گل خونه

حضور تو یه قسمت پاک و روشنه، یه قسمت و نعمت دوست‌داشتنی از زندگی من ،یه وقتهایی مثل دیشب که توی تاریکی بی‌صدا دست نوه‌ات رو میگیری و بالا میری تا به پشت بام برسی و هم‌صدا بشی با صدای اعتراض بقیه و من و نونو پشت سرت پله ها رو یکی یکی بالا میریم و در پناه وجود مهربون تو با صدای لرزان تکرار می‌کنیم و بغض می‌کنیم و یاد پارسال می‌کنیم...یه وقتهایی مثل دیشب که نشسته‌ام بی‌هوا این سرِ میز و تو نشسته‌ای آن سر میزشام ومامان هوای رعنا رو می‌کنه که نیست و جاش خالیه و وروجک خونه اس و فلان... بعد تو که اصلا اهل قربون‌صدقه و تعریف نیستی بی‌هوا میگی الهه هم کبوتر خونه‌اس و توی چشمهای متعجبم نگاه نمی‌کنی که خجالت نکشم و ذر جواب چرای من میگی آخه مثه کبوتر  همیشه ساکت و مهربونی،همیشه صلح و آرامش داری و من هی قند توی دلم آب می کنند...

نوشته شده در شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

سه تا از همکارامو گرفته بودند،که از قضا یکی‌شون ٨ ماهه بارداره! تمام روز صحبت برخورد قشنگشون بود و طرح هیجان انگیز طا.لبانی و سیر قهقرایی. یکی‌شون که همیشه با رنگهای شادی که می‌پوشید روحمونو شاد می‌کرد سرتا پا مشکی پوشیده‌بود و مقنعه گذاشته بود. اون یکی که بارداره وقتی از برخورد توهین آمیزشون حرف میزد به وضوح میلرزید. وسط اون همه قیل و قال به اون بچه‌ی به دنیا نیومده‌اش فکر می کردم که اتفاقا دختر هم هست،که اتفاقا دچار جبر جغرافیاست، که جهان سومی‌ایه از بدترین نوعش. فکر کردم که اونم یعنی باید یه روزی بایسته جای مادرش و افسوس کمترین حق و حقوق اجتماعی و شهروندی‌اش رو بخوره یا نه روزای بهتری رو می بینه، اصلا روزای بهتری هست که ببینه؟

توی تاکسی کنارم مردی نشسته که لهجه غلیظی داره و با موبایل صحبت می‌کنه ، هوای ماشین دم کرده‌اس و اون خودشو بیشتر بهم می.چسبونه و من خودمو بیشتر میکشم سمت پنجره. خُب برام تازگی نداره ،برای بارِ هزارم که همچین اتفاقی رو تجربه می‌کنم و بی‌اعصاب‌تر از اینم که باهاش برخورد لفظی کنم. رادیو ماشین روشنه و صداشو هم راننده زیاد کرده و با دقت گوش میده و چرندیات گوینده رو با سر تائید می‌کنه. گوینده راجع به حجاب و لزومش در جامعه حرف میزنه. چیزی تا گلوم بالا میاد و دلم می خواد بالا بیارم روی هرچی قانون و قانون‌گذار مرد سالاره ،مریض ج.نسی بغل دستم هم گاهی سری به تائید تکون میده و جمله‌ای زیر لب میگه. یادم میوفته که هندزفری همراهمه ، فوری مچپونمش توی گوشام و ولوم موزیک رو تا آخر زیاد می کنم...احتمال میدم تا مقصد راننده روحی ار.ضا شده و بغل دستی‌ام جسمی. توی میدون شهرک از زیرِ نگاه سنگین ما.مورا رد میشم. ظاهرا هنوز دستوری برای عابر پیاده ندارن و فقط با خشم نگاهم می‌کنند . سعی می‌کنم اصلا نگاشون نکنم.

وقتی می‌رسم خونه بدجوری احساس خفگی می‌کنم،هم بغض دارم ، هم حرص . شال و مانتوم رو با حرص درمیارم و مثل یه تیکه آشغال میندازم توی سبد لباس‌ها. فکر می‌کنم آخه کدومشون حاضرند برای فقط ٢ دقیقه هم که شده توی این هوای دم‌کرده این لباسها رو تحمل کنند که از زیر شکمشون قانون وعظ می‌کنند؟؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme