گل خونه

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری
رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری

 

"قیصر امین پور"

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

می بوسم گردنت را ، بوسه ی خداحافظی. لبهایم طعم تلخ اُدکلن تو را می گیرد. اشکم را از گوشه لب می لیسم. دلم مثل بچه آهویی رمیده می لرزد، زمینِ دلتنگ هم، زمینِ دلتنگ...

چراغهای نورانی و کوچک ، چراغهای زرد و قرمز ، آن دورها در دل شب . چراغهای ریز چشمک زن در آسمان و صدایی که نمی دانم هوا را می شکافد یا قلبم را، آن دورها ، آن بالا... بی تو ، از همه چراغ قرمزها رد می شوم، پشت همه چراغهای سبز می ایستم.

 

نوشته شده در شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

گوشواره و گردنبندم آبی و توپی بود ، از همونایی که ممکنه هر بچه کوچیکی رو وسوسه کنه که بهشون دست بزنه ، پسرک دو ساله دوستمون از پاهام گرفته بود و بالا می اومد ، می دونستم که هدفش دست زدن به گوشواره یا گردنبندمه. نشست توی بغلم و هی خنده معصومانه تحویلم داد و با توپهای گِرد گوشواره بازی کرد و هی زیر لب واسه خودش چیزهایی می گفت که یعنی دارم باهات حرف می زنم و دوستت دارم که میذاری بهشون دست بزنم . من مست بوی موهایش بودم و از حرکت و نگاه محبت آمیزش گوشهام دراز شده بود و مخملی:) دستش رو برد تا با آویز گِرد گردنبند هم بازی کنه و در یک حرکت ناگهانی یقه لباسم رو که نسبتا" باز بود جلو کشید و توی یقه رو نگاه کرد، لبخند شیطنت واری زد و از پاهام پایین رفت و فرار کرد! و من فقط مبهوت فرار کردنش رو تماشا کردم...

این طرف چهارراه ایستاده بودم و پیرمرد آن طرف ایستاده بود و از پشت عینک ته استکانی اش عمیق نگاهم می کرد، با سبز شدن چراغ عابر پیاده هر دو به طرف هم حرکت کردیم. به سختی و با عصا راه میرفت ، نود سال رو فکر می کنم به خوبی داشت ، مردد بودم که قدمهام رو تندتر کنم و بهش برسم و کمک کنم به این طرف بیاد یا نه. اصلا مردد بودم که با این حال نزارش به این طرف خیابون میرسه یا همون وسط غزل خداحافظی رو می خونه و تمام. وقتی به هم رسیدیم جمله ای گفت که معلوم بود تمام مدتی که عرض خیابون رو طی می کرده با اون نگاه عمیقش در حال تجسم فانتزی ارو.تیک با من بوده! و من فقط مبهوت رفتنش رو تماشا کردم...

حالا هی من بگم این جنس مذکر از لحظه ای که به دنیا میاد تا لحظه ای که میمیره بخش مربوط به لذت بصری از جنس مونث درش فعاله ، هی شما بگید نه!

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

سر کلاس داستان نویسی صحبت فیلمی بود که بی.بی سی راجع به زندگی " احمد محمود" پخش کرده و چند تایی از بچه ها که ندیده بودیم و خیلی این نویسنده رو دوست داشتیم کلی حالمون گرفته شد.قرار شد یکی از بچه ها که از قضا نسبت فامیلی هم با احمد محمود داره بهم خبر بده اگه دوباره این فیلمو پخش کرد...

همین نیم ساعت پیش که ساعت دو نیمه شب بود دیدم اون چراغ کوچولوی صفحه موبایلم چشمک میزنه که یعنی یا میس کال داری یا اس ام اس...دوستم اس ام اس زده بود که داره الان فیلمو دوباره پخش میکنه ،برو ببین. حالا این الان کی بوده خدا می دونه! بازم نشد که ببینم.

 نکنید آقا جان ، نکنید ، وقتی مسئله اینقدر حیاتیه و می دونید دوستتون یه منگلِ عقب افتاده است که از بس کسی بهش زنگ یا اس ام اس نمیزنه هفته ای یه بار هم گوشی شو شاید چک نکنه ، یه زنگ کوچولو بزنید به جای اس ام اس و ملتی رو شاد کنید به جان خودم :)

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

وقتی رسیدیم خونه هر دو خسته بودیم ، هر کدوم ولو شدیم یه طرفی، قرار بود موهای رعنا رو براش رنگ کنم ، بعد یادم افتاد که سه روزی هست باغچه رو آب ندادم ، بوته های رز تشنه یک قطره آب بودند، درخت آلبالو هم که دیگه جواب سلامم رو نمیداد. رعنا داشت حرف میزد ، میگم میرم باغچه رو آب بدم بیا توی حیاط بقیه حرفتو بزن.بوی نم خاک که بلند شد می دونستم دقیقا چی توی ذهنش میگذره ، می دونستم که اون هم مثل من پرت شده به سالهای کودکی...میگم می خوای چای رو بیاریم توی حیاط بخوریم؟ بعد از آشتی کنون با باغچه ، بی خیال و بی خبر از همه جا با یه تاپ و شلوارک یه وجبی میایم که بشینیم بغل خواهرمون توی حیاط و یه دل سیر حرف بزنیم از دوران خوش کودکی که رعنا دو جفت چشم مشتاق و مزاحم توی قاب پنجره ی همسایه کشف می کنه و تازه یادمون می افته که ای بابا اینجا که از همه جا دید داره . پس بی خیال حیاط و نوستالوژی کودکی و بوی نم خاک، چای رو توی خونه و جلوی تی وی هورت می کشیم...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

مصادف شدن این دو تا یه جورایی هم بد بود و هم نبود ، تولدِ تازه عروس با مراسم چهلم پدربزرگ همسرش رو میگم. بیچاره درگوشی و خیلی عادی جوری که کسی نشنوه به من گفت که تولدشه. خبر نداشت به چه کسی میگه،بعد از مراسم و شب که شد تقریبا همه می دونستند که تولدِ دخترکه و مسلما من بیکار نمیشینم که به خاطر چهلم اون خدا بیامرز که توی ١٠٢ سالگی فوت کرده دخترک اولین تولد زندگی مشترکشو سوت و کور برگزار کنه و اون هم تولد ٢٢ سالگی اش رو...بالاخره یه چند نفری از جوونها زدیم از خونه بیرون، حالا ساعت یازده ونیم شبه و می دونیم که نیم ساعت بیشتر وقت نداریم تا خاموشی مغازه ها و رستورانها و ...

نوابغ جمع  پیشنهاد می دادند یکی از یکی بهتر ، یکی می گفت بریم بام تهران! که متذکر شدیم پارکینک بام تا دوازده بیشترباز نیست. یکی پیشنهاد آش دربند می داد و اون یکی چای و قلیون درکه . باید هی مثل سیندرلا ساعت دوازده رو یادآوری می کردیم به پیشنهاد دهنده...توی این گیر و دار از جلوی یه مغازه فکسنی و کوچیک آب انار فروشی رد شدیم و من ذوق زده گفتم آب انار بخوریم.تایید کردند که پیشنهاد خوبیه و بریم آب انار نیاوران...آی کیو های بالا رو دارید؟ گفتم بابا جان ایناهاش ، همین جاست. تا نیاوران برسیم که دیگه بسته مغازه شو .بیخیال آب انار نیاوران و محمد و فلان...خلاصه پیشنهاد ما نه تنها بد از آب در نیومد بلکه آب اناری خوردند که تا عمر دارند یادشون نمیره، ته لیوان پر از آلوچه و تیکه های لواشک انار بود و روش آب انار ریخته بود و روی اینها یخمک و دونه های انار،خلاصه که ترکیبی شده بود دلچسب...جاتون خالی :)

فقط تازه عروسِ تازه متولد سفارش آب انار تُرش داده بود که ظاهرا خیلی هم ترش بود چون هر چند جرعه که می خورد یه نفس عمیق می کشید. تازه داماد هی پیشنهاد میداد لیوانهاشونو با هم عوض کنند، بیچاره نگران بود دخترک غش کنه. دخترک میگفت نگران من نباش خیلی داره حال میده ، تازه تو فکر سفارش لیوان بعدی ام!

نوشته شده در شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

خب این که نشد کار ، هی من بشینم زل بزنم به تلویزیون ، تو زل بزنی به صفحه روزنامه ، اون زل بزنه به موبایل، اون یکی به صفحه لب تاب...

وقتی هیچ حرفی نیست بینمون همون بهتر که نُخود نُخود ، هر که رود خانه خود ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

این کارگرها با کمربندهای مخصوص را می شناسم ، آن احتیاط و تلاش نفس گیرشان را هم. سالهاست که می شناسم.کارشان را بلدند ، خیلی خوب هم بلدند. پشت پنجره آشپزخانه دیدمشان و بعدتر توی راه پله و مردی که خوشحال و کمی نگران پشت سرشان بالا می رفت و فرمان احتیاط می داد...

.

.

.

میگم تا حالا شده معشوقتو جلوی چشمت ببرند اتاق خواب؟ میگه نه! یعنی چی؟ میگم همین الان دارند پیانو رو میبرند طبقه بالا...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

از فروشگاه جوردانو خرید کردیم و خوشحال و خندان اومدیم بیرون ، پامونو که گذاشتیم توی فروشگاه کُنز دستگاه شروع به بوق زدن کرد، الف خندیدو به فروشنده که متعجب نگاهمون می کرد گفت به خدا ما همین الان اومدیم تو. فروشنده میشناختمون ، خندید و گفت این حرفا کدومه خوش اومدید . لباس مورد نظر رو نداشت و تموم کرده بود ،  چرخی زدیم و اومدیم بیرون و دوباره دستگاه بوق زد. دیگه از خجالت روم نمیشد برگردم و به چشمهای فروشنده نگاه کنم. میگم یه نگاه به اون لباس کذایی که از جوردانو گرفتیم بنداز شاید یادش رفته تگش رو برداره . کیسه خرید رو خالی کردیم و لباس رو زیر و رو کردیم. خبری از تگ نبود. الف گفت خودم دیدم که برش داشت ، اگه بر نداشته بود اونجا هم بوق میزد. دوباره همین جوری مشنگ وار به دنبال کیف وارد فروشگاه بنتون شدیم و دوباره اون بوق کذایی . مغازه هم شلوغ بود و دیگه رسما دلمون می خواست زمین باز بشه و قورتمون بده از خجالت. آقای بنتون هم حدس ما رو زد و پیشنهاد داد دوباره لباس کذایی رو بگردیم و طی یک فقره عملیات جستجو بالاخره به کمک آقای بنتون توی یکی از جیبهای مخفی لباس یک عدد تگ بیکار و رها پیدا کردیم که به هیچ جای لباس هم وصل نبود! از بنتون خریدمونو کردیم و من هم بلاخره یک عدد چتر خیلی کوچیک نارنجی که توی یه کیف دستی کوچیک هم جا بشه برای روزهای بارونی پیدا کردم که خیلی هم دوستش میدارم. برگشتیم به فروشگاه جوردانو و در کمال تعجب دیدیم که دستگاه بوق نزد و ما رو به عنوان دزد به همه معرفی نکرد. به آقای جوردانو میگیم آبرومون رفت با این تگ شما، توی هر فروشگاهی رفتیم بوق زد. توی جیب این چیکار میکرد؟ چرا اینجا بوق نمیزنه پس؟ میگه شرمنده این از تگهای قدیمیه که توی انبار بوده  و ما دستگاه ها رو هر چند وقت یکبار عوض می کنیم و به خاطر همین اینجا بوق نزد .حالا چه جوری سر از جیب لباس شما در آورده از شانس شما بوده. بیچاره کلی عذر خواهی کرد ولی از میلاد نور که بیرون می اومدیم دیگه خودمون هم داشتیم به دزد بودن خودمون شک می کردیم :)

پ.ن: مامان میگه این چترو چند خریدی؟ خیلی خوشگله. میگم فکر کنم ٢٨ تومن. میگه چی؟! اینا رو سر چهار راه ها ومیدونها هم میفروشن  ۵-۶ تومن هم بیشتر نیست. میگم مامان جون از اینها نیست که، این مارکش بنتونِ...میگه شما جوونها عقلتون به چشمتونه ، بنتونه که باشه، چتر چتره دیگه!

* تگ : دزدگیر لباس

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

نزدیکای خونه آقای الف یادش می افته که یه آهنگی رو بزاره من گوش بدم ، با تردید از توی آینه ماشین منو نگاه میکنه و میگه " بزارم؟ آرایشت به هم نخوره" و لبخند میزنه. میگم" یعنی اینقدر فاجعه است؟" و به خودم میگم دیگه کیه که ندونه تو چه آدم دیوونه و احساساتی هستی  که قبلش بهت هشدار نده، فاجعه کدومه... میگم " بزار ، حالا از کی هست ؟" میگه شعرِ فریدون مشیری که تا حالا نشنیدی. میدونه که تقریبا همه شعراشو از حفظم. میگم محاله که نشنیده باشم. صدای ضبط رو زیاد میکنه ، شجریان می خونه " تفنگت را زمین بگذار که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار "

دیگه برنمیگرده که نگاهم کنه ، می دونه که اوضاعم قمر در عقرب شده . من که حواسم دیگه نبود . میم بود که صداش در اومد " ای بابا دو بار بیمارستان آتیه رو دور زدی ها ، بنزینت زیادی کرده بده به من خب " آقای الف میگه بزار این آهنگ رو الهه گوش کنه میریم ، توی خونه که صدا به صدا نمیرسه که بتونه گوش کنه .

توی خونه اوضاع فرق میکنه ، یه سری نشستند پشت میز و به سلامتی هم بالا میرند. آقای ب که از صبح به مناسبت بازی تیم محبوبش خورده و عنقریبه که پاتیل بشه، یکی میگه صدای اون هایده رو زیاد کن، هایده داره میخونه " دیگه دنیا واسه من تاریکه ، زندگی کوره رهی باریکه ، آخر قصه من نزدیکه ..." رعنا به من نگاه میکنه ومن به اون. نه دیگه این اشکها و این چشمها آدم بشو نیست که نیست.

نوشته شده در شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

انگورهای شانی را حبه کردیم ، لکه های شیرین بنفش روی لباس صورتی ام  یادگاری ماند. جعبه های چوبی پُر خالی شد و سطل های خالی پُر.

فکر می کنم به بوی سِکر آوری که کمی بعد فضای خانه را پر می کند و لبهای تو که طعم شراب می دهد، مست می شوم.

 

پ.ن : به اهل فن ، تا فصل انگور شانی نگذشته دست به کار شوید.

نوشته شده در چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

به خانه می رفت
 با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
 دعوا کردی باز؟
 پدرش گفت
 و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
 که در دل پنهان کرده بود
 تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
 و خندیده بود

"حسین پناهی "

نوشته شده در دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

دروغ چرا، فکر می کردم اون کلمه ، اون لحن ، اون تکیه کلام، اون حس خوبی که توی اون لحظه خاص بهم منتقل می کردی یونیک و مخصوص به من بود. گوسفندوار فکر کردم شاید ، نمی دونم. شاید این قدر حس خودت واقعی بود موقع گفتنش که نمیشد لحظه ای بهش شک کنم ، شاید من اینقدر حسم واقعی بود که سیگنال های خطا رو نمی گرفتم...

حالا ، اینجا ، دقیقا توی همین لحظه های ابری و بارونی، دلم از همون "جون" گفتن های کذایی ات رو خواست، حتی اگه تنها مخاطب خاص و یونیک این لحن و طرز گفتنت من نبوده و نباشم ...هیچوقت

این پُست لاله هم عجیب حرف دل است.

نوشته شده در پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme