گل خونه

اگر به خانه ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

 من هر روز یک انسانم!
 " غاده السمان "
نوشته شده در شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

اون از مامان اینا که به بهانه پرواز امارات یه هفته هم برای حُسن ختام سفر طولانی شون توی دوبی موندن و هی هر روز میگن فردا میاییم ، اون از خواهرم و فسقلی اش که طبیعت و خنکی اردبیل حسابی بهشون مزه داده و انگار حالا حالاها قصد اومدن ندارن ، اون از دوست چندین و چند ساله ام که بدون خداحافظی گذاشت و رفت سوئد ، اون هم از تو که ...

این هم از من که به قول شوهر آلوچه خانوم اوضاعم شوروی در حال فروپاشی است...

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

از این روزها که بگذریم دیگه بهانه ای برای دیدنت نیست ، هست؟ از این شبها که بگذریم دیگه بهانه ای برای دلتنگ بودنت هم نیست ، هست؟ دلت خوش باشه به همین چندین و چند ضربه ساعت ، به همین لحظه های کوتاه همنفسی ، به همین لمسهای گذرا و آنی ، به همین نگاه های کوتاه و سرسری ، به همین عطرها و بوها ، به همین...

از این روزها که بگذریم دیگه بهانه ای برای بودنت نیست ، هست؟

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

کنار سمند زرد رنگش و زیر تابلوی توقف مطلقا ممنوع میدون کاج سعادت آباد ایستاده بود ، همون جایی که هر لحظه ممکن بود پلیس سر برسه و جریمه اش کنه، حدودا ۶٠ ساله بود ، با قیافه ای مهربون و البته کاملا مستاصل. منو که دید با خوشحالی اومد طرفم ، فکر کردم دنبال شکار مسافر دربستیه. گفت : دخترم من یه مسافر خارجی دارم که نمی دونم کجا می خواد بره ، دو ساعته داریم اینجا چرخ می زنیم ولی پیدا نمی کنیم، ممکنه باهاش صحبت کنید! باتردید توی ماشینشو یه نگاهی انداختم . دو تا چشم تیله ای آبی یهو برگشت و بهم نگاه کرد ، از اون خانومهای میانسال خوش تیپی بود که لبخند خیلی قشنگی هم دارند و مطمئنا جوونی اش هم خیلی جذاب و خوشگل بوده. ناخود آگاه نیشم تا بناگوش باز شد ، در ماشین رو باز کردم و نشستم پیشش ... همینجوری با چشمهای مشتاق همدیگه رو نگاه می کردیم ، ازش پرسیدم کجا می خواد بره که این راننده تاکسی ما این همه گیج شده؟ گفت یه جایی که بهش میگن قصر سبز. هر چی فکر کردم توی سعادت آباد همچین جایی نداشتیم. از راننده هم پرسیدم که نمی شناخت . دوباره بهش گفتم اینجایی که میگی چه جور جاییه ، رستورانه ، موزه اس ، گالریه چیه‌؟ گفت جاییه که در و دیوارش آینه کاری شده و خیلی بزرگه و شاه توش زندگی می کرده !!! یکهو دوزاریم افتاد . گفتم نکنه منظورتون کاخ سعد آباده ؟!! هر دو با هم زدیم زیر خنده ، با همون لهجه بامزه گفت آره ،آره همون سعد آباد... به راننده تاکسی میگم بیا که گل کاشتی ، این خانوم می خواد بره کاخ سعد آباد توی نیاوران، نه میدون کاج سعادت آباد :))

کلی تشکر کردند و رفتند، ولی خیلی دلم می خواست اگه وقت داشتم لیدرش می شدم و باهاش کُل سعد آباد رو می گشتم ، از اون دسته خانومهایی بود که وقتی چیز جالبی نظرش رو جلب می کرد اون عمق آبی چشمهاش برق می زد و همیشه لبخند به لب داشت ... مطمئنم که باهاش خیلی خوش می گذشت :)

نوشته شده در شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

 "اینجا نوشتم که یادم باشد این شب‌ها را، این لحظه‌ها را... یادم باشد وقتی می‌گویند استخوان آدم گاهی از دلتنگی و غربت می‌خواهد بترکد یعنی چه؟ اینجا نوشتم تا یادم باشد نه در میانسالی و پیری که در ۲۵ سالگی این حس، این دوری، این تبعید، این زندان، این غربت استخوان‌سوز نصیب من و تو شد. اینجا نوشتم تا یادم بماند که هشتمین چهارشنبه از نبودن تو نه فقط با دردی مضاعف که با نفرت و کینه‌ای دوچندان آغاز شد."

" اینجا می‌نویسم تا این خطوط سندی باشند برای شکنجه‌های سیاه و سفیدی که نصیب نسل ما شد. نسلی که با نیت خیرش می‌توانست آینده را بسازد اما بذر کینه و نفرت در دلش کاشتند. نسل ما کینه‌ای نبود... نمی‌خواست باشد... چه کردند با ما که این‌طور کینه به دل گرفتیم؟

خداوندا! مباد آن روزی که این بذرهای کینه و نفرت به ثمر بنشینند. مباد! "

* هشتمین چهارشنبه بدون تو

نامه فاطمه شمس به همسرش(click)

اعتراف می کنم ( دانلود کنید )

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

ما بدهکاریم
 به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
 معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
 و نگفتیم
 چونکه مرداد
 گورِ عشق گلِ خونرنگ دل ما بوده است

"حسین پناهی"

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

بعضی ها آشنا میشند ، با هم آشنایی پیدا می کنند ، بعد عاشق میشند. ما همدیگه رو که دیدیم عاشق هم شدیم ، بعد با هم آشنا شدیم. ولی هر روز عاشقش بیشتر شدم .هر چقدر بیشتر شناختمش ، بیشتر عاشقش شدم...

 * بخشی از صحبتهای آیدا درباره شاملو

پیشنهاد می کنم اگه این مصاحبه وکلیپ زیباش رو تا حالا ندیدید، حتما ببینید.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

وقتی آدم تنبلی مثل من باشی که بعد از مدتها بالاخره رفته باشگاه تا ورجه ورجه ای بکنه و حال نداره که هی جاشو تغییر بده به خاطر حضور یه مزاحم که مدام نگاش می کنه ، وقتی آدم (به ظاهر ) مهربونی باشی که هیچ لبخندی رو هر چند مال غریبه بی پاسخ نگذاری و هیچ سوال به ظاهر بی اهمیت رو بی جواب، وقتی اصلا توی یه دنیای دیگه سیر می کنی و حواست نیست که دورو برت چه خبره، این جوری میشه که توی یک محیط ورزشی کاملا زنانه یه خانوم میاد تشک ورزشش رو می چسبونه کنار تشکت و هی سوال بی ربط می پرسه و هی لبخندهای یک وری و هی تعریف از قیافه و مو و لباس و کوفت و زهرمارت می کنه تا آخر سر کم کم شک کنی بهش . زل بزنی توی آینه باشگاه و به خودت بگی کجای من شبیه Les.bian هاست که اینجوری مثل کنه چسبیده بهم؟!!

پ.ن: بعد از کلی ورزش و تمرین که حسابی صورتم برافروخته شده و نفس نفس می زنم یه جوری نگام میکنه که احساس می کنم جلوی یه مردِ هیز لختم . میگه عزیزم چقدر خوشگل شدی!!!

پ.ن 2: تا حالا خانوم این مدلی از نزدیک ندیده بودم که دیدم...

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

 ٢٨...٢٧...٢۶...٢۵...حواسم به ثانیه ها بود که شاید رفتنت را به تعویق می انداخت ، که شاید نگاهم بیشتر لمست می کرد .نگاهم به تو بود که بی خیال ثانیه ها و مشتاق رفتن بودی، بی خیال من بودی و حریص گذشتن... ثانیه ها همدست تو بودند ، حواست بود ؟ ١٩...١٨... ١٧... ویکباره صفر... و یکباره سبز...

نگاهم به تو بود که حوصله ماندن نداشتی و حواسم به ماشینهایی که اینبار همدست من بودند، درست وسط چهارراه، ایستاده و ساکن . باز این ثانیه های کذایی که روی ١٠ مانده اند، دل دل می کردم که دوباره چراغ قرمز شود، که دوباره من باشم و تو باشی و ثانیه ای بیشتر از بودن ما...

سبز ماند و تو رفتی ، سبز ماند و من رفتم...

 دلم پشت همان چراغ قرمز لعنتی ماند...حواست بود؟

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

دلت می خواد بریم یه جای دور ، یه جایی که فقط  تو باشی و من . یه جایی که چشمات دیگه رنگ غم نداشته باشه  . دلت می خواد یه چیزی بگم ریز ریز بخندی بعدتر شاید بلند بلند ، یه چیزی بگم قند توی دلت آب کنند یا مثل یه تیکه کاغذ مچاله اش کنم. حرفی که تا حالا نشنیدی و مشتاق شنیدنی یا چیزی که هزار بار شنیدی و باز هم برات تازه است. دلت می خواد زل بزنیم تو چشمهای همدیگه تا ببینیم کدوممون زودتر خنده اش می گیره؟ یا شایدم گریه ؟!

دوست داری بریم کافه گرامافون و رو به اون پنجره چوبی بشینیم و قهوه تلخ بخوریم و "Dance me to the end of love " گوش بدیم . بریم شیرینی فرانسه برات دونات شکلاتی بگیرم تا با هر گازت لبات قهوه ای بشه و بهت بخندم . دوست داری بریم شهر کتاب و هی لابه لای قفسه ها چرخ بخوریم ، بعد بریم همون جایی که با سحر و نیوشا وسط کارگاه حجم سازی دانشگاه با لباس کار رنگی جیم می زدید و می خندیدید. دلت می خواد برگردیم به همون روزا و پشت پیانو رویالِ توی سالن آمفی تاتر دانشگاه بشینی و یه شبِ مهتاب فرهاد رو بزنی و وقتی از در اومد تو همه نتها از یادت بره. دوست داری بری توی کارگاه بچه های نقاشی و به بهانه دیدن کارها هی اون نگاهِ چشمهای سبزِِ مهربون و بوی تینر و رنگ رو یکجا ببلعی و  بیای بیرون . دوست داری دوباره هی کنجکاوی کنی که چرا همیشه یه دستش توی جیبشه و توی اون نمایشگاه کذایی بفهمی که از مچ به بعد رو نداره و از این کشف لعنتی یک هفته گریه کنی. دوست داشتی دوباره نمایشگاه میذاشت و دوباره براش گلدون یاس می بردی که عطرش همه رو مست کنه ، دوست داشتی بدونی کجای اون روزها گم شد که دیگه پیداش نکردی و پیدات نکرد...

دلت میخواد دوربینتو برداری و بریم اون خونه قدیمی  و دوباره هی عکس سیاه و سفید بگیریم و هی زیر نور قرمز تاریکخونه با واضح شدنشون از خوشحالی جیغ بکشیم و دوباره هی عکس و هی عکس. دلت می خواد دوربینتو برداری و دوباره بزنیم به کویر و زیر آسمون پر ستاره اش دراز بکشیم و بعدتر زیر آفتاب سوزانش و روی شنهای داغ و دوباره هی عکس و هی عکس...

دوست داشتی یکی بود که باهاش حرف دل می زدی و بهت نمی خندید یا مسخره ات نمی کرد ، یکی بود که باهاش حرف می زدی و حرفت رو می فهمید . یک بود که باهاش راه می رفتی ، شعر می خوندی ، می خندیدی ... یکی بود که ...

من اینجام ، با من حرف بزن...

 چیه ! چرا اینجوری نگام می کنی؟! دلت می خواد یه دل سیر گریه کنی؟!! حداقل اون

ماسماسک لعنتی رو از گوشِت در بیار ببین چـــــی میگم...

 

آهنگها رو می تونید اینجا و اینجا هم دانلود کنید.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

از وقتی دیدمش لحظه ای از ذهنم دور نمیشه ، نه به خاطر اینکه تا حالا مرده ای ندیده بودم یا کشته ای اینچنین ، نه به خاطر اینکه این همه روز یوسف در چاه بوده ای و همه بی خبر ، نه به خاطر اون سنگ سرد لعنتی غسالخانه ... که شاید همه اینها هم بوده  و نیست ...

 از جلوی چشمم نمی روی چون به جای تو و بدن بی جانت هر لحظه و با هر پلک زدن ، با هر قطره اشکی که پایین چکید ، تک تک پدرها ، برادرها و همسران سرزمینم رو دیدم ، همه مردانی که دوستشان دارم...فرق تو و آنها چه بود؟ گناه تو و آنها چی؟!! این مرثیه تا کی ادامه داره، تا کی؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

آرزو کردم که در کنج دلت جا داشتم

در میان آسمان یک قرص زیبا داشتم

با تو در رویای یک موج روان ، آبی و نرم

لحظه های روشنی همرنگ دریا داشتم

گر تو را می دیدمت وقت سحر چون آفتاب

هر شب از دیدار تو امید فردا داشتم

ای عزیز آسمانی در پناه گرم تو

من دلم می خواست قلبی قد دنیا داشتم

دستهایت در فضا امواج موسیقی کشید

کاش من هم در میان این نوا جا داشتم

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

هی خودت رو جا بده ، هی جمع شو تو خودت تا فراموش کنی ، هی هدفون رو بیشتر به گوش و بالشت فشار بده تا موزیک حواستو پرت کنه ،هی پتو رو بیشتر به خودت بپیچ تا این حس خواهش گرما و آغوش کذایی از یادت بره ، هی به شاخه های آلبالو حیاط نگاه کن و هم آغوشی با باد ، هی حافظ باز کن و هی بغضتو قورت بده، هی...

 هی ! احمق کوچولو ،وقتی نیست ، نیست دیگه . حالا هی صبح پاشو و توی آینه به چشمهای پف کرده از گریه زل بزن...هی

نوشته شده در پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

از در که میام تو سراغشو می گیرم ، مامان میگه سر و صدا نکن بچه بیدار میشه ، تازه با هزار بدبختی خوابوندیمش وروجکو . میگم دلم براش یه ذره شده فقط نگاش میکنم ، روی تخت مامان اینا خوابیده ، میرم آروم کنارش دراز می کشم ، به پهلوی راست خوابیده و پشتش به منه ولی بوی خوبش رو از همین فاصله میشه حس کرد ، نیم خیز میشم تا صورتشو ببینم که مثل فرشته ها پاک و معصوم خوابیده ، دستمو میزارم روی تنش ، قلبش مثل گنجشک تند تند میزنه ، دلم با هر ضربه قلبش که زیر دستم حس می کنم زیر و رو میشه. طره ای از موی فری اش به گردنش که توی خواب عرق کرده چسبیده ، مو رو کنار میزنم و گردنش رو بو می کشم و می بوسم ، همون جایی که بوی بچه میده ، همون بویی که آدمو مست می کنه . توی خواب یکهو نفس عمیق می کشه و یه لبخند قشنگ می زنه ، با خودم فکر می کنم داره خواب چی می بینه ؟ نور مهتاب از لای پرده دزدانه توی اتاق سرک کشیده و سایه مژه های بلندش روی صورتش افتاده ، آرامشی داره که دلم می خواد بغلش کنم و محکم به خودم فشارش بدم ، آروم زیر گوشش زمزمه می کنم  بره کوچیک خدا ، کاش هیچ وقت مثل ما آدم بزرگا از این دنیای پاک و پر صداقتت جدا نشی ، کاش دلت همیشه کودک بمونه ، کاش ...

نوشته شده در چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

وقتی از در اومد تو و با اون قد بلند و قیافه جدی ولی فوق العاده جذابش رفت توی اتاق رادیولوژی اصلا فکر نمی کردم که این همون دکتر رادیولوژی باشه که قراره ازم عکس بگیره ، سی و شش - هفت سالش بیشتر نبود. وارد اتاق رادیولوژی که شدم دیدم که بله! خودش زحمت عکاسی رو قراره بکشه. سنمو پرسید و اینکه شغلم چیه و زیاد پشت کامپیوتر میشینم یا نه و یه جایی یادداشت کرد و گفت برو لباساتو در بیار و آماده شو!! منم که تا حالا از کمرم عکس نگرفته بودم مثل این برق گرفته ها زل زدم بهش و گفتم شلوارم هم؟ با جدیت تمام گفت بله همه رو !!  با وحشت تمام و بهت زدگی رفتم پشت پرده رختکن و دیدم فرشته نجات اونجا آویزونه ولی همین که برش داشتم از چوب لباسی فهمیدم که خیلی هم نباید خوشحال بشم چون مثل بقیه روپوش های سفیدی که تا حالا دیده بودم نبود، یعنی از بالا تا پایین به جای دکمه فقط سه تا بندینک می خورد که خوب اونا رو  هم نمی ذاشتن سنگینتر بودن چون هیچ فرقی توی اصل قضیه نمی کرد. تنها مزیتش این بود که گشاد بود بهم ...

مثل بچه ای که شب کابوس دیده و  با لباس خوابی که توش خودشو خراب کرده از اتاق رختکن اومدم بیرون و برای بستن درزهای خیلی بازه اون روپوش  کذایی با دستام اونو محکم چسبیدم . آقای دکتر خوش تیپ یه نگاهی به من انداخت و فکر کنم به زور جلوی خنده اش رو گرفت و ازم پرسید که اولین باره که از کمرم عکس می گیرم؟ فکر کنم ترس و خجالت رو کاملا توی چشمام می دید... گفت: بیا اینجا جلوی دستگاه وایسا . منم خوشحال که ایستاده همه عکسها رو می گیره همون جوری که روپوشو سفت چسبیده بودم وایستادم. یک کمی جای سرم رو درست کرد و شونه هام رو چسبوند به دستگاه و به چشمهام نگاه کرد و گفت تکون نخور و خودش دوید و رفت توی یه اتاق دیگه... حالا من موندم و دستگاه که یهو انگار چیزی شبیه به فلاش دوربین زد و آقای دکتر اومد بیرون...

یک نفس راحت کشیدم و  تو دلم گفتم آخیش تموم شد، که دکتر گفت این عکس گردنت بود، حالا برو روی اون دستگاه دراز بکش . دقیقا با همین لحن حالا نمی دونم منو مثل بچه های دو ساله فرض کرده بود که اینجوری حرف می زد یا با همه مریضهاش اینجوری بود... مثل افلیج ها از دستگاه رفتم بالا که روپوش لعنتی باز نشه و  با هزار بدبختی دراز کشیدم .دوباره اومد بالای سرم و دستشو گذاشت روی شونه ام و یکهو برگشت گفت : س.وتین تنته؟!! منم که دیگه از ترس قالب تهی کرده بودم با صدایی که دیگه در نمی اومد آب دهنم رو قورت دادم و گفتم : بله. گفت  پاشو برو درش بیار من که گفتم همه رو در بیار !! دوباره رفتم توی رختکن و به زمین و زمان فحش دادم و اومدم بیرون . اینبار دیگه واقعا نمی دونستم چه جوری باید روی دستگاه دراز بکشم که حیثیتم بیشتر از این به باد نره، خوشبختانه دکتر رفت توی همون اتاقی که موقع عکس گرفتن رفته بود و من دراز کشیدم و روپوش رو پیچیدم دور خودم...

خلاصه همه جوره چلونده شدم توسط دکتر گرامی تا 4 تا دونه عکس از این کمر بدبخت انداخت و شروع کرد به معاینه و خلاصه هر چی که باید و نباید رو دید و لمس کرد و هر چی آبرو داشتم ریخت... منم که از دوازده ساعت قبل به خاطر عکس هیچی نخورده بودم و یک شیشه روغن کرچک نوش جان کرده بودم و تا صبح توی دستشویی به سر می بردم مثل مرده ای که می خوان کالبد شکافیش کنن از این پهلو به اون پهلو می شدم توسط دکتر جان خوش قیافه مون و هر لحظه حالم بدتر می شد و خدا خدا می کردم که اونجا بالا نیارم. حالا این دکتر ما هم ول کن معاینه نبود هی یکی از مهره ها رو فشار می داد و یه سوال می پرسید و دوباره یکی دیگه ...آخر سر گفت فکر میکنم کمر دردت عصبی باشه ، باید با دکترت صحبت کنم .

خونه که رسیدم حالت تهوع دیگه نداشتم و به جاش حالتهای دیگه داشتم . بهش میگم دکتره خیلی خوش تیپ بودهاااا ...میگه خب ، میگم  مجبور شدم همه لباسامو در بیارم تا عکس بگیره . میگه خب آره دیگه باید در بیاری . دیدم نه انگاری اصلا رگ غیرتی موجود نمی باشد ، تعجب منو که می بینه خیلی ریکس می گه مگه نمی دونستی که برای عکس باید لباساتو در بیاری؟!! گفتم نه مگه تو می دونستی و به من نگفتی؟!! می خنده و می گه نکنه فکر کردی می خوان ازت عکس یادگاری بگیرن ؟!!

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

یک وقتهایی یه حسی ، یه حرفی ، یه بغضی به آرومی میاد و توی وجود آدم لونه میکنه  و می دونی حالا حالاها قصد رفتن نداره ،یه وقتهایی نشستی توی یه جمعی و باخیال عطر تنی عشقبازی می کنی ، یه وقتهایی توی چشمها نگاه می کنی و لال مونی می گیری ، یه وقتهایی نشستی توی تاکسی پر از آدمهای غریبه و بغض می کنی ، یه وقتهایی هم مثل حالا توی سکوت نیمه شب و از سر دلتنگی زل میزنی به صفحه مانیتور و هق هق می کنی...

نوشته شده در دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

این یکی رو از در می گیرم ، اون یکی از پنجره میره. این یکی رو باید دو دقیقه به زور گیرش بیاری تا به یه بهانه ای نازش کنی ، بغلش کنی و ماچش کنی ، اون یکی یه جوری آویزون گردنت شده و خودشو بهت می چسبونه که از هر سریشی چسبنده تره و می خوای یه دقیقه هم که شده از دستش راحت باشی و نفس بکشی. این یکی آروم میشینه یه گوشه اتاق و هر از گاهی یه نیم نگاهی بهت می اندازه اون هم کاملا اتفاقی ، ولی این یکی میشینه روبه روت و بدون هیچ رودربایستی زل می زنه تو چشمات و هی لبخند تحویلت میده...اینجوریه که جریان من و این دوقلوهای فسقلی شده مثل جریان ما و یه سری روابط یک طرفه و زورکی.

پ.ن: کی بود می گفت عاشق بچه های دوقلو ام و هر چند روز که بخواهید نگه شون میدارم ؟! من؟!! من بودم؟!!! اشتباه شده به خدا ، من نبودددددددددددددم.

نوشته شده در یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

آقای شکارچی اصرار عجیبی به رفتن داره و اصرار بیشتری به همراه کردن نفرات با خودش ، آقای شکارچی احتمالا درصد سنگدلی خونش زده بالا که چشمهاش اینجوری برق میزنه وقتی از کبک و تیهو و قمری و باقرقره ای که منتظرشند حرف میزنه . آقای شکارچی غرور خاصی داره وقتی از تعداد بالای شکارش حرف میزنه ، غروری که حالمو به هم میزنه.

بابا تردید داره توی رفتن و نرفتن ، از بالای کتابم دزدانه نگاهش می کنم ، ته چشمهاش یهو برق می زنه ، از همون برق شیطنتی که برام خیلی آشناست، مامان منتظر عکس العملشه به این همراهی، می دونه که آدم این کار هیچ وقت نبوده ونیست و دلیل فکر کردنش شاید یه جور احترامه به میزبانی. با همون لبخند خاص و کمی شیطنت از آقای شکارچی می پرسه :‌" اگه یکی عطسه کنه موقع شکار چی ؟!‌" آقای شکارچی با بی قیدی می خنده ، که یعنی من کار کشته تر از این حرفام و اصلا خیالی نیست. مامان با نگرانی میپرسه "می خوای همراش بری؟!!" بابا چشمک میزنه و جوری که نشنوه آروم میگه " براش نقشه دارم " آقای شکارچی میگه " جای دوری نمیریم ، یه دشتی هست همین پشت زود بر می گردیم ، الان هم فصل شکار نیست ، اگه یه موقع مامورها اومدن شما سوار ماشین بشید برگردید"

ساعتی بعد همه بر می گردند ، آقای شکارچی به شکل عنق منکسره ، اخمهاش تو همه و از اون غرور همیشگی خبری نیست. بابا لبخندی از سر رضایت داره. آقای شکارچی میگه " خیلی عجیبه سابقه نداشته نتونم شکار بزنم" و دلیلشو نسبت میده به وزش باد شدید...ته باغ از بابا می پرسم چیکار کردی باهاشون شیطون؟ میگه " هیچی فقط همشونو موقع تیر اندازی به یه بهانه ای با سروصدا پر دادم :))

 

نوشته شده در شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme