباره میری رستورانی که از دربون مهربونی که درِ ماشین رو برات باز میکنه تا گارسون خوش‌تیپ و خوش‌برخوردش تا غذای فوق‌العاده و موسیقی ایتالیایی‌اش رو یه‌جوره نوستالوژیکی دوست داری.

_ بعد از سه ‌‌سال دوباره با یه‌دسته گل‌نرگس سورپرایز میشی وهی فکر می‌کنی اولین باری که عاشق نرگس شدی کِی و کجا بوده وهی نفس عمیق می‌کشی وهی روحت از عطرش شاد میشه.

_ بعد از چهار ‌سال دوباره فکر می‌کنی که باید خودتو از این گرداب بیرحم و دور‌باطل هر‌جوریه بیرون بکشی که بدجوری داری بیشتر و بیشتر فرو میری و هنوز خوابی.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

باید بگردم

جای تولّدم را عوض کنم

ببینم کجای دنیا می‌شود

به خاطرِ یک بوسه زندگی کرد

«علیرضا نوری»

 

نوشته شده در دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme