گل خونه

فکر می کنم یه جور وسواس باشه که شاید از زمانهای دور با منه ، شاید یه جور خود آزاری مزمن ، یا لذت به تعویق انداختن لذت ها . درست نمی دونم ، شاید مرضم هنوز تشخیص داده نشده و متقابلا درمانی هم براش ندارم یا شاید اصلا درمانی نداره، نمی دونم...

 داستان از این قراره که وقتی نوشته ای رو شروع می کنم به خوندن، کافیه نوشته دلخواهم باشه و مورد علاقه ، کافیه همون سطر اولش به دلم چنگ زده باشه و روحم رو قلقلک داده باشه ، کافیه نویسنده اش نویسنده دلخواهم باشه و دوستش داشته باشم ،کافیه چیزی باشه که مدتهاست منتظر خوندنشم ، حتی دو خط نوشته ساده از یه دوست، یا یادداشتی سرسری برای یاد آوری چیزی یا مطلبی، اون وقته که بیماری ام عود می کنه ، به طرز مسخره ای هم عود می کنه ، هی اون سطر و چند سطر بعدش رو با طمانینه  و آرامش می خونم ( و گاهی لبخندی محسوس از سر رضایت) و دوباره بر می گردم از اول می خونم و دوباره از اول !!!

 و این جوریه که گاهی دلم نمی یاد بعضی نوشته ها تموم بشن و به آخر برسن حتی اگه دو خط نوشته بی ربط باشه ...

 

پ.ن : بله ، بله ، می دونم امیدی به بهبودی نیست ...خواهش می کنم...شرمنده نفرمایید:) دیوونگی که شاخ و دم نداره ، داره؟!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

برگ خشک چناری روی آب می رقصه و پیش میره ، آرامشش رو به هم می زنم و سرمو می کنم زیر آب و کمی بعدتر نوک انگشتای پام هم از سطح آب خداحافظی می کنه و همون پایین می مونم...خنکی آب رو تا زیر پوستم احساس می کنم و حبابهای ریزی که بالا می روند ، پایین تر سردتر و تاریکتر ، همه چیز رنگ دیگه ای میگیره ، صدای پرنده ها دور میشه و جاشو به یه سکوت و خلسه خوب میده ، طرح معوج اندام رعنا رو از این پایین می بینم که توی آفتاب و کنار استخر خوابیده و خورشید این پایین، فقط درخشش نورهای طلایی و انعکاسی روی آبه و نه هیچ چیز دیگه و فکر می کنم خورشید اینجا شاید مهربانتر است . بازم میرم پایین تر ...گوشهام احساس سنگینی می کنند و روحم حس سبکی و بودن درخلا بی زمان. این پایین میشه به همه چیز فکر کرد و به هیچ چیز فکر نکرد، میشه رفت و برگشت ، میشه رفت و هرگز برنگشت ، میشه گریه کرد و خندید ، میشه فریاد زد و سکوت کرد، میشه از عشق لرزید... دقیقه ای بعد سایه ای که با نگرانی توی آب سرک می کشه و صدام میزنه و دنبالم می گرده یاد آوری می کنه که یکی اون بالا منتظره . بالاخره رضایت میدم که از این سطح سرد رخوتناک بیام بیرون " چقدر اون پایین می مونی ، ترسیدم دیوونه ...نفست نگرفت این همه وقت؟!! "... و چقدر عجیبه عکس العمل بدن به تصمیم روح و این نفس عمیق از سر بی نفسی . یاد تکیه کلام دوستم می افتم که هر وقت دیوونه بازی خطرناکی در می آوردیم با اون لهجه بامزه ارمنی اش می گفت " عشق داری بمیری ؟!‌"

 دوباره صدای پرنده ها رو به وضوح می شنوم و خورشید درست بالای سرم ایستاده و با شدت تمام گرماشو روی تنم پخش می کنه ، از باغ همسایه صدای دلنشینی توی فضا پخش میشه و به ما میرسه ، صدای آوازه خوان مردم پاک که  همیشه دوستش دارم. چشمهامو می بندم و نسیم ملایمی از روی گونه ام رد میشه و برگ دیگه ای رو مهمون آب می کنه ...و من تازه می فهمم چقدر این بیرون می تونه متفاوت باشه و چقدر اون پایین موندن و هرگز بیرون نیومدن آسون!

نوشته شده در شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

ببر آهو دریده ای هستی...عشقبازیت مثل آدم نیست!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

اون روزا هم تابستون بود ،تقریبا پنج - شش سال پیش شاید کمی بیشتر، با بچه ها هر شب می رفتیم بام تهران تا روزهای آخری که شبنم راهی ایتالیا شد و رفت که رفت . تقریبا هر شب ، بی برو برگرد ، پای ثابت نسیم و گرما _ نور و تاریکی _ موزیک و سکوت _ بغض و خنده بودیم. شبنم و آرزو لذت می بردند از سرخی روشن سیگاری رو به نورهای روشن تهران که آخرین نفس هایش را می کشید و دود غلیظی که با حرص قورت می دادند و ما غرق می شدیم در اشکهای ریخته شده و نشده ، بغض های فرو خورده و ترکیده ،موزیک های خاطره انگیز آخر کنار ماشین ، آواز مستی دسته جمعی و شوخی هایی به ایتالیایی که با صدای بلند قهقه شان می زدیم. برای آخرین وداع ها جای بدی بود ، باور کرده بودیم که اینجا تا مدتها فقط بوی دوستی های دور را می دهد و دل شیر می خواست با نبود یکی یا چند نفر از اون جمع دوباره به اونجا پا گذاشت، ولی تا روز آخر رفتیم که دینمان به این آسمان و شبنم راهی ایتالیا و بعدتر آرزو راهی هند نمانده باشد...یعد از اون دیگه هیچکس پاشو بام تهران نذاشت تا مدتها...

این روزها هم دوباره تابستونه ، شب دم کرده و بام تهران و من و یک دنیا دلتنگی ، این روزها هم روزهای آخرین وداع هاست تا راهی شدن یکی دیگه به سمت آرزوهاش ، این شبها ولی خبری از سکوت و نسیم و سیگار نیست. موزیک خاطره انگیز و آواز دسته جمعی هم به کار نیست ، این روزها فقط بغض است و بغض ... و یاد تو آخرین ستاره ی دنباله دار...یاد تو

تو هم برو که چشمهامون دارند عادت می کنند به بدرقه نگاهتون ، که باید عادت کنند، چرا که از این به بعد بازار وداع و  بدرقه و اشک و فرودگاه و خداحافظ  ای دوست بیشتر از همیشه داغ است...تو هم برو به سلامت ، ولی بدون که این بام و این سرزمین همیشه چشم به راه شماست.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

شب یه گوشه برای خودش کز کرده بود و شاید مثل من غرق رویا بود ، عادت داشتم به این کارش ، خودش رو به موش مردگی می زد ، اخلاقش دستم اومده بود با تک ضربه ای از رویا می پرید بیرون و چرتش پاره میشد ، میذاشتم به حال خودش باشه و رقص حبابها رو تماشا کنه .صبح که دیدمش فکر کردم از همون دلقک بازی همیشگیه ، ولی این وقت روز سابقه نداشت یه گوشه کز کنه واسه خودش ، به ضربه انگشتم هیچ عکس العملی نشون نداد ، دلقک ماهی ام مرده بود...

دیگه رسما به گه خوردن افتادم ، دیگه طاقت ندارم ببینم یه ماهی دیگه توی این خونه شیشه ای جون میده و تلف میشه ، منی که با همه عشقی که به آکواریوم و ماهی داشتم و از مخالفای سرسختش بودم آخه چرا خر شدم؟!!

پ.ن : این سومین ماهی ام بود که تو این مدت مرد ، مثل کسی که عزیزی از دست داده امروز زار زدم...گندت بزنند الی با این آکواریوم داشتنت، یکی بگه من چیکار کنم؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

می آیی و می روی ، هستی و نیستی . حست می کنم و حس نمی شوی...

آسوده می آیی ، ویران می روم...

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

" هیچ چیز از آن انسان نیست،

هرگز

نی قدرتش،

نی ضعفش،

و نی دلش حتی

و آن دم که دست...

و آن دم که دست...

اه ،لعنتی!...

و آن دم که دست به آغوش می گشاید،

سایه اش سایه ی صلیبی ست...

و آن دم که می پندارد خوشبختی اش را

در آغوش فشرده است،

آن را له می کند.

زندگی او طلاقی عجیب و دردناک است

هیچ عشقی را...

هیچ عشقی را سرانجام خوش نیست..."

 

* داستان خرس های پاندا

 نویسنده : ماتئی ویسنی یک (Matei Visniec)

نوشته شده در شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

دستهای بزرگ و مهربونت رو دوست دارم که هیچوقت نتونستم مثل آدمی زاد انگشتامو لای انگشتات قفل کنم و دردم نیاد،که هیچوقت نشد با دستات بازومو از روی عشق زیادت فشار بدی و جاش روی بازوم نمونه تا ساعتها و مامان غر بزنه بهت که عزیزم نکن خب بچه ام دردش میاد . دستهایی که نوازشش بدجوری دلچسبه و به دل میشینه. همه هوش و حواست به گفته های مردی است که دوستش داری و با بغضی در گلو حرف می زنه ، دستت رو گذاشتی روی دسته مبل کنارم و منو نمی بینی که نگاهت می کنم ، دستمو میذارم روی دستت و سرمو می چسبونم به بازوت ، میگی بذار بابا جون اینو گوش کنم بعد . می دونی این کرم ریختن من ادامه داره که اینو میگی وگرنه که مهربونتر از اینی که حرفهای اونو به نوازشها و بوسه های من ترجیح بدی...

آغوش گرم و امنت رو دوست دارم و عادتی که هر وقت بغلت می کنم سرت رو میذاری روی شونه ام . طبق قانون نانوشته ات بعد از شام و جمع کردن میز وایستادی پای ظرف شویی که ظرفها رو بشوری ، میگم بابا میذارمشون توی ماشین برو کنار تورو خدا ، میگی چهار تا دونه بشقابو که نمی ذارند توی ماشین ظرفشویی ، از پشت بغلت می کنم که بری کنار و خودمو جایگزین کنم ، اینقدر قلقلکی هستی که به محض گره خوردن دستهام دور تنت میپری اونور تر :) و من پیروز از میدون میام بیرون و میگی پدر سوخته قلقلکم نده ، می دونی همین قلقلکی بودنت رو هم دوست دارم و از ته دل قهقهه زدنت.

اون تاب خوردن روی صندلی و کتاب خوندنتو دوست دارم ، شاید باور نکنی حتی اون عینک دسته فلزی که نوک بینی می گذاری برای من دوست داشتنیه ، صندلی ای که همیشه روش میشینی و میگذاری وسط خوندنت نوه فسقلی ات از صندلی بگیره و بیاد بالا توی بغلت خودشو جا بده که باهات تاب بخوره و تو کتاب و عینک و همه رو فراموش کنی .حتی کتابهای کتابخانه ات رو دوست دارم که قبل از اینکه خوندن و نوشتن یاد بگیرم به تقلید از تو برشون می داشتم و کنارت میشستم و ساعتها به نوشته ها زل می زدم که مثل صف مورچه ها ردیف شده بودند ، هیچی ازشون نمی فهمیدم ولی برام مهم این بود که تو اونها رو می خونی و دوستشون داری و تو زیرچشمی نگاهم می کردی و می خندیدی ، هنوز هم دوستشون دارم ، هنوز.

موهای سفید و جو گندمی ات را دوست دارم که هر بار دستی بهشون می کشم و انگشتامو فرو می کنم لای موهات و میگم اینها موی گربه است که اینقدر نرمه یا پنبه ، نگاه مهربونت رنگ شرمندگی میگیره از تعریف من و می خندی ، موهای فلفل نمکی ات رو دوست دارم که خیلی زود هم سفید شد و همونی شد که دوست داشتم ، آخه می دونی همیشه از مردهایی که موهاشون جو گندمیه خوشم میومد و یه نظرم خیلی خوش تیپ تر می اومدند . دیروز  انگار بعد از مدتها با دقت موهامو نگاه می کردی ، با یه غم خاصی پرسیدی چرا موهات چندتاش سفید شده؟! و من خندیدم و گفتم می خواد از باباش کم نیاره...نوه ات هم عاشق موهاته که وقتی پیشش می خوابی دوست داره با دستهای کوچیک و توپولش باهاشون بازی کنه ، آخه میدونی موهات بوی عشق میده ، بوی سخاوت پدرانه.

صدای گرم و دلنشینت رو دوست دارم ، صدای مخملی و مهربونت که همیشه حس حسادت مامانو برانگیخته می کرد ، صدایی که بیشتر به صدای جوونهای بیست و چند ساله می خوره تا مردی پنجاه و چند ساله ، که همیشه دوستهای ما که تلفنی باهات حرف می زدند فکر می کردند برادری داریم و بهشون دروغ میگم که برادر نداریم :) تن صدای خاصت رو دوست دارم که نه فقط برای من که برای هر کسی که شنیده خاص بوده ، که روزی که رفتیم برای تست صدا پیش استاد آوازم ازت خواست که تو هم بیای پیشش برای تعلیم آواز و تو فقط خندیدی و گفتی از ما گذشته استاد.

توپ و تشر هر از گاهت رو هم دوست دارم ، که هیچ وقت هیچ کدوممون ازت به دل نگرفتیم که هیچ ، با جون و دل گوش دادیم ، هر چند همون لحظه قطعا ناراحت می شدیم ، ولی اون دلسوزی عمیق و منطقی پدرانه ات جایی برای دلگیری نمی گذاشت، که خوب که فکر می کردیم و کلاه خودمون رو قاضی می کردیم به حرفات ایمان می آوردیم که یک دنیا ارزش داشت.

 دیروز بعد از مدتها که نشستم پشت پیانو که حالا انگار سالهاست که با من قهر کرده و قرار هم نیست آشتی کنه و با دستهای لرزانم شروع کردم به زدن و البته فالش زدن، آهنگی که تو خیلی دوستش داری . وسط قطعه ول کردم و دیگه دستم یه زدن نرفت، دعوام کردی که چرا دیگه سراغ این بیچاره نمیای و تمرین نمی کنی ، به خاطر ما که نه حداقل به خاطر خودت بزن و من بغضمو قورت دادم و بهانه آوردم که کوک پیانو خالی شده و حس و حال اینکه یکی رو بیارم و کوکش کنه ندارم . فقط نگام کردی ، از اون نگاههای معنی دار و سرزنش کننده و با بغض گفتی اونی که کوکش خالی شده و فالش می زنه خود تویی وگرنه که کوک کردن این تخته پاره کاره دو ساعته...

 

دوستت دارم با تک تک سلولهای روح و جسمم ، به خاطر تک تک لحظه های بودن و پدرانه بودنت...باش که به قول شاملو " غنیمتی است ترا داشتن " و من چقدر خوشبختم که تو را دارم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

دریغا که آخر
 رفتی و به حضور نگفتی
 یا دیدی و به غرور نشنیدی
که برخاستن تو و من
 همان نشستن من و تو بود
 من و تو
 که هرگزا
 ما نشدیم
 و اگر شدیم
 چنانکه باید گویا نشدیم
 شاعر در خیال ملال
 که نه سیب ات نصیب افتاد
 و نه حبیب ات
 که جوانان ماه ، همه بر جایگاه او
 در آبی ، خاکستری ، سیاه
 رشک می برند
کتابی که زودا خاکستری و آبی ش
 سرخ شد
 و شد
 سرخ و سیاه
 بانوی دیروز و امروز
 لاله ی خشرو و خوشبوت
که دیگرش هرگز ! نخواهی دید
 و نخواهی شنید
 نه رو ش را
 نه بو ش را
لاله ی داغدار
 که ماه و مهرخانه ی تو بود
 با دو ستاره ی شب و روزش
که بهترین غزل بهترین ترانه ی تو بود

" محمد حقوقی"

* توی این روزهای سیاه چه غریبانه رفتی ، روحت شاد

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

دو پر لیمو رو میریزه توی یه ظرف و میکوبه ، روش کمی مانگو با یه میوه دیگه که نمی دونم چیه میریزه و همه رو با هم مخلوط می کنه و به همه اینها کمی کنیاک و یه چیز دیگه هم اضافه می کنه که باز نمی دونم چیه :) با تردستی خاصی که حتما دیدید چند بار ظرف رو از این دست به اون دست میده و حسابی مخلوطشون می کنه و یه میکس هوس انگیز میسازه ، نتیجه و ماحصل کار رو میریزه توی یه گیلاس خوشگل و تزئینش می کنه برای سرو کردن کنار ساحل دریایی که کلبه های چوبی روی آب داره و پایه هاش توی آب هستند...نمای داخلی یکی از کلبه ها خانومی با آرامش کامل دمر خوابیده و یه شاخه گل مخصوص همون جزیره رو هم پشت گوشش زده ، یک ماساژور حرفه ای هم با روغن مخصوص ماساژشش میده... تایتل تصویر ، جزیره بورا بورا...فرانسه

کانال رو عوض می کنم و یه آه عمیق می کشم...یه کنسرت کوارتت زهی فوق العاده است ، دو تا خانوم و دو تا آقا با مهارت فوق العاده ای قطعه ای از موتزارت رو با ویولون و ویولون سل اجرا می کنند ، صدایی شبیه به بال فرشته ها روی انوار طلایی خورشید، صدایی که باهاش از این زمین خاکی جدا میشی و پرواز می کنی ... تایتل تصویر ، وین...اتریش

یکی از همین خانومهای فوق العاده زیبای عرب ، نشسته روبه روی مجری مردی که اتفاقا لباس عربی هم پوشیده و با لهجه مزخرف انگلیسی اش تبلیغ آخرین ، جدیدترین و احتمالا گرونترین محصول آرایشی دنیا رو می کنه، دبی...امارات متحده

پسر روی زمین افتاده و سرش رو با دستاش پوشونده و چهار نفر ریختن سرش و با مشت و لگد و باتوم به بدنش می کوبند ( چه صحنه آشنایی ) ، کمی بعدتر لباس جوان دیگه ای رو که تیر خورده پاره می کنند که محل اصابت گلوله رو ببینند و جلوی خونریزی رو بگیرند، دختری از ته دل ضجه می زنه ،( نیازی به معرفی داره ؟ ) تهران...ایران

زیر این گنبد نیلی ما کجا و ...

 

نوشته شده در دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

مامان و بابا از مسافرت برگشتن و طفلکی ها تازه تازه دارند از اتفاقاتی که این مدت تو ایران افتاده خبردار میشند، البته بیشتر مامان هنوز از دیدن فیلمها و عکسها شدیدا عکس العمل نشون میده ولی بابا ظاهرا از سی ان ان و بی بی سی توی طول سفر خبرها رو کم و بیش دنبال می کرده و خیلی شوکه نمیشه با دیدن این صحنه ها ولی حس می کنم که تمام انرژی که توی طول سفرشون گرفته بودند طی چند ساعت همه به باد فنا رفته...

بچه خواهرم از ذوق دیدن مامان اینا برای اولبن بار توی عمر دو ساله اش کله ملق رو تجربه می کنه و اینقدر از این کار خوشش اومده که هی تکرار می کنه و اینقدر هیجان زده میشه که حالیش نیست وقتی سرشو میزاره روی سنگ ، نه روی فرش  و کله ملق میزنه خب مسلما دردش میاد و با مخ میاد روی زمین :))

دارم لپ تاپ بابا رو دور از چشم وروجکمون روشن می کنم که عکسهای سفرشونو ببینم که توی کسری از ثانیه می بینم پشت سرم نشسته و داره میخنده و هجوم میاره سمت لپ تاپ...توی عکسا یه خانوم خوشگل می بینم که کنار بابا نشسته و حالت خیلی صمیمی دارند ، به بابا میگم می بینم که یه مامان خارجی هم پیدا کردیم :) ، میگه این خانوم و همسرش اسرائیلی بودند و وقتی فهمیدند ما ایرانی هستیم خیلی باهامون صمیمی شدن و کلی تحویلمون گرفتند و اینقدر از ایرانی ها تعریف کردند که شرمنده شدیم !!  یه چیز با مزه دیگه اینکه می گفت ما توی اسرائیل به ا.ن میگیم موش...گفتم بیچاره موش...حیف موش، بهشون می گفتید ولی ما بهش یه چیز بهتر می گیم :) میگم راستی نگفتند مردم ایران چرا و چطور اینقدر شبیه مردم فلسطین شدند؟!

نوشته شده در یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

" از روز اول قرار بود گل سرخ ، صبحانه و ناهار و شام ما باشد 

نشد 

کسی جواب ما را نداد  

ما در هیاهوی همسایگان و ولگردان گم شدیم 

ما دیگر چشم به کسانی نداشتیم که می خواستند از روی کتاب زندگی کنند 

در نیت آنان باران می بارید و کودک لبخند می زد 

ما به طور موقت دریا را به یاد می آوریم 

صدای موج و فریاد ملوانان را گاهی می شنیدیم 

شب ها تسکین ما قطره ی بارانی بود که بر استکان کنار تختخواب ما می چکید 

ما فقط در آن اتاق می دانستیم باران و روشنایی موقت است  

و  ما باید به طور ناموقت در این اتاق بمانیم 

امروز صبح پنجره را باز کردیم 

حیاط غرق در ماتم و نیستی بود 

تابوت را پیرزن ها کول کرده بودند 

می بردند 

پنجره را بستم 

اتاق در شیهه ی اسبان تحلیل می رفت 

ما مانده بودیم حرف همسایه را باور کنیم که این ماتم موقت است 

اما نگهبان می گفت این ماتم تا پایان سال ادامه دارد  "

 

یادها و شعرهای دفترهای کاهی

احمدرضا احمدی

نوشته شده در یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

اگر بیژن به ژرفای سیه چالی چو دوزخ - ژرف-

                                                          در بند است

اگر بر محبسش سنگی ست

بس سنگین،

مرا غم نیست

که میدانم

منیژه بر سر آن چاه

چون آتش برافروزد

تهمتن

          - این همیشه مرد میدان-

                                             می رسد از راه

و بیژن را

           رها می سازد از تاریکی آن چاه

ولی این غم...

ولی این غم مرا دلگیر می دارد

- کنون که رخش با رستم

زخود بیخود ، به چاهی ژرف

به پهلوشان نشسته تیغ

وبر سرشان - شغاد - آن نابرادر مرد

کدامین تهمتن

                  یا مرد میدانی و یا ...

خواهد رسید از راه

که بیرون آورد با رخش

رستم را ز ژرف چاه ؟

 

" احمد فلاح "

نوشته شده در شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

لباس سبز کوتاه و چین داری پوشیده که پاهای سفید و توپولش کاملا پیداس ، از همون به قول ستاره بچه های چین چینی ( بچه های تپلی که گوشتاشون چین خورده) ،یکی از همون فرشته های بی بال ، دست باباش یه بادکنک سفیده که هر از گاهی باهاش آروم میزنه روی سر دخترک  و بچه با دندونهای نداشته اش از ته دل می خنده و از خنده اون باباش و چند قدم اینطرف تر من ، لبخند می زنیم ، فقط لبخند...و بعد دوباره اون بغض لعنتی...

دارم یه کلیپ ١٢ دقیقه ای توی فیس بوک می بینم (love without talking) پسر بعد از کلی تنهایی و کشمکش بعد از این که اتفاقی و از پنجره محل کارش با دختری که توی ساختمان روبه روش مشغول کاره آشنا میشه از پشت شیشه روی یه برگ کاغذ برای دختر ساختمان روبه رو می نویسه do u want to meet و  دختر در جوابش می نویسه thought u never ask that و می خنده و اینجا پشت مانیتور من هم لبخند می زنم...وبعد دوباره اون بغض لعنتی...

مثلا خیلی اتفاقی ونمی دونم به چه دلیلی امروز عطری رو می زنم که حالا دیگه برام شده جز عطرهای خاصم که هر موقعی نمی تونم بوش کنم ، از همون حسهای عجیب و غریب...توی شهروند به آخرای ردیف اول قفسه ها که می رسم دو تا از خانومهای فروشنده از پشت سر صدام می کنند ، یکیشون تقربا نفس نفس می زنه و معلومه تند تند دنبالم اومده و من نفهمیدم ، تعجب منو که می بینند عذرخواهی می کنند و اون یکی میگه " ببخشید عطرتون چیه ؟ از در که اومدید تا اینجا دنبالتون داریم میایم ، بوی خیلی خوبی داره" ...برای این که مطمئن بشه منشا بویی که تا اینجا کشوندتشون منم از نزدیکتر بو می کشه ، اسم عطرمو بهشون میگم و هر سه لبخند میزنیم و اونا دور میشن...و بعد دوباره اون بغض لعنتی...

خواب می بینم توی اتاقی تاریک تاریک که چشمهامون هم پیدا نیست کنارم نشستی ، شونه هام می لرزند و تو دستهای مهربونت رو می کشی روی چشمهام  و می پرسی " الی گریه می کنی؟"

نوشته شده در پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme