گل خونه

یه تیکه یادداشت استیکر زرد چسبوند‌م گوشه‌ی مانیتورم،کنار یادداشتهای دیگه ، روش‌م نوشتم "صاف‌بشین"  زیرش از این صورتک‌های احمقِ خندان کشیدم برای خودم. حالا هر وقت اون لبخند رو می‌بینم یاد میم می‌افتم که وقتی کش‌اومده‌بودم و گفته‌بودم کمرم درد می‌کنه گفته‌بود حتما بد می‌شینی پشت کامپیوتر و تاکید کرده‌بود که حتما یادداشت‌بزارم جلوی چشمم که یادم‌بمونه درست‌بشینم.گوشه و کنار میز‌کار و مانیتورم پر از یادداشتهای جورواجوره که با یه نیم‌نگاه هم میشه‌فهمید که چه موجود گیج و حواس‌پرتی پشت این میز کار می‌کنه و چقدرم به یادداشت نوشتن علاقه‌داره مثلا، هر چند که غیر از این یکی هیچ کدوم یادداشت شخصی نبوده و نیست.

 توی خونه یه بسته استیکر نارنجی روی مایکروفر گذاشتیم، یه بسته روی یخچال. یه بسته جلوی میز ‌آرایش. روزی که خریدمشون رو خوب یادمه، گفتم دوست‌دارم گوشه کنار این خونه یادداشت بزاریم برای هم، بابهانه، بی‌بهانه...چه رمانتیک، چه مسخره! 

می دونی،خیلی‌وقته که حتی یه برگ از این یادداشتها کنده‌نشده، حتی یه برگ...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

تلفن روی میزم که زنگ می‌خوره همین‌جوری که چشمم به مانیتوره شماره رو نگاه نمی‌کنم و گوشی رو بر می‌دارم، فکر می‌کنم دوباره یکی از این طراحای غرفه است که برای نمایشگاه زنگ زده  ، صدای مهربون بابا که می‌پیچه توی گوشی دلم می‌ریزه. بابا آدم تلفن و زنگ زدن و احوالپرسی و دخترم چطوری نیست و اینو همه‌ی اطرافیانش می‌دونند، اینه که دلم بدجوری می‌ریزه، هم خوشحال میشم هم نگران. با احتیاط می‌پرسم چه خبر بابا ؟ صداش نگران و گله‌داره، میگه هیچ معلوم هست تو کجایی؟! چیکار می‌کنی؟ چرا یه زنگ به ما نمی‌زنی؟ دست و پامو گم می کنم، هی دلیل و مدرک میارم که شب میرسم خونه و وقت هیچ کاری ندارم و درگیر نمایشگاهم و فلان. در ظاهر مثلا درکم می‌کنه که سرم شلوغ بوده و کارم زیاده. میگم مامان کجاست؟ میگه همین جاست ولی باهات قهره و حرف نمی‌زنه. میگم گوشی رو بده بهش. می‌شنوم که داره اون وره خط یه چیزایی میگه که من نمی‌شنوم، هی می‌پرسم چی داره میگه مامان و بابا هیچی نمیگه و آخر سر مامان گوشی رو نمی‌گیره باهام حرف بزنه و بابا میگه بعدا بهم زنگ میزنه و قطع می‌کنه.

 خستگی این روزا و بدو بدو کردنها یهو همش آوار میشه روی سرم. یادم می افته که دیگه چند تا از دوستام بودن که ازم گله‌داشتن ، می‌بینم تعدادشون از انگشتای دستم زیادتره حتی. یادم می ‌افته صمیمی‌ترین و عزیزترین دوستم یه ماهه اومده تهران و تا یه ماه دیگه هم بچه‌اش به دنیا میاد و من هنوز نرفتم ببینمش ، یادم می‌افته کلاسهامو یکی در میون رفتم و هر بار داستان داشتم هیچی ننوشتم و هر بار استادم سرزنشم کرده که دل به نوشتن نمیدم این آخری‌ها و انتظارش از من خیلی بیشتر از این حرفاس، یادم می‌افته خیلی وقته انگار زندگی‌کردن از یادم رفته...

زنگ می‌زنم به رعنا و قبل از اینکه اونم گله‌کنه میگم که مامان با من قهر کرده و فلان. میگه مامان یه هفته‌اس مریض شده، دکتر گفته ریه‌اش چرک کرده و توام می‌دونی که وقتی مریضه چقدر دل‌نازک میشه و توام حالشو اصلا نپرسیدی! از خودم بدم میاد ، میگم باید امروز هر جوریه از همین‌جا برم ببینمش. فکر می‌کنم که گل آنتریوم بیشتر دوست داشت براش بگیرم یا رُز، بعد فکر می کنم حتی فصل گلهای مختلف رو یادم رفته من! اصلا الان آنتریوم هست توی گلفروشی‌ها یا نه!

نوشته شده در چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme