گل خونه

به آخرین عکسهایت فکر می کنم ، همان ها که دیگر هیچوقت طاقت دیدنشان را نداشتم . همان ها که مثل فرشته ای معصوم روی ماسه های ساحل نشسته بودی و موهای سیاه و بلندت را سپرده بودی دست نسیم دریا ، همان ها که آه از نهاد در می آورد ، که چه زود ، که چه حیف... همان ها که مدام جلوی چشم ذهن است، همان ها که داشتن و دیدنش برای یک عمر ویرانی سالی و خانواده بس بود...

به آخرین بکگراند صفحه شخصی ات فکر می کنم ، تصویر پسری که از غم سر خمیده اش را میان دستهایش گرفته بود و روح مهربان دختری نوازشش میکرد ، انگار میدانستی از پیش ، انگار دست سرنوشت را خوانده بودی . به تو فکر می کنم ، به عشقی که در دل داشتی ، به عشقی که حالا تنهاست. به همان تصویری که سالی گفته بود ببین و دیگر گریه امان نداده بود که ببینم...

اولین بار که این آهنگ را شنیدم ناخودآگاه یاد تو افتادم و هر بار شنیدنش به هق هق ختم شد...این روزها یادت به مهربانی چشمهایت توی لحظه هایم می گردد.

 

کاش سالی اینجا را نخواند...

نوشته شده در شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

آخه آقا جان چه اصراریه !  وقتی می بینی داره واسه خودش زیر نم نم بارونی که تو اسمشو میذاری شر شر بارون قدم میزنه و از مدل قدم زدنش هم می تونی بفهمی که هیچ عجله ای توی زود رسیدن یا فرار از بارون نداره و داره لذت میبره، هی نزن روی ترمز و دنده عقب بگیر و هی شیشه رو بده پایین و بگو "خانوم خوشگل برسونمت، خیس شدی ها!!" یا مثلا " توی این شر شر بارون کجا میری خانوم ؟" و اینقدر این پروسه ادامه پیدا کنه که از هر چی قدم زدن زیر بارونِ پاییزه پشیمون بشه.

 این همه لطف و محبتتون منو کشته به خدا... حالا اگه یه پیرزن بیچاره ای توی همین پیاده رو مثل موش آب کشیده هم شده بود عمرا" اینقدر محبتتون قلنبه میشد که سوارش کنید...نکنید آقا جان، نکنید.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

١- استاد میگه فردا داریم میریم کوه ، هر کسی که میاد صبح اونجا باشه ، همراه هم اگه می خواهید بیارید ، مثل این بچه مثبتهای خنگول میگم : برای طراحی میریم دیگه؟ میگه نه بابا میریم حال کنیم ، طراحی که توی آتلیه می کنید ،‌اگه حالا کسی خواست طراحی هم می کنه!

٢- استاد میگه جمعه بعدازظهر یه نمایشگاهی هست توی پردیس که من و یه سری از اساتید دیگه هم هستیم ، اگه توضیحاتی راجع به کارها می خواین من عصری اونجام.

میگم منظورتون پردیس ملته دیگه؟ میگه نه دولت! میگم همون که اول نیایشِ مگه نیست؟ اون اسمش پردیس ملت دیگه. لبخند میزنه و یه جور بامزه ای نگام میکنه و میگه :من به تابلوش کاری ندارم، پردیس ملتی وجود نداره ، هر چی هست فعلا ماله دولته...میگم آهان از اون لحاظ ! میخنده و میگه ‌آره از اون لحاظ...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

یه روزهایی مثل امروز همین جوری ولویی ، یه جور بی دلیل یا با دلیلی دوست نداری از جایت جم بخوری ، اصلا از اون روزهای ول و واویلایی ست که می دانی و دوستش داری. هنوز نسیم خنک دریا و آفتاب پاییزی زیر پوستت هست که بیشتر به خلسه بری و خودت و شلختگی ات رو توجیه کنی . هنوز خستگی راه و چمدان نیمه باز و لباسهای پخش شده روی زمین هست که نیم نگاهی هم بهش نندازی و گودر خوانی کنی و یاد کیوان کنی که گودر چیز بی پدر و مادری است که از کار و زندگی می اندازدت. بعد یادت هم هست که تولد خواهر بزرگه است امروز و هنوز کادویی براش نگرفته ی و هیچ ایده خاصی هم برای هدیه اش توی مغز فندقی ات نیست که نیست. بعدتر یادت هم هست که مموری های پر و دی وی دی دوربینش رو داده که براش خالی کنی و می دونی که امیدش به توئه وگرنه امروز فیلمی از تولد به کار نیست و هنوز دی وی دی ها دارند روی میز کامپیوتر بهت دهن کجی می کنند و تو هنوز یه جور ناجوری ولویی...

نوشته شده در شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

رعنا زنگ زده میگه وای یعنی تا الان خواب بودی؟ میگم نه از صبح تا حالا با کسی حرف نزدم صدام اینجوریه . یه کم دیگه که حرف می زنیم میگه نه ، مثل اینکه تو یه چیزیت هست ! نگو نه که صدات تابلوئه ! می بینم که کافی شاپ لازمی الی جون ، عصری می بینمت توی بلو باتل.

 یادمه روی دیوار مدرسه ابتدایی من توی خیابون گیشا نوشته بود : فرزند خوب گلی است از گلهای بهشت. حالا لازمه که بگم خواهر خوب گلی است بهتر از گلهای بهشت. به جان خودم! یعنی خدا اگه خواهرِ بهتر از برگ درخت رو نمی آفرید من چه غلطی می کردم در اکثر مواقع دپریشن حاد؟؟

آسمان آبی تر
آب آبی تر
من درایوانم رعنا سر حوض
رخت می شوید رعنا
برگ ها می ریزد
مادرم صبحی می گفت :‌ موسم دلگیری است
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست
زن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواند
من ودا می خوانم گاهی نیز
طرح می ریزم سنگی ‚ مرغی ‚ ابری
آفتابی یکدست
سارها آمده اند
تازه لادن ها پیدا شده اند
من اناری را می کنم دانه به دل می گویم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم
 مادرم می خندد
 رعنا هم

 

* آه سهراب ، سهراب ، از دل شیشه ای ام بیزارم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

 دیشب وروجک خواهرم یه چند ساعتی منو سرکار گذاشته بود و حال می کرد، از اونجایی هم که خاله ی خرس گنده اش یه کمد عروسک پشمالو در سایزها و شکلهای مختلف داره هر دو دقیقه یه بار در اتاقو باز می کرد و یکی شو می خواست که بهش بدم. مثلا خیلی بچه خوبیه و خودش بی اجازه دست نمی زنه! که ای کاش مودب نبود و منو هی از پای کامپیوتر نمی کشوند توی اون گیر و داری که فکر کن دوستم از دبی آنلاینه و افسردگی شدید گرفته و داره با من درد دل می کنه مثلا ،این فسقلی هم هی درخواست خر و الاغ می کنه از من.  اول گوسفند می خواست، آورد پسش داد گفت دوستش ندارم، گاو می خواست و کلاغ ، حالا فکر کن هر کدوم هم که میدم دستش صدای اون حیوون رو هم باید در بیاره. سری بعدی که اومد چشمش یه موش گنده رو گرفت که یه قلب قرمز هم زده بود زیر بغلش. یادم افتاد شکم موشه رو که فشار می دادی می گفت" آی لاو یو" ، شکمشو فشاردادم دیدم بعد سالها هنوزکار می کنه، که چه اشتباهی کردم و چه گ.هی خوردم. نگو شازده تازگی ها یاد گرفته بگه " آی لاو یو " و خودش هم جواب میده " می تو"... خوشش اومده بود اساسی که عروسکه بگه آی لاو یو و اینم هی جواب بده می تو ! حالا مگه ول کن ماجرا بود ، خودش هم بلد نبود کجای شکم عروسکو باید فشار بده و این وظیفه خطیر رو گذاشته بود گردن من. حالا دیگه دوستم کارش از بغض به گریه و هق هق رسیده بود و عروسک بدبخت هم برای بار صدم دیگه داشت ناله می کرد آی لاو یو که یعنی دیگه باطری تموم! فسقلی هم حالا هی داره میگه الی بزن ، الی بزن ، دوستم هم داره از اون ور وسط گریه میگه حواست به منه ؟! دیگه حسابی کلافه شده بودم ، ناخودآگاه داد میزنم فا.ک یو ... دوستم میگه با من بودی؟! فسقلی فوری میگه:  می تو !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

به جان شما نباشد به جان خودم این بار اگر طرح پرتره برای استاد محترم نبرم با یک تیپای جانانه از آتلیه اش پرتم می کند بیرون و می گوید حیف آن همه تعریفی که از طراحی ات کردم. حالا هی من قسم و آیه بیاورم که هیچ احد الناسی مدل طراحی من نمی شود ، باور نمی کند که نمی کند، خدایی اهالی محترم گلخونه و حوالی، کیست که مرا یاری کند یا به عبارتی کی میاد مدل پرتره من بشود تو رو خدااااااا، دو روز بیشتر وقت ندارم...

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

داشتم رگال شلوار های اسکی رو نگاه می کردم که فروشنده خودشو رسوند به من وگفت این قیمتها که می بینید دو بار تخفیف خورده والان هم با ۵٠ درصد تخفیف می فروشیم که میشه سه بار تخفیف .به قیمتها نگاه کردم ، باورکردنی نبود یعنی فکر کنید آخرین قیمتی که مثلا زده بود ٩۶ تومن با پنجاه درصد تخفیفش میشدمثلا ۴٨ تومن!! اونهایی که در جریان قیمت لباس اسکی هستند می دونند که این یعنی هیچی واقعا ، یعنی مفت یه جورایی.داشتم با ناامیدی سایزاشونو نگاه می کردم که مردونه بود و اکثرا xl یاxxl بود که یک دفعه آقای فروشنده به شکل فرشته نجات یک شلوار نارنجی خوشگل رو گرفت سمتم و گفت فکر می کنم این سایز شما باشه .اصلا برق چشمهای منو نمی دید، بیچاره داشت هی توجیح می کرد که رنگ نارنجی توی برف خیلی قشنگه و فلان  برای اینکه زحمت بیشتر نکشه با لبخند رضایتمندی گفتم مرسی، من عاشق رنگ نارنجی ام! خوشبختانه انگار دقیقا برای من دوخته شده بود ، حتی قدش هم کاملا اندازه بود . مامان که شلوارو دید میگه تو هم که دیگه خودتو کشتی با این رنگ نارنجی ، آخرش تو رو با رفتگر محله اشتباه می گیرند:) حالا بچه که بودم و همش دست میذاشتم روی لباسهای نارنجی می گفت اینقدر عشقه نارنجی داری شوهرت میدم به یه رفتگر خوب !

خلاصه که اگه اهل اسکی هستید و دنبال شلوار اسکی با قیمت استثنایی می گردید به سمت فروشگاه نایک گلستان بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است . ( جالبه که چند تا فروشگاه اونورتر مثل همین شلوارا رو گذاشته 270 تومن! ) حالا دیگه خود دانید.

نوشته شده در شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

این یکی داره آماده می شه بره عروسی ، میگم خوش بگذره، میگه عروسیه جدا هم مگه خوش میگذره؟! اگه مجبور نبودم که عمرا این عروسی مسخره رو نمی رفتم! اون یکی داره میره سالگرد ازدواج زوجی که بعد از بیست سال هنوز نمی دونند چرا ازدواج کردند، میگم خوش بگذره ، میگه اینا هم یا خودشونو مسخره کردند یا ما رو ، مطمئن باش آقا از صبح صد تا شات رفته بالا تا امشبو به بی خیالی طی کنه ،خیلی اصرار کرده که برم وگرنه اگه مجبور نبودم نمی رفتم!  اون یکی داره با اکراه با دوست پسرش برای شام قرار میزاره ، میگم خوش بگذره ، میگه دو هفته ست دارم می پیچونمش این پسره ی لنگ دازِ شلغمی رو ،دیگه خیلی شاکی شده از دستم ، اگه مجبور نبودم نمی رفتم!

به امروز صبح و شیشه پایین ماشین و هوای خوب کوچه های فلامک فکر میکنم ، به این دلی که هوس باغهای چالوس کرده بود و برگهای خزان کرده و صدای رودخونه...

 آخ که اگه مجبور نبودم...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

تلفن چهار بار زنگ می خوره و روی پیغام گیر میره ، این تلفن هم یا زنگ نمی خوره یا وقتی توی دستشویی یا حموم باشم زنگ می خوره. می دونم که الان شروع می کنه به ادا در آوردن و پیغام گذاشتن ، شیر آب حموم رو می بندم که بهتر بشنوم. اول از الو های کشدار و مسخره شروع می کنه تا میرسه به سوالهای چند گزینه ای. میگه بزار حدس بزنم کجایی ، می دونم که درست ترین حدس رو میذاره برای آخر.میگه ، نکنه خوابیدی و حوصله نداری جوابمو بدی؟ بعد مکث میکنه و میگه یا صدای موزیک اونقدر بلنده که صدای منو نمی شنوی؟ یا رفتی بیرون و نیستی که بخوای جواب بدی؟ یا حوصله نداری جوابمو بدی و خوابیدی؟ هان؟میگی این که همون سوال اولی شد؟! آهان فهمیدم، حتما توی حمومی و داری به پیغامم می خندی...

شیر آب رو باز می کنم و دیگه چیزی نمی شنوم ، نمی دونم کف شامپو توی چشمهام رفته یا چیزه دیگه ای داره اینجوری چشمهامو می سوزونه، ولی می دونم که زیر دوش جای خوبیه برای اشک ریختن.

 حالِ منه بی تو ، عصار (دانلود)

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

از اونجایی که نه تا حالا فیلمی رو نقد کردم و نه اصولا دانش این کارو دارم که از این گه خوری های زیادی بکنم ، فقط از دید یه بیننده عامی این سطر ها رو بخونید.

کتاب قانون از نظر من فیلم خوش ساختی نیست ، موضوع فیلم هم شاید در نگاه اول کلیشه ای و تکراری به نظر بیاد ، ولی با همه اینها یه سری عوامل باعث شدند که فیلم خوبی از آب در بیاد و ارزش دیدن داشته باشه.

 فیلم بیشتر یک کمدی درام اجتماعی است ،روایت فیلم همون داستان همیشگی مسلمان شناسنامه ای بودن ماست. اعتقاد زبانی داشتن و نه به دل معتقد بودن. جریان فیلم آینه ای رو در برابرمون می گیره و خودِ هر روزی مون رو و رفتارهایی که برامون خیلی عادی شده و به صورت روتین حتی در اومده رو دوباره بهمون یادآوری می کنه منتهی با طنزی تلخ .قصدِ کنکاش توی این قضیه رو ندارم چون اصولا بحثهای مذهبی به نظر من آدم کاملا آگاه به دین و حتی فلسفه رو می طلبه که من هیچکدوم از اینها نیستم. ولی باید اعتراف کنم که کارگردان در انتخاب لوکیشن ها خیلی سلیقه به خرج داده یا حداقل من خیلی سلیقه اش رو پسندیدم. بیش از نیمی از فیلم توی بیروت فیلمبرداری شده که صحنه ها واقعا شاهکاره، صحنه های خیابونهای سنگفرش ، رستورانها و کافه های دنج و شاعرانه بیروت و حتی موجها و صخره ها بدجوری آدمو هوایی می کنه که هر جوریه بره و این شهر فوق العاده زیبا رو از نزدیک ببینه. همینطور لوکیشن هایی که توی ایران فیلمبرداری شده با نماهایی که مملو از گلدانهای شمعدانی زیبا و درهای و پنجره های خونه ای قدیمیه حس خیلی خوبی به آدم میده. بازی پرویز پرستویی هم که مثل همیشه واقعا قابل تقدیره که کاملا حرفه ای توی این فیلم در چندین نقش متفاوت از بقال و قصاب گرفته تا راننده تاکسی و میوه فروش و مهندس ایفای نقش می کنه و اون هم به بهترین شکل. فقط من نمی دونم این چه آلرژی خاصیه که من به صحنه هایی که پرویز پرستویی بغض می کنه و اشک توی اون چشمهای مهربون و خاصش حلقه میزنه دارم که ناخودآگاه توی هر فیلمی که ازش می بینم بعدش من هم صورتم خیس شده.

مازیار میری اگه موزیک های فیلم رو هم انتخاب کرده باشه باید دوباره بگم که خیلی خیلی خوش سلیقه است مخصوصا اون دو تا موزیک فیلم که یکی آهنگی که یه خواننده زن به فرانسوی می خونه و دیگری یه خواننده زن به عربی.

در آخر باید بگم بین این همه فیلم چرند و درپیتی که این روزها روی پرده سینماست اکران فیلم کتابِ قانون واقعا نعمت بزرگی است و باید غنیمت شمرد . با این وضع خدا آخر و عاقبت سینمای ما رو به خیر کنه!

نوشته شده در جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

می دونی اینجوری که دخترک میاد و بعد از سالها توی فیس بوک پیدات میکنه و با آب و تاب از کلاس تاریخ هنری که باهاشون داشتی میگه . بحثها و تصاویری که نشونشون دادی که توی هیچ کتاب درسی نیومده رو نشونی میده تا بشناسیش که کدوم کلاس و کدوم مدرسه رو میگه . اینجوری که از تو یاد می کنه و اِلمانهایی که هیچ وقت از ذهنش بیرون نرفته . بدجوری هوس می کنی یه بار دیگه ، با یه سری بچه های دیگه و سر یه کلاس تاریخ هنر دیگه این چیزهای خوب رو تجربه و شِر کنی.

نوشته شده در پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

از سنگها پایین میرم ،موهامو سپردم دست باد پاییزی . بی خیاله ح.ک.ومت ا.سلا.می و حجا.ب اجبا.ری و نگاههای عجیب مردم. هندزفری توی گوشمه و ابی داره آهنگ مورد علاقه ام رو می خونه ، از سنگها پایین میری و هندزفری توی گوشته و نمی دونم چی داری گوش میدی. به چشمهات نگاه می کنم و آهنگ رو برات می خونم، بی صدا. می خندی چون نه می شنوی و نه می تونی بفهمی چی دارم برات می خونم. دستتو میندازی دور کمرم که ژاکتمو بهش گره زدم و منو میکشی سمت خودت. صدای آوازم توی کوه می پیچه...

نوشته شده در جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme