گل خونه

نمی دانی دختر این اواخر چقدر به یادت بودم، نمی دانم چی میشد که هی تماسهایمان به تعویق می افتاد . امروز که زنگ زدی و صدای مهربانت توی گوشی پیچید دلم ریخت، نمی دانی آن لحظه چقدر دلتنگ بودم و چقدر منتظر یک صدای آشنا، منتظر یک خبر خوب .آخر من چطور باور کنم که اینهمه خوشبخت باشم که آن صدای آشنا تو باشی و آن خبر خوب را تو به من بگویی. دختر نفسم را بند آوردی ، اشکهایم دست خودم نبود، باور کن. نمی خواستم تو هم بغض کنی آن هم از این همه راه دور که نه می توانم بغلت کنم و نه می توانم خوشحالی ام را توی بغلت گریه کنم ولی تصور تویی که از کودکی ام تا به حال دوست و همزبان همیشگی بودی و هستی در شکل و لباس مادر شدن سخت است. قبول کن که آنقدر شنیدنش برایم شیرین بود و آنقدر حس قشنگ داشتم از شنیدنش که چاره ای جز گریه نداشتم.تو بهترین مادر دنیا خواهی شد نازنینم ، می دانم. خوش به حال کودکی که آغوش گرم و صمیمی تو را خواهد داشت . زودتر بیا تهران مادر آینده، سخت دلتنگتم...

یلدایی دیگر که کودکت را در آغوش داری کاش کنارت باشم مهربانم تا از قصه ی مشترک این روزهایمان بگوییم برایش .کاش یلدایی دیگر که مردم سرزمینم شادتر بودند و آزادتر، در گوش کودکت لالایی روزهای سبز امید بخوانیم ...

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

 حقیقت دارد
 تو را دوست دارم
 در این باران
 می خواستم تو
 در انتهای خیابان نشسته
باشی
 من عبور کنم
 سلام کنم
لبخند تو را در باران
 می خواستم
 می خواهم
 تمام لغاتی را که می دانم برای تو
 به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
 دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
 امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
 تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
 آنقدر بمیرم
تا زنده شوم  

 

" احمدرضا احمدی "

 

نوشته شده در شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

نتیجه یک هفته بحث و مباحثه و رایزنی همه به اُدکلن ختم میشه ،یکی هم البته پیشنهاد کُت جیر داده ، آخه اینم شد زندگی ؟! آخه یکی نیست بگه چرا برای آقایون نمیشه کادوی متنوع و هیجان انگیز خرید ؟! اصلا به غیر از لباس و افتر شِیو و ادکلن چی میشه براشون خرید، هاااا ؟!

دو تا تولد دهه آخر آذر ، دو تا تولد دهه اول دی در پیش داریم (دارم)  که همه متولدین هم عناصر ذکور تشریف دارند! رسما گه گیجه ی الاغی گرفتم . از یه طرف دلم برای این جیب بیچاره میسوزه و از یه طرف واسه خودم که باید بشینم اینهمه فکر کنم که برای کی چی بگیرم ؟؟ حالا نمیشد همتون توی همین ١٠-٢٠  روزه به دنیا نمی اومدید؟!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

روی کاناپه که ولو شدم مامان زنگ زد ، میگه الان توی پوکت هستیم و داریم میریم برای ماساژ...اینو حالا داره تو چه شرایطی به من میگه  ، تو شرایطی که دیگه رسما کمرم تا مونده از خستگی و این که اینقدر  با وسواس فرچه کشیدم به این دستشویی و حموم تا از نظر خودم تمیز و براق شده! میگم آخ مامان گفتی ااا رفتی بگو به ماساژوره دو بار ماساژت بده ، جای من هم ماساژ بگیر...میگه چطور مگه؟! میگم بعد از توالت شوری آخه ماساژ میچسبه ‌:))

خودمونیم توالت شوری هم شغل شریفی است هااا ...اون هم از نوع وسواسی اش :) ایشالا قسمتتون نشه!

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

بعد از ترافیک وحشتناک پنجشنبه شب ایران زمین و ناامیدی از پیدا کردن جای پارک میرم طرف پارکینگ گلستان ، دو سه دوری که توی طبقات پارکینگ میزنم و هیچ جای خالی پیدا نمی کنم ، مستاصل وایمیستم وسط یکی از کریدورها. می بینم یکی از این راهنماهای پارکینگ داره می دوئه طرف ماشین. شیشه رو میدم پایین ، با لبخند میگه " از اون بد شانسایی ها " میخندم و میگم آره سه دور دوره خودم چرخیدم! ماشین پشت سرم بوق میزنه ، اخمهاش میره تو هم و بهش میگه " مگه جا پارک هست یا جلو خالیه که بوق میزنی؟" فوری بین دو تا ستون و یه جایی که به عقل جن هم نمیرسه یه جا پارک برام پیدا می کنه و میگه اینجا پارک کن! میگم این ماشین بغلی میتونه در بیاد؟! "میگه تو پارک کن اون بامن"...

یه کتابفروشی بزرگ جدیدا این حوالی باز شده بود که من هر بار که از جلوش رد میشدم  چون عجله داشتم و وقت نداشتم داخلش نرفته بودم. بالاخره یه روز با خیال راحت و وقت آزاد رفتم سراغش، از همون قدم اول و همون بدو ورود دل منو برد ، اینجوری که وقتی در فروشگاه رو باز کردم یه بادزنگ چوبی و ظریف خورد به در و صدای خوبش پخش شد توی فضای ساکت فروشگاه ،( واقعا اکثر قوانین فنگ شویی برای آرامش بیشتر کارسازه ، این بادزنگ هم یکی از اونهاست که واقعا صداش آرامش بخشه). یه آقای متین و آرومی پشت میز و کامپیوتر نشسته بود که با مهربونی و مودبانه سلام و خوش آمد گفت ، بعد همزمان یکی از آهنگهای مورد علاقه من رو گذاشت که جای اون سکوت رو گرفت. بعد از یه گشت درست و حسابی بین قفسه های بزرگ کتابها ، اون کتابهایی رو که می خواستم پیدا نکردم ، یعنی اینقدر کتابها زیاد بود و قفسه ها بلند که چشمهام باباغوری شده بود، ناامید جلوی قفسه ها ایستاده بودم و به صدای سهیل نفیسی که داشت توی فروشگاه پخش میشد گوش میدادم که همون آقای مهربون و خوش برخورد اومد سراغم و پرسید می تونم کمکتون کنم؟ اسم کتابهایی که می خواستمو بهش گفتم ، رفت پشت کامپیوترش نشست و سرچ کرد ، بعد اسم انتشاراتش رو پرسید و دوباره سرچ کرد و با لبخند گفت داریم ، الان براتون پیدا می کنم! بعد از اینکه چند دقیقه کتابها رو که همه شون تقریبا باریک بودند و به زحمت اسمشون از روی عطفش دیده میشد از لابه لای کتابهای دیگه بیرون کشید و داد بهم. قیمت کتابها رو از قیمت روی جلدش هم کمتر حساب کرد! و با یه لبخند مهربونتر بدرقه ام کرد...در ضمن به خاطر صبر و حوصله و برخورد خوب آقای کتابفروش فکر می کنم از این به بعد بیشتر کتابها رو به جای رفتن تا انقلاب از همین آقای مهربون و از همین جا بگیرم.

 

پ.ن : حافظ میگه " عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو... "در رابطه با عنوان بگم که  حالا آقایون هم یه کم دلشون خوش باشه چی میشه مگه ، والااااا :)

نوشته شده در شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

 *

مینا : مرتضی خیلی عوض شده ...

علی : همه عوض میشن ، تو کیو میشناسی که مثل ده پونزده سال پیشش باشه ؟

مینا : تو ...

 

 

* یکی از دیالوگهای خوب فیلم کنعان

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

اگه همین امشب بمیرید و هیچ فرصتی برای ارتباط برقرار کردن با هیچ کسی نداشته باشید ، بیشتر از همه بابت نگفتن چه چیزی به چه کسی متاسف میشد؟ یعنی این دم آخری نگه داشتن چه چیزی توی دلتون و نگفتنش به اون شخص ناراحتتون می کنه ؟و چرا تا به حال بهش نگفتید؟!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

الملک یبقی مع الکفر ، ولا یبقی مع الظلم ...

 

حکومت با کفر باقی می ماند ،با ظلم هرگز

 

فرهاد - وحدت    دانلود آهنگ

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

از اینجایی که من نشسته بودم ، یعنی آخرین و دنج ترین میز رستوان ، دخترک درست رو به زاویه دید من بود. موهای مشکی و لختش را روی شانه های کوچک و ظریفش ریخته بود و درست مثل بیتا پیشانی اش را موهای چتری یکدست پوشانده بود ، صورت وچشمهایش هم مثل بیتا گرد و بامزه بود. صندلی برایش بلند بود و پاهای چکمه پوشش توی هوا تاب می خورد، مثل بقیه بچه های رستوران صورتش را نقاشی نکرده بود و معلوم بود که از این گریم ها هم خوشش نمی آید. به رعنا می گویم چقدر شبیه بیتاست نه؟ رعنا با سر تائید می کند . یادم می افتد که اینجا که بودی چقدر برایت سخت بود اسم من را بگویی و لی لی صدایم می کردی ، دوتایی پشت پیانو می نشستیم و آهنگهای من در آوردی می زدیم و تو غش می کردی از خنده . وسط بازی از هیجان زیاد گوشه ناخنت را می جویدی و چشمهای گردت گردتر میشد. از سر کار که بر می گشتم جلوی تلویزیون نشسته بودی و مامان برایت کارتون میگذاشت تا ساعتها زودتر بگذرند و از در که می آمدم محکم بغلم می کردی و با ذوق کودکانه ات می پرسیدی لی لی کجا بودی؟ من خیلی میس کردمت . چند بار می گفتی که توی اتاق پُر از کاغذ و وسایل من کِرفولی رفت و آمد کردی. از این نصفه نیمه فارسی حرف زدنت خنده ام می گرفت و بیشتر فشارت می دادم به خودم...محو دخترک شده بودم و دلتنگی برای بیتا و نگاه عجیب مامانش را نمی دیدم...

امیر حسین که از کنار میزشان رد شده بود وقتی برگشت با خنده پرسید " کدومتون گفتید این دختر بچه شبیه بیتاست؟ " گفتم من. گفت مامانش داشت بهش می گفت" بیتا اینقدر پاتو نزن به میز " ! جالبه اسم اینم بیتاست !

نوشته شده در شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

یادم نیست قبلا گفته بودم که چقدر این فضا را دوست دارم یا چقدر دلبسته اش هستم یا نه، موزه هنرهای معاصر را می گویم . نمی دانم به خاطر معماری خاصش هست  یا خاطراتی که از بچگی تا به حال از اینجا دارم، از همان اولین باری که ٨ یا ٩ ساله بودم و من و همکلاسی هایم  را توی حیاط پشتی موزه با یک دنیا گچ رنگی به حال خودمان گذاشتند تا هر چه که دل کوچکمان آرزو داشت نقاشی بکشد ، درست بین حوضهای مربع شکلی که پر از ماهی قرمز بود تا به حال . ایده ی چه کسانی بود نمی دانم ولی نتیجه کار دستهای کوچک و آرزوهای بزرگمان خیلی خوب بود و در نهایت این تجربه یکی از بهترین تجربه های زندگی ام شد... به هر حال یک جور خوبی دوستش دارم و تنها جایی است که من را مسخ می کند . حالا تصور کن نمایشگاه نقاشی های سهراب سپهری هم باشد و من باشم و سالومه و یک دنیا حرف، چه شاهکاری می شود،نه؟ می دانم.

قبلا کارهای سهراب را گوشه و کنار و توی نمایشگاه های مختلف دیده بودم ولی این بار همت کردند و تقریبا همه کارهایش را از گوشه و کنار ایران یا حتی مجموعه های خصوصی دوستانش جمع کرده اند و یکجا به نمایش گذاشتند، حتی مقداری از وسایل شخصی سهراب را ، که من به شخصه عاشق صندل و تخت چوبی اش شدم.

 از آثار ماندگار سهراب نمی گویم چون هر کس که فقط یکی از کارهایش را دیده باشد و تا حدی هم با شعرهایش آشنا باشد می داند که سهراب به معنای واقعی کلمه یک هنرمند ناب بود. سادگی و صداقت خاصش را توی هر تاش قلم مویش هم می توان حس کرد و دید.اصلا باید حرکت دستش روی بوم یا صفحه را ببینی تا واژه واژه شعرهای جاودانه اش را با پوست و خون لمس کنی. از قسمت جالب ماجرا می گویم ، از سورپرایزی که شدیم با اجرای یک پرفورمنس یا همان نمایش گروهی برای سهراب و درست وسط یکی از گالری ها، با دختر وپسرهای سپید پوشِ سیب سرخ در دست ، از حضور و صدای افسونگر احمدرضا احمدی و دکلمه شعر فوق العاده ی مسافر ، از همراهی گروه موزیکی که انصافا خوب اجرا کردند و حال و هوای خوب کارهای سهراب ...توصیه می کنم اگر علاقه ای به سهراب و شعرهایش دارید ، این نمایشگاه و نقاشی هایش را از دست ندهید.

 

- چرا دلت گرفته ،مثل آنکه تنهایی

- چقدر هم تنها!

- خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

_ دچار یعنی عاشق

_ و فکر کن که چه تنهاست

 اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.

- چه فکر نازک غمناکی!

- و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است

و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست

- خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

- نه ، وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و تُرد نیلوفر،

همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود

وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.

و عشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که

غرق ابهامند...

 

پ.ن:فکر می کنم یک بار دیگه باید برم و نمایشگاه رو ببینم ، اینقدر غرق نمایش و احمدرضا احمدی شدیم که یک سری از کارها رو ندیدیم و ساعت کار موزه تموم شد :)

 

*موزه هنرهای معاصر: خ کارگر شمالی ، جنب پارک لاله

* نمایشگاه تا ١ بهمن ادامه داره...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

 گذشته را نباید زیر و رو کرد ، آن هم رو در رو ،آن هم چشم در چشم کسی که بخش مهمی از گذشته ات را بهش گره زدی. خیلی که خوش اقبال باشی توی گیر و دار هم زدن دیگ خاطراتت نیمچه لبخندی هم میزنی که یعنی مثلا چه خوش بودیم یا چه خوش گذشت ، ولی وای به حال بدی که از مرور خاطرات دردناک پیدا می کنی ،وای به بغضی که گلوتو پر میکنه و چشمهایی که بهت زل میزنند تا دست و پا زدنت را برای نریختن اشک ببینند، وای به تصویرهایی که به صدم ثانیه از جلوی چشمت می گذرند ، جوری که با شک به خودت بگویی همه اینها را من از سر گذراندم ! ما از سر گذراندیم ! به نقطه اکنون نگاه می کنی و فکر می کنی که انگار همین دیروز بود...

یاد من باشد گذشته را نباید زیرو رو کرد، سر دیگ که ایستادی و ملاقه را که دست گرفتی دیگر عواقبش با تو نیست.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

آقای همسایه مرد خوش قیافه ای است که سنش قطعا به چهل سال نمی رسد ، از آن مردهای عشق خانه و خانواده که شاید کمتر مثالش را دور و اطرافت دیده ای،بعد پسرک چهار-پنج ساله ای دارند که من می گویم یکی از خوشبخت ترین بچه های روزگارست ، اینجوری  که روزهای تعطیل ظاهرا وظیفه حمام کردن پسرک به عهده آقای پدر است .آنوقت خوشبختی شان را با ما هم سهیم می کنند، یعنی از وقتی که وارد حمام می شوند دوتایی زیر دوش آواز می خوانند و خُل خُلی بازی در می آورند و می خندند تا وقتی که احتمالا خانم مهربان خانه حوله های گرمشان را پشت در حمام بگذارد و شیر آب را ببندد . از آن خنده و بازی هایی که می دانی تا لباس پوشیدنشان هم کشدار است یا حتی بعدتر سر میز ناهار. بعد اینجوریست که از آن پنجره ی مربع بیست در بیست حمام صدای مهربان و دلنشین آواز و خنده پدر و پسر نرم و بی حواس توی حمام تو می خزد و دوش گرفتن روزهای تعطیل را برای تویی که هر روز خدا زیر این دوش در سکوت سر می کنی خاص و دلچسب می کند تا حدی که با هر جیغِ از سر شادی پسرک یا خنده از ته دل پدرش مچ خودت را هم گاهی می گیری که داری بی هوا لبخند میزنی.

نوشته شده در شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

خواب می بینم توی اتاقی سرد از یک خانه ی متروکم، با مامان دعوا می کنم ، سر نمی دانم چه چیز باخود یا بی خودی و مامان مثل اکثر وقتها قهر می کند و می رود. گوشه پنجره جسمی سیاه و روح مانند تکان می خورد ، چیزی شبیه به همان دود سیاه موسوم به هیولای سریال لاست. به طرفم می آید و من زیر لب تکرار می کنم تورا در خواب دیده ام ، از زمین بلندم می کند و محکم پرت می شوم گوشه اتاق.

از خواب می پرم ، نفس نفس می زنم و از ترس نفسم بند می آید و دوباره تندتند نفس می کشم، دست سردم را روی ملافه می کشم ، دست گرمت را پیدا نمی کنم ، انگار پشتت را کردی و آرام خوابیدی .زیر لب تکرار می کنم تو را در خواب دیده ام...

نوشته شده در پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

میگه می دونی، خوبیه این فروشگاه اینه که هر دفعه که میای یه بِرَند جدید باز شده و  اینقدر بزرگه که یه سری چیزای جدید کشف می کنی.

میگم می دونی، من ترجیح میدم از همون بقالی سر کوچه مون خرید کنم تا هر دفعه که میام هایپر استار هی تفمو قورت بدم ، منم که میشناسی شکمو و اراده نخوردن دارم در حد مورچه آفریقایی...

اشاره میکنم به کافی شاپی که داریم از کنارش رد میشیم و بوی قهوه اش هوش از سرت میبره و یه ویترین پُر از کیکهای هیجان انگیز داره، از همونایی که از قیافه اش هم میشه فهمید که چقدر خوشمزه اس. همزمان با این اتفاق آقایی داره از ریل برقی پایین میره و دستش یه ظرف گنده بستنی ایتالیایی داره که بدجوری چشمک میزنه، کمی اونطرف تر یه بوی خیلی خوبی میاد که از ماکارونی و پیتزا و غذاهای داغیه که همون جا فروش میره، اونطرف ترش بوی نون و پیراشکی خوبی میاد که داغ داغ دست ملت میدن و بغل دستش با یه دستگاهی شبیه گیوتین آناناس رو به چشم هم زدنی برات خورد میکنه و آب آناناس و میوه پوست کنده و خورد شده اش رو میده دستت . خلاصه همینجور بخون تا آخر که چه فاجعه ای انباشته از کالری روبه روته...

میگه می دونی ، منم فکر می کنم اگه می خوای وقتی از در اینجا داری میری بیرون بجای راه رفتن روی زمین قِل نخوری همون بهتره که از بقالی سر کوچه خرید کنی!

میگم ولی با قسمت برندها ،مخصوصا آدیداس و بنتون هیچ مشکلی ندارم ، می تونیم فقط اونجا بچرخیم :) میگه ولی بلعکس من با این قسمت و قیمتهاش مشکل دارم!

نوشته شده در دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme