گل خونه

از یک جایی به بعد آدمهای زندگی انگار شکل سایه‌هایی در تاریکی‌اند، اگر زخم خورده‌باشی از سایه‌های دور و محو‌شده می‌ترسی‌، تا نزدیکت نشده‌باشند تا پرهیب‌اش برایت واضح نیست،‌تا لمسشان نکرده‌ای از رد حضورشان هم می‌ترسی، رو به جلو که نه حتی عقب عقب می‌روی. خیلی‌ها را اصلا ندیده‌می‌گیری و از کنارشان سوت‌زنان می‌گذری که یعنی نه ازتو و نه از تاریکی مبهم شخصیتت نمی‌ترسم یا از چیزی که توی ذهن‌ات ازمن میسازی . خیلی سایه‌ها همان‌طور فید‌شده انگار در هاله‌ای از غبار و تاریکی تا ابد می‌مانند و هیچ‌وقت حتی شکل آشناتری هم نمی‌گیرند چه برسد به دوست. فقط بعضی پا به حریم‌ات می‌گذارند و برایت قابل لمس می‌شوند، بعضی‌که دیگر نه شکل سایه دارند و نه وهم‌اند،بعضی که انگار قراراست تا ابد جایی نزدیک قلبت بمانند حتی اگر دورِ دور باشند،‌حتی اگر دست‌نیافتنی. این سایه‌های دورِ نزدیکتر از جان را دیگر چشم‌بسته هم می‌شناسم.

نوشته شده در شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

یه وقتهایی همه‌چی انگار دست‌به‌دست هم میدن که مزخرفترین شنبه‌ی اول پاییزو داشته‌باشی، که مثلا شبش تا نصف‌شب زِر زده‌باشی و صبح توی آینه دو تا چشم قورباغه‌ای ببینی که به زور هیچ آرایشی نمیشه پُف‌ وحشتناک‌شو مخفی‌کرد ، که اینقدر دیرت شده‌باشه که بااینکه می‌دونی چه ترافیک وحشتناکی در انتظارته مجبوربشی با این اعصاب داغون ماشین ببری. بعد با این رانندگی تخیلی ملت و توی حرکت میلیمتری ماشینها هی یه مزدا جلوت جفتک‌بندازه و مارپیچ‌بره که تو مجبور‌بشی هی بزنی رو ترمز و دست به بوق‌بشی ،که به خودت شک‌کنی که مشکلش با من چیه! بعد کاشف به عمل‌بیاد که توی کَل‌کل با یه سیلوی سفیده که داره با خونسردی راهشو میره، بعد از شانس گه‌ات اونا هم سرِ جردن سرِ خَرو کج می‌کنند و به حرکات ژانگولرشون ادامه‌میدن و راننده‌ی مزدا دستشو میاره از شیشه بیرون و ضارت می‌کوبه روی صندوق‌عقب سیلو ، بعد تو که انتظار همچین حرکت و همچین صدایی رو نداری یه متر از جات می‌پری، راننده مزدا هی انگشت وسطشو بهش نشون میده و سیلو همچنان بی خیال راهشو می‌کشه و میره .این حرکت قشنگشون تا وسطهای راه ادامه داره تا بالاخره یه جا راه‌میدن که ملت بدبخت هم رد‌بشن ، از کنارشون رد میشم ، حالا بغل دستی راننده مزدا هم انگشت وسطشو آورده بیرون و هی واسه سیلو تکون میده و انگار ول‌کن ماجرا نیستن! دلم می‌خواد سرمو بیارم بیرون و داد‌بزنم "فاک یو " به تو که اعصابمونو صبح شنبه‌ای به فاک‌فنا دادی!

 

مخاطب خاص: نمی‌دونم الان رسیدی یا هنوز توی هواپیمایی و روی آسمونِ اروپا،نمی‌دونم هنوز چند ساعت نگذشته دلت برای اینجا تنگ‌شده یا نه! ولی می ‌دونم که حداقل چیزی که در انتظارته یه آرامش نسبی‌یه که همه‌ی ما ازش محرومیم. می‌دونم نونو جون که بهت قول‌دادم از این دیوونه‌خونه که رفتی دیگه توی وبلاگم از غم و بدبختی ننویسم که اونجا دلت‌نگیره ولی باور‌کن این زندگی دیوونه و این دیوونه‌خونه نمیذاره... منو ببخش.

 

نوشته شده در شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme