گل خونه

اسمش رو شاید دلشوره هم نشه گذاشت ،تجربه‌اش کردی حتما ،انگار قلبت توی دهنت می‌تپه .یه جور دلهره‌ی خوبی داری ، از اون شادی‌های شاید قبل از اولین دیدار مثلا. بعد هزار بار توی ذهنت همه چی رو واسه خودت مرور می‌کنی، حتی خُل خلی مزمن که داشته باشی جمله‌ها و کلمه‌ها رو. هی فکر می‌کنی فلان عطر رو بزنی یا فلان لباس رو امتحان ‌کنی. آسانسور که طبقات رو پایین میره خودتو تو آینه نگاه می‌کنی که صورتت گل انداحته و دستات میلرزه .از سرِ کار که میزنی بیرون انگاری خیابونها اون خیابونهای همیشگی نیست. انگار این چنارها همون چنارهای دوست داشتنی نیست ، یه چیزی دلت رو مچاله می‌کنه و میندازه مثل قوطی توی همون جوی عریض ولیعصر که جریان آب ببردش و با هر موجی تلق و تولوق کنه ، که هوای این روزای آخر اردیبشت حسابی هوایی‌ات کنه. بعدتر جلوی پیشخوان عطرفروشی ایستاده‌ای و با وسواس کذای‌ات اُدکلن بو می‌کنی و هی قهوه بو می‌کشی که شامه‌ات پر نشه تا مثلا بهتر انتخاب‌کنی، که حتما از انتخابت خوشحال بشه...

شب نشسته‌ای گوشه اتاق و اُدکلن کادوپیچ شده بهت دهن‌کجی می‌کنه ، عقربه‌های ساعت شل و وارفته همدیگه رو هل میدند .پنجره رو که باز می‌کنی اتاق پر میشه از هوای دلتنگی و تنهایی ، بغضت رو قورت میدی و فکر می‌کنی که ۴ سال گذشت...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

گفته بودی تو جزء اون دسته از آدمایی که کودک درونش خیلی داره واسه خودش هنوز جفتک پرونی می‌کنه. اینو وقتی گفته بودی که توی جاده بودی و هی غر غر کرده‌بودم که صدای ماشین نمی‌ذاره صداتو بشنوم و تو وایستاده بودی کنار جاده تا من بهتر بشنوم. بعد من خجالت کشیده‌بودم از این حرف و تو هی اصرار داشتی که این اصلا چیز بدی نیست که هنوز کودک درونت برات باارزش و دوست داشتنیه،‌که خیلی این جور آدما رو دوست داری و من باز خجالت کشیده بودم .از چی یا از کی یادم نیست ولی یه حس حماقت عجیبی داشتم وقتی گفته‌بودی که از اولین باری که منو دیدی بارزترین ویژگی شخصیت منو همین دیدی. بعد من دوباره یاد دوستی افتاده بودم که به شوخی یا جدی همیشه مغز فندقی خطابم می کرد و من باز از این‌همه بچه صفت و ساده‌لوح بودنی که با اولین نگاه اینجوری گل درشت تو ذوق بزنه حالم بد شده بود.این روزا تمرین بزرگ‌شدن می‌کنم ، موفق میشم یا نه نمی‌دونم ولی از این تصویر بچه‌گانه‌ی معصومِ همه‌پسند خسته‌شدم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

میگه دیدی برام دعا نکردی. وسط شلوغی رفت و آمد آدمها، از این‌همه فاصله و قطع و وصل شدن موبایل وبعد از چند ماه قرنطینه خودخواسته زنگ زده ،وسط گیج‌زدنهای پشت ویترین برای هدیه خریدن که کدوم رو بیشتر می‌پسنده. می‌گم بیخودی امیدی به دعاکردن من داشتی، به کسی که سالهاست میونه‌اش با خدا خوب نیست و خدا هم دوستش نداره.میگه نه راستش ربطی هم به دعاکردن تو نداشت ، رتبه‌ی هیچکس خوب نشده، دوباره تقلب کردند.یه غمی توی صداش موج میزنه،‌افسرده‌اس. میگه می‌خوای هر کی رو نفرین کنی بگو ایشالا پزشک بشی. نه می تونم دلداری‌اش بدم مثه آدم و نه وسط اون گیج‌زدنها تمرکز درست و حسابی دارم که حالشو بهتر کنم. می‌پیچم توی یه کوچه بن‌بست و میشینم روی جدول سیمانی و دل‌میدم به درددل‌ش...

اون یکی از این‌همه دوری و فاصله، صبح خودشون که چشماشو باز‌کرده ، خوابالو زنگ‌زده که یادت بودم. خُب، ظهر ماست و من نمی‌تونم وسط کارم تمرکز‌کنم که این از سر دلتنگی‌ایه یا خواب دیده یا چی. بعدکه دیگه صدای مهربون و خوابالوش اون وره خط نیست و هی دلتنگی گلومو فشار میده فکر می کنم که چرا زمان هرچیزی توی زندگی من اینقدر جابجا شده همیشه...

نوشته شده در جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme