گل خونه

یه دو ماهی از اولین و آخرین باری که به شرکت آقای فلانی برای ارجاع کاری زنگ‌ زده‌بودم می‌گذشت، کل مکالمه‌مان هم در حد ٢ دقیقه بود گمانم، بعد کار ارجاع شده‌بود به یه چاپخونه دیگه تا دوباره کارم به این شرکت افتاد. به محض سلام واحوالپرسی گفت خانوم فلانی شما هستین؟! میگم عجب حافظه‌ای دارید! میگه خُب بعضی صداها توی ذهن آدم می‌مونه همیشه.

یکی از همکارا صدای خیلی خاصی داره، صداش شبیه کسی بود که زمانی دوستش‌داشتم، یه صدای نرم و مخملی. اوایل هر بار که داخلی اتاقمو می‌گرفت قلبم می اومد توی حلقم، فکر می‌کردم فلانی توی شرکت ما چیکار می‌کنه! یا شماره‌ی اینجا رو از کجا آورده! بعد تا دوزاری‌ام بیوفته که همکارمه می‌مردم و زنده‌میشدم.

صدای شعر خوندن فسقلی خواهرمو روی گوشی‌ام ضبط کرده‌بودم، دلم که براش تنگ‌میشد گوش‌میدادم، اونجایی که با اون صدای بامزه‌اش همراه شو عزیز می خوند و عزیزش رو می‌کشید ضعف می‌کردم،بعد دیشب اومده چسبیده بهم موهامو ناز‌می‌کنه، جدیدا پسرک یه خرِ رمانتیکی شده واسه‌ی خودش بی‌نظیر ، یه محبتهایی می‌کنه که می‌خوای اصلا خفش‌کنی از بس بچلونیش،با اون صدای فوق‌العاده‌اش توی گوشم میگه" خاله الهه رفته‌بودی مسافرت دلت برام تنگ شده‌بود؟من خیلی دلم تنگ شده‌بود آخه " بعد من فکر‌می‌کنم که این صدای مهربون بعدها چه دلهایی رو که تنگ نمی‌کنه...آخ از این صداها،این صداهای لعنتی.

 

نوشته شده در شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

وقتی اینقده حالت بده که مثل معتادای مواد نرسیده از درد استخون به خودت می پیچی و دکتر دو روز استراحت برات نوشته و به زور یه روزشو نرفتی سرِ کار و موندی تو خونه که مثلا استراحت کنی، بعد تو به جای اون همه دارو ،سوپ و شلغم با این سرماخوردگی افتضاح نشستی نصف ظرف بستنی تیرامیسو رو کوفت کردی که چی بشه؟! حالا شاد شدی مثلا؟ الان میخوای بگی دیگه دپرس نیستی؟ نه جانم، فقط یه دو کیلو ناقابل میره روی وزن ات و یه صدای خروسک واست میمونه تا حالشو ببری!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

بیا جایمان عوض، بیا تو بشو راوی داستانِمن،من میشوم راوی داستانِتو. تو مثل همیشه دانای‌کُل باش ،من راوی تک‌گوی درونی، من راوی گم‌شده توی لابیرنت هزارتوی قصه‌ها،من راویِ اول شخصِ تنها.

 تو از زنی بنویس که قلبش را گذاشت کف دستش ، راهافتاد توی جاده‌ای که بالای‌سرش ماهِ روشن پیدابود، که دستش را مشت‌نکرد ،قلبش شکل دریچه‌ای رو به افقی آبی بود و تنهایی‌اش شکل آوازِغمگینِ دوره‌گردِ پیر . من از مردی می‌نویسم که انتهای جاده ایستاده‌بود و می‌گفت از اینجا به بعد جلوترنیا ، قلبت را پس‌بگیر،چشمهایت را به من نسپار .هی گوسپند، این ماه تاریک‌است . هی ساده‌دل، من رفتنی‌ام .دریچه‌ی قلبت را بپوشان، تنهایی‌ات را فریاد‌نزن، جُغدهای شوم پشت دَراند.

بیا از زنی بنویس که روزهایش را گره زد به باد،به قاصدکی ازتو ، به چلچله‌ای که آوازِ رفتن می‌خواند. از زنی بنویس که عشقش افسانه‌بود، خوابوخیالی بود و فکر‌میکرد واقعی‌ست. که برای نینیِ غمگینِ نشسته در چشمهایت همهچیزش را باخت.  

نوشته شده در دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

مامان میگه پاشو برو هر چند دقیقه یکبار آب‌نمک قرقره‌کن نذار پیشرفت‌کنه،نمیگم که از آب‌نمک قرقره‌کردن متنفرم، نمیگم که اصلا حالشو ندارم،‌میگم باشه ،باشه. میگه با یه لا پیرهن میگردی هوای پاییز هم که حساب کتاب‌نداره سرمامی‌خوری دیگه.نمیگم که هنوزم وسط پاییز، شب تا صبح مجبورم زیر بادِ مستقیم کولر بخوابم اونم با پنجره‌ی باز که مبادا گرمش بشه، میگم باشه، باشه. میگه اصلا ویتامین ث می‌خوری؟مولتی‌ویتامین چی؟ حتما هرروز بخور دیرتر سرمامی‌خوری. نمیگم که خیلی وقتها اصلا یادم‌میره غذا بخورم چه برسه به ویتامین ،نمیگم که چه دل خوشی‌داری مادرِ‌من! چی‌فکرکردی راجع به دخترِ خُل و چل‌ات، که حواسش اینقدر به خودش و زندگی‌اش هست! میگم باشه، باشه،باشه...

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme