گل خونه

آدمِ خوش شانس و خوشبختی که من باشم ، آخرین ساعات ٢٨ سالگی‌اش رو در جوار آبدارچی‌ها و تحصیلدارای محل کارش می‌گذرونه و تا ساعت ١٠ شب مثل خَر ، شاید هم بلا نسبت خَر کار می‌کنه، بعد وقتی با اون ظاهر خسته و داغون ولو میشه روی صندلی آژانس تا برسه خونه، از شانس قشنگش یه راننده گیرش می‌افته که هی دوست داره سرصحبت رو خیلی بی‌ربط و با‌‌ربط باز‌کنه، بعدش خُب تو انصافا در کف معلومات و سطح شعور و فرهنگ بالای راننده هستی ولی حتی نا نداری که جمله‌ای در تایید حرفهاش بگی و اون هی برات از چیزای مختلف حرف میزنه، بعد از اونجایی که آدمِ تو ذوق‌‌زن و بی‌محلی‌کنی توی عمرت نبودی و نیستی تمام طول راه به حرفاش گوش‌میدی، بعدتر می‌بینی اینقدرگیج و خسته بودی که موبایلتو توی شرکت جا گذاشتی ، در نتیجه راه طولانی‌تر میشه چون باید برگردی و گوشی‌تو برداری، بعد دوباره هی گوش بدی و هی تایید کنی، تازه وقتی پیاده‌میشی می‌بینی ژاکت بیچاره که از صبح الکی با خودت اینور و انور بردی‌ش و این هوای گرم مهلت نداده که بپوشی‌ش جا مونده توی ماشین!

خُب دیگه همین، یه خنگولِ گیجول ٢٩ ساله شد!

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

با این دفعه میشه درست سه بار که سه نفر از جمله خودم خواب می‌بینیم که من مُردم، یعنی به همین سادگی هم که نه ، هر سه خواب‌دیدیم که توی یکی از همین شلوغی‌ها دنبالم می‌کنند و من کله‌خر بازی در‌میارم و اونها هم شلیک می‌کنند و بنگ !! تمام.

محل خوابی که خودم دیدم میدون تجریش بود، دقیقا بعد از اینکه از پشت‌سر بهم شلیک کردند حس‌کردم که مُردم و واقعا هم انگار مرده‌بودم. ولی حالا اینکه چرا دو نفر دیگه هم باید دقیقا همین خواب رو برای من ببینندبا توجه با این که نه تنها کَله خَر نیستم بلکه بسیار بزدل و ترسو تشریف دارم دیگه خدا می دونه!

نوشته شده در جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

من هم موافقم که روایت گالیله‌ی امروز به قول داریوش فرهنگ موافق و متناسب با فضا و حال و هوای جامعه امروز ماست ، و شاید تنها جذابیت این نمایش هم همین باشد.

نمایش گالیله از دید منِ مخاطب عام که چیز زیادی هم از هنر تیاتر نمی دونه ضعفهای زیادی داشت، دلیل حضور این همه بازیگر رو اصلا درک‌نکردم ، شاید کارگردان می‌خواسته به جمله‌ی قشنگ پوستر نمایش وفادار بمونه " نمایشی بزرگ ، برای مردمی بزرگ" در حالی که در طول نمایش بازی درخشان یا خاصی هم به جز چند نفر از بقیه نمی بینیم. تقریبا بیشتر بار نمایش فقط و فقط روی دوش امین تارخ در نقش گالیله گذاشته شده ، که خُب انصافا هم خوب از عهده‌اش براومده. چیز دیگه‌ای که بدجوری تو ذوق می‌زنه طراحی صحنه افتضاح و دم‌دستی‌اش هست که دیگه وقتی هی دو نفر اون تخت مسخره‌ی گالیله رو با چند تا چهارپایه چوبی میارن روی صحنه و میبرن تقریبا اکثر تماشاچی‌ها می خندند به این‌ همه خلاقیت برای طراحی دکور و صحنه. در واقع وقتی از سالن اصلی تیاتر شهر اومدیم بیرون داشتم به دوستم می گفتم که یادته توی هنرستان که تیاتر کار می کردیم والا طراحی دکور و صحنه‌مون خیلی بهتر از این بود! ولی به هر حال بعد از سی سال دوری از صحنه تیاتر ،کارگردان حداقل کاری رو روی صحنه برده که وقتی همه چیز در خفقان است، هنر راه خود را برای گفتنش پیدا می کند و شاید مثل قلعه حیوانات ، نمایشنامه برتولت برشت هم کنایه ی خوبی از احوالات این روزهای ملت ما و دستگاه تفتیش عقاید باشه.

 

*آندره آ: چرا توبه کردید گالیله؟ در زنده ماندنتان چه حکمتی بود که در مرگتان نبود؟ شما " قهرمان" ما بودید...و اینک بیچاره ملتیم...زیرا که " قهرمان" نداریم.

گالیله: بیچاره ملتی است، ملتی که " نیازمند" قهرمان باشد.

 

*از دیالوگهای نمایش

نوشته شده در پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

خُب یکی از دلخوشی‌های من توی این شرکت جدید اینه که اتاق کارم یه پنجره‌ی تمام‌قد درست روبروی یکی از پارکهای دوست‌داشتنی این شهر داره با پس‌زمینه ای از کوههای فید شده توی غبار خاکستری که البته این روزها به لطف بارون بهتر دیده‌میشن، که اگه چشمت از زل زدن به مانیتور خسته‌شد  بتونی یه نگاهی هم به بیرون بندازی و روحت نفسی تازه‌کنه.

بعد همین‌جوری که این روزا هوا بیشتر به بهار میبره تا زمستون ، هی بیشتر هوایی میشی که بری کنار پنجره و درختای لُخت پارک رو دید‌بزنی و بارونی تماشا‌کنی. داشتم لیوان داغ چای‌ام رو به زور سر می‌کشیدم و به این گلو‌درد کذایی فکر می‌کردم، بعد پیرمردی رو نگاه می‌کردم که توی یکی از شیبهای تند پارک زیرِ نم نم بارون ورزش می‌کرد، بعد پنجره‌ی بارون‌زده‌ی اتاق رو باز‌کردم که بیشتر تو دل این حال و هوای بهاری باشم. از اونجایی که اصلا جنبه‌ی هوای بهاری و بارونی و دونفره و...رو ندارم دلم‌خواست که موهامو باز‌کنم و بسپارم به دستهای مهربونِ باد. خُب دیگه، با خیال راحت از اینکه درِ‌ اتاق بسته است و هیچکی هم در‌نزده نمیاد تو ، شالم رو باز کردم و موهامو از توی گیره آزاد کردم. بعدتر دلم خواست چیزی هم زیر لب زمزمه‌کنم. از کتابخونه حافظ رو در‌آوردم و عیشم کامل‌شد.

 بعدتر یکی از همکارهای خانوم اومده‌بود پیشم و داشت راجع به یه چیزی توضیح می‌داد ، بعد رسید به اینجایی که خانوم فلانی، حتما می‌دونی که تمام اتاقهای شرکت دوربین مدار بسته داره و دائما کنترل‌میشه؟!!... می‌خوام بگم که یه همچین دلخُجسته‌ی مُنگلی هستم من!

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme