گل خونه

ردِ دستهایت روی تنم مانده،بوی ادکلن‌ات روی گردنم،جای خالی نوازش‌های داغ‌ات می‌سوزد .سردم است، تو نیستی و من عجیب سردم است. پشت‌ِسرم را نگاه نمی‌کنم،تو که بهتر می‌دانی، ردِ پای‌ رفته دیدن‌ندارد...

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

این منِ به جنون‌رسیده رو خودم هم نمی‌شناسم چه برسه به تو، حق داری که هاج و واج نگاهم‌کنی انگار که این زن ِ دیوانه‌ی عاصی رو اصلا نمی‌شناسی ،انگار که این همون دختر خود‌خور و مظلومی نیست که نهایت ابراز خشم و ناراحتی‌ش گریه‌های بی‌صدا بوده. اولین‌بار بود که دیوانگی‌م رو ‌دیدی، که دیوانگی‌م رو دیدم و انگار آخرین‌ش هم نخواهد‌بود. با هر سوزش‌گلو و صدای گرفته‌م یادم می‌افته که فاصله‌ی بین عقل و جنونم به اندازه‌ی یک تارمو هم دیگه نیست،یادم می‌افته که چه‌جوری از منِ آروم و صبور تبدیل شدم به یک دیوانه‌ی تمام‌عیار ،به یک زن عامی مثل همه‌ی زن‌ها که موقع دعوا چشمهاشون رو می‌بندند و فقط جیغ می‌زنند. همیشه فکرمی‌کردم جیغ‌زدن بلدنیستم، حالا خودِ دیوانه‌م رو نگاه می‌کردم که بازم جیغ‌زدن بلد‌نبود و فقط فریادمی‌کشید.حتی فکرکردم که از آدمایی که به جنونِ آنی می‌رسند و آدم‌می‌کشند هیچ کم‌ندارم... راستش از این منِ دیوانه خیلی ‌ترسیدم.از این روی سکه‌ای که خودم هم ندیده‌بودم ،‌حتی بیشتر از آن روی سکه‌ی تو،حتی بیشتر از ‌آن‌ورِ بی‌رحم و بی‌انصاف تو ترسیدم . از این فریادهای بی‌وقفه‌ام ،حتی بیشتر از فریادهای تو. چشم‌های پُف‌کرده‌م رو توی آینه نگاه‌می‌کنم و بدنی که رعشه‌های جنون داره ،به خودم میگم "دیدی دخترک،دیدی بالاخره به جمعِ دیوانگان پیوستی"

نوشته شده در جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

شاخه‌های کوتاه‌شده‌ی بامبو گوشه‌وکنار خونه‌ی مامان اینا بدجوری توی ذوق‌میزنه ،مغزم هنگ میکنه وقتی از درمیام تو این صحنه رو می‌بینم. بابا میگه یه روز اومدم دیدم همشون خشک‌شدن! بعد از این‌همه وقت از اون‌همه بامبوی بلند و سالم وقشنگ که تحسین هر کسی رو با خودش‌داشت و خیلی‌ها حتی فکر‌می‌کردن مصنوعی‌ایه ، حالا چندتا شاخه‌ی کج‌وکوله‌ی‌کوتاه مونده که بابا به امید ریشه‌دادن دوباره‌اشون گذاشته توی آب...

همه‌ی ماهی‌های آکواریوم کذایی‌ام توی یه شبِ دم‌کرده مُردن، ایراد از کجا بود نفهمیدم ، ولی من موندم و یه آکواریوم خالیه ِ‌خالی. همه‌ی اون ماهی‌های مهربونی که نیمه‌شب‌های بی‌تابی و بیدارباش از ترس خواب‌دیدن و گریه‌ی بی‌صدامو دیده‌بودن مُردن. همه‌ی اونایی که با باز و بسته‌کردن بی‌صدای لبهاشون بهم دلداری داده‌بودن، که با رقص آروم‌شون وحبابهای ریزریز برام لالایی خونده‌بودن. می‌دونم که جاتون این خونه‌ی غمزده‌ی سرد نبود و هرشب رویای دریای آبی و گوش‌ماهی می‌دیدید و با بی‌رحمی توی این قفس بودین، می‌دونم که دیگه حوصله‌ی شنیدن درددل‌امو نداشتین یا شاید طاقت دیدن چشمهای پُرآب ،ولی این رسم‌ش نبود که منو با این‌همه دلتنگی تنها بزارین و برین، با این آکواریوم خالی که شده عینهو  آینه‌ی دقِ من.‌

 

نوشته شده در شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme