گل خونه

پیرزن دم در گلخونه‌اش نشسته‌بود و براندازم می‌کرد، از اون پیرزن‌های مهربون و گوگولی نبود که دلم بخواد باهاش گپ‌بزنم که چه شغل خوبی‌داره و خوش‌به‌حالش وفلان. با این‌حال رفتم‌پیشش با یه لبخندِ پت وپهن " پامچال‌ وبنفشه‌های تکی فقط همینا رو دارین؟" اخم کرد " مگه اینا چشونه؟ " به برگهای پژمرده‌شون نگاه‌می‌کنم "خُب اونایی که توی جعبه‌اس خیلی بهتره، میشه از توی جعبه چندتا انتخاب‌کنم؟" روشو برمی‌گردونه "نه نمیشه، اینا رو کُلی می‌فروشیم!" نگاشون می‌کنم، بنفشه‌ها انگار دارن می‌خندن،پامچال‌ها انگار چپیدن توی بغل‌هم.به هره‌ی پنجره‌ی آشپزخونه فکرمی‌کنم و دلم پیششون جامی‌مونه ولی من که باغچه‌ندارم با دوتا جعبه‌گُل چیکار‌کنم آخه؟

بابا هرسال برای باغچه‌شون بنفشه و پامچال میخره، جعبه‌های رنگی‌رنگی رو از ماشین درمیاره و می‌چینه کنار حیاط، بعد دوست‌نداره باغبون‌بیاره که اینا رو براش‌بکارن، با یه عشق‌خاصی تک‌تک‌شونو از توی‌جعبه درمیاره، انگار ریشه‌های ظریفشونو با دستهای مهربونش نازمیکنه و توی باغچه‌میکاره .میگه برات چندتاشو توی گلدون میزارم کنار،مثل بچه‌ها ذوق می‌کنم.در آستانه‌‌ی سی‌سالگی هنوزم ازچیزهای ساده و کوچیک ذوق می‌کنم و همین امیدوارم می‌کنه.پیرمردی که توی کوچه داره نقاره‌می‌زنه، بچه‌ای که دست مامانشو می‌کشه تا ماهی‌گلی بخره ،سمنوفروشِ میدون‌تجریش که بادوم‌ها رو با سلیقه چیده روی دیگ‌ش.این بوی عیدی که همه‌ جا پخشه و میشه حس‌کرد...با اینا زمستونو سر می‌کنم، با اینا خستگی‌مو در می‌کنم.

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

دوستم میگه صبر داشته‌باش دختر ،نباید کم‌بیاری. روزی که مشکلات همه باهم روی سرت آوارمیشه یه روزی هم همشون باهم میرن. من بهش اعتقاد‌دارم الهه. تو نداری؟ و من فکر می‌کنم که شاید خیلی‌وقته به هیچ‌چیزی توی این دنیا اعتقادندارم، که فقط دلم‌می‌خواد این سال کذایی تموم‌بشه.که فقط دلم‌می‌خواد یه چندوقتی دکمه‌ی استاپ این زندگی رو بزنم و به هیچ‌چیزی فکرنکنم.

 به دستهای کوچیکت نگاه‌میکنم و رد لوله پلاستیکی رو می‌گیرم و قطره های سِرُم رو می‌شمرم.پرستار میاد و یه آمپول دیگه توی سِرُم‌ت خالی‌می‌کنه. موهای فرفری‌ت چسبیده به بالش و با دست دیگه ماشین کوچیکت رو روی ملافه‌ی تخت‌می‌کشی. به چشمهای پف کرده‌ت نگاه‌می‌کنم که ردچرخ‌های ماشین رو دنبال می‌کنند. این‌جور وقتها صدای مثلا گازدادن ماشین از خودت در می‌آوردی، یه جور بامزه‌ای که دلم ضعف می‌رفت برات. ولی حالا این‌قدر بی‌حالی که فقط نگاهش‌می‌کنی. به گلی میگی: مامان توروخدا بریم‌خونه.  گلی صورتش بیرنگ و مبهوتِ،چشمهاش پُر از غمِ. مامان میگه تا صبح گریه‌می‌کرده و من هم‌ش نگرانم که بااین مریضی لعنتی که داره باهاش دست و پنجه نرم‌می‌کنه و دکترش کوچکترین ناراحتی و عصبی‌شدن رو براش غدغن‌کرده حالش از اینی که هست بدتر‌نشه. بغضم رو قورت‌میدم، دستم رو می‌برم زیر لباست و کمرت رو ماساژ‌میدم، چشمهات رنگ خواب می‌گیرن. میگم "ماشینت خیلی خوشگله خاله" با صدای گرفته میگی" صندوق عقبش باز میشه بیا چمدونتو بزار توش ببرمت شمال" رومو برمی‌گردونم که اشکهامو نبینی. از لای پرده ای که خرسهای کوچیک کارتونی کنار هم نشستن و همیشه لبخند می‌زنند چنارهای خیس ولیعصر رو نگاه می‌کنم. آب مثل همیشه که با یه نم‌بارون از جوب عریضش می‌زنه بیرون راه‌افتاده وسط خیابون. اتوبوس توی ایستگاه توانیر وایستاده و مردم از توی سیلی که راه‌افتاده رد می‌شن بعضی‌ها می‌پرن تا به پیاده رو برسن و خیس‌نشن ،روی صورت هیچ‌کدوم‌شون نمی‌تونی لبخندی پیداکنی، هیچ.

ندا میگه خونه‌ی خالی و تازه اساس‌کشی شده خیلی دلگیره نه؟ راست‌میگه، خیلی هم دلگیره. کلیدو توی در می‌چرخونم. چراغ رو روشن‌می‌کنم. پنجره‌های لخت‌خونه بدجوری توی ذوق‌می‌زنه. چراغهای خونه‌های دور توی تاریکی چشمک می‌زنند. صدای پام توی خونه‌ی خالی می‌پیچه. بچه‌ی واحدِکناری داره با مامانش بازی‌می‌کنه صدای خنده‌ش پخش‌می‌شه توی سکوتِ‌خونه . چراغ روخاموش می‌کنم. می‌شینم وسط کارتون‌های پروخالی و وسایل پخش و پلا و هق هق می‌کنم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme