گل خونه

با درماندگی صدایت می زدند ، نگاهت می کنم ، نه... خدایا هنوز زنده است ... قلبم به سینه می کوبد، صدا توی گوشم زنگ می زند ،ندا نترس...ندا نترس...نه نمی ترسی ، که اگر ترسی بود بسترت سطح سرد خیابان ملتهب شهر من نبود...نگاهم عاجزانه التماست می کند، بی تفاوت به تیتر این ویدئو لعنتی...زنده بمون...گل من زنده بمون...صدا التماست می کند، ندا بمون...ندا بمون... خون که روی صورتت می لغزد، بغض خفه شده را فرمان انفجار می دهد و نا خود آگاه زار می زنم ،نفسم حبس می شود،به چه جرمی؟! به کدام گناه؟!! چشمهای معصومت به نقطه نامعلومی نگاه می کند ، به دورترین و نزدیکترین روزهای این سرزمین شاید ، به امیدهای بر باد رفته ، به اشکهای ریخته شده ، به مادر های دل خون ، به پدر های داغ دیده ، به ایران سرخ و سبز فردا شاید...

داغ تو سرخ ترین لاله ما تا ابد خواهد ماند...

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

مثل کسی که یه کتک مفصل خورده باشه و حالا تازه تازه کبودی ها خودشونو نشون میدن ، ما هم انگار تازه داریم از شوک بیرون میاییم و می فهمیم که چی به سرمون اومد، می فهمیم که چی قرار بوده بشه و چی شد...

چه کسی فکرشو می کرد مردمی که جمعه با اون همه شور و شوق رفتند تا سهم کوچیکی توی سرنوشتشون داشته باشند تا تنها جایی که می تونستند نظرشون رو  ابراز کنند ،خس و خاشاک خوانده بشند یا اراذل و اوباشی که تیم فوتبالشون باخته...

 کی فکرشو می کرد که زل بزنند تو چشم این ملت و بگند آزادی مطلق اینجاست ، دموکراسی اینجاست ولی اعتراضتونو با چوب و چماق و تیر جواب میدیم...کی فکرشو می کرد مردم فلسطینی که این همه سنگشو به سینه می زنند روزی شباهت عجیبی به مردم خودمون پیدا کنند با این تفاوت که اونا با سنگ و بدون سلاح رو در روی بیگانه ایستادند و مردم ما روردر روی خودشون ، ایرانی بر ایرانی...

و اما...

کی فکرشو می کرد مردم ما این قدر متحد و یکدل باشند که وقتی اراده کنند دیگه هیچ نیرویی نتونه جلوشونو بگیره ، کی فکرشو می کرد وقتی دسترسی به اطلاعات حداقل ممکنه اینطوری خودجوش برای گرفتن حق پایمال شدشون هماهنگ بشند و سیلی راه بندازند تا همه دروغها رو بشوره و ببره... کی فکرشو می کرد مردم ما به اون درجه از تمدن و فهم رسیده باشند که اعتراضشونو به بهترین و منطقی ترین شکل نشون بدن و آرامش و انسانیت شونو حفظ کنند تا جایی که طرف مقابل مجبور به آشوب و خشونت و تخریب بشه به نام ملت وبرای لکه دار کردن مردم...کی فکرشو می کرد که بعضی از ما که تا دیروز نگاه جنسیتی داشتیم به همدیگه، توی این روزا با هم و کنار هم باشیم  و مرد برای زن هم وطن فداکاری کنه و زن برای مرد هم وطن تا یکی کمتر چماق و باتوم بخوره و دیگری کمتر کتک...

شاید این دردها ، این توهین ها ، این ندیده شدن ها ، این زجرها و سکوت ها بهایی بود و هست که دادیم و خواهیم داد برای چیزی که داریم ذره ذره ، با پوست و گوشت و خونمون تجربه می کنیم تا شاید روزی روی آزادی و آرامش دیدیم.و از همه مهمتر درسی بود که همه مون گرفتیم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

در آسانسور که باز میشه کله گرد و فسقلی اش از لای در میزنه بیرون با موهای فرفری روشن و چشمهایی که می خندند، گلی میگه از وقتی پشت تلفن شنید که داری میای دم در وایستاده منتظرت. ولی مثل همیشه با همون غرور خاص پسرونه اش نمیذاره زیاد ماچش کنی و فشارش بدی :)

 سی دی سی .یاسی نود رو که انداخته بودند توی خونشون میدم که بزاره ببینه ، جالبه که هر بار قیافه ا.ن رو نشون میده بچه رسما میترسه و میره گوشه خونه و زیر چشمی تلویزیون رو نگاه می کنه و هر بار با این عکس العملش کلی می خندیم و اون هم از خنده ما می خنده ، کلا فیلمی داریم با این فسقلی که در نوع خودش بی نظیره...

رفته دونه دونه اسباب بازیهاشو از توی اتاقش میاره و میدوئه طرف من و با هیجان نشونم میده و میگه " الا ، الا ، اینووووووو" ( به من میگه الا) و دقیقا واو رو همین قدر میکشه وقتی خیلی هیجان زده است... در عرض دو دقیقه تمام هال رو به گند میکشه و تمام اسباب بازیهاشو میاره وسط ، مامانش میگه اینقدر از خودت اشتیاق نشون میدی بچه فکر کرده اسباب بازیهای ضاغارتش ( درست نوشتم؟) خیلی برات جذابیت داره حالا کی میخواد اینا رو جمع کنه، میگم آخه تو ببین با چه عشقی اینا رو بهم نشون میده چه جوری بی تفاوت باشم . توی همین رفت و آمد بین اتاقش و هال در حال دویدن پاش گیر می کنه به لبه فرش و میخوره زمین و دوباره پا میشه و غش غش میخنده...فک کن!!

امروز ظهر گلی زنگ زده میگه بیا ببین این وروجک چه میز نهاری داره برات میچینه . میگم چیکار میکنه مگه؟ میگه سه تا بشقاب گرفته دستش و دور میز می چرخه و یکی یکی اسم میبره و میذاره روی میز و میگه" این ماله الا ، این ماله مامانی ، اینم ماله من" میگم این روزها همه توهم فانتزی زدند روی این بچه هم تاثیر گذاشته ،اون به قول خودش نخبه، چیزی که نیست رو فکر می کنه هست دیگه چه انتظاری از یه بچه دو ساله داری...اون با توهماتش خوشه ، بذار این فسقلی هم خوش باشه...

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

ساعت یازده شب نشستیم دور یه میز چهار نفری و مثلا داریم شام می خوریم که یکی از بچه ها با شوق و اشتیاقی که داره از چشمهاش فوران میکنه میگه : بچه ها بریم bedroom? بقیه با چشمهای گرد شده و دهن نیمه باز نگاش می کنند و فکر می کنیم چی توی غذاش بود که یهو این پیشنهاد بیشرمانه رو داد و من به خودم نگاه می کنم که تنها جنس مونث جمعم و به خودم میگم خدایا چند نفر به یک نفر؟!!

یکی دیگه که زودتر از بقیه تونسته از حالت شوک بیاد بیرون میگه : یعنی چی؟منظورت چیه؟ و دوستمون با همون اشتیاقی که ذره ای ازش کم نشده میگه منظورم اینه که با هم بریم bedroom خیلی خوش می گذره!! اینبار همه با هم می پرسیم حالت خوبه ؟!! خوابت میاد؟ با ریلکسی خاصی میگه نه ! چه ربطی داره؟ میگیم بابا جان پس چرا می خوای بری اتاق خواب؟ میگه کی گفت بریم اتاق خواب میگم بریم ترکیه!!!!! همه با هم منفجر میشیم از خنده که منظور آقا bodrum ترکیه بوده و bedroom تلفظ می کرده...والبته من یه نفس راحت می کشم...وتازه یادمون می افته که دوستمون ید طولانی در سوتی های تلفظی و انگلیسی داره و یه بار دیگه در توصیف قیافه خانوادگی شون سینه ای صاف کرد و گفت : ما کلا خانوادگی صورتهامون خیلی باربیکیو هستش که منظورش همون بیبی فیس( baby face) خودمون بود:))) شباهت رو دارید؟؟ حالا اگه هر اشکالی توی لغتهای انگلیسی و تلفظشون داشتید می تونید بیایید و از این دوستمون بپرسید، لغت جدید براتون میسازه مثل ماه...

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

این هم از بهار و آخرین نفسهای عاشقانه اش ،این هم از من ، این هم از تو... این هم از فاصله ها . می دونی مثل یه خواب می مونه ، یه خواب شیرین که نمی خوای باور کنی که خواب بوده ، نمی خوای هیچوقت بیدار بشی و ببینی هنوز اول راهی و اول خط . که تو موندی و این صفحه سفیدی که سکوتت هیچ وقت پرش نمی کنه ، نه این صفحه و نه فاصله رو .نمیشه از تو گفت و به سکوت نرسید ، نمیشه از اون بغض لعنتی که میاد و بین تک تک هجاهای سکوت میشینه گذشت و به تو نرسید ، نمیشه از نگاه گفت و به فصل بارونیه چشمهای تو نرسید، حالا که دیگه این بهار هم با همه دوست داشتنی هاش رنگ و بوی تو رو داره ، حالا که دیگه نه میشه این بغض لعنتی رو قورت داد و نه میشه زارش زد ، حالا که هر قاصدکی می تونه اسمی از تو باشه ، بذار بگم که این واژه ها چقدر حقیر و کوچیک میشند وقتی نمی تونند این همه احساس رو به دوش بکشند ، بذار بگم که سکوتم از نگفته ها نیست که تو خواندن بلدی ، که تو واژه ها را نخوانده می فهمی ، که تو بازی نگاه را از بری.

مانده ام بین گرمای دستی که حس نشد ، بوسه ای که در هوا موند و عطری که باد برد...تا شاید روزی ، جایی ، وقتی دیگه ناتمام ها رو تمام کنیم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

از همان اول دوستش داشتم ، از همان نگاه اول ، حتی باغچه نقلی اش که نمی دانستم این شاخه های برافراشته اش قرار است روزی به بار بنشیند یا نه ، با این حال دوستش داشتم ، برای عصرهای دلتنگی مثل امروز ،  برای وقتهای تنهایی ، برای اون یک ماگ چای  و کتاب نیمه خوانده ،  برای لحظه هایی که با خودم هم قهرم ، برای به دست باد سپردن خیالهای دور ، برای گنجشکهای کوچکش که دیگر زبان هم را می فهمیم، حیاط کوچک خانه جدید را می گویم...

روز اول یکی از درختها را کشف کردم ،می گویم کشف چون هیچ استعدادی در شناخت درختها نداشته ام ، درخت آلبالو بود ، با آلبالوهای سبز و نرسیده ...حالا چند روزی است که آلبالوهای قرمزش با شیطنت از لابه لای برگها سرک می کشند و عصرها منتظر آب بازی با منند، بازی قطره ها و برگها ،  عشق بازی آب و خاک.

 بوی نم خاک که حسابی مستم کرد می روم و روی پله ها می نشینم و از دور نگاهشان می کنم ، یاد دلخوشی های دختر بچه ای می افتم که آلبالوها و گیلاسها را گوشواره می کرد ، گوشواره ای از دو گیلاس سرخ همزاد روی گیس های بافته ،با پیراهنی نارنجی. چه شادی کودکانه ای ، چقدر ساده ...

حالا موهایم بافته نیست ، آزاد و رها در باد می رقصد و پیراهن نارنجی ام رنگ شادی های کودکی نیست ، نگاهم به همین آلبالوهای قرمز گره خورده که روزی گوشواره های یک دختر بچه بود و صدای بازی من و پونه پشت درختها ...

 و این باد، که بوی تو را دارد...

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

جوان 24ساله‏ی ایرانی به‏نامِ حمید نظری در اقدامی ابتکاری و افتخارآفرین، ترتیبی داده است که در سایت گوگل سه لینکِ نخست در پاسخ به جست‏وجوی عبارتِ

Arabian Gulf

مخاطب را به جست‏وجوی عبارتِ

Persian Gulf

راهنمایی می‏کند و سوق می‏دهد. برای مشاهده‏ی شاهکار این نابغه‏ی ایرانی، و همچنین برای کمک به تداوم و تحققِ هدفی که او و همه‏ی ایرانیان دنبال می‏کنند، عبارت مجعولِ

Arabian Gulf

را در گوگل جست‏وجو کنید و سه لینکِ اولِ پیداشده را باز کنید. انجام این کار از سوی شما، این سه لینک را در صدرِ لینک‏های جست‏وجو و مشاهده‏شده قرار می‏دهد.

این پیام را برای همه‏ی دوستان و آشنایانِ خود که از این آب‏وخاک هستند، بفرستید.

و این نکته‏ی مهم را هم به یاد داشته باشید که تا ثبتِ یک‏میلیون امضا برای بازگرداندنِ نام «خلیج‏فارس» به نقشه‏ی ماهواره‏ای و آنلاینِ گوگل‏ارت، هنوز به تعداد قابل‏توجهی امضا نیاز داریم : تا صبح روز شنبه، چهاردهم اردیبهشت‏ماه، تعداد اعتراض‏های ثبت‏شده فقط 636000 امضا بود. پس هنوز هم باید این نشانی را برای هر ایرانی که می‏شناسیم، بفرستیم :

 

به نظر می‏رسد به نتیجه رساندنِ این اقدام نیازمند کوششی جدی‏تر است. بنابراین لطفاً این پیام را به هر   طریقی که می‏توانید (ایمیل، پیام کوتاه ، وبلاگ، دورنگار، پرینت، و...) برای همه‏ی ایرانیانی که با آنها مراوده دارید، بفرستید.

نوشته شده در دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme