گل خونه

- گم‌شدم،به همین‌سادگی.مسخره‌بود ولی هرچه فکرکردم یادم‌نیامد کجا‌هستم و کلا آمدنم بهر چه‌بود.حافظه‌ی کوتاه‌مدت‌م کلا به ها رفته‌ست.در عوض حافظه‌ی بلند‌مدت به قوت‌خودش باقی‌ست آن‌هم با دیتیل و جزءبه‌جزء. از شرکت آقای فلانی درآمدم و نشستم توی ماشین.سوئیچ که چرخید فکرکردم که دوراه بیشتر‌ندارم. اینکه برگردم توی شرکت آقای فلانی و مثل احمقها سرم را کج‌کنم و بگویم که نمی‌دانم کجای این شهرشلوغم یا زنگ‌بزنم به کسی که می‌داند احمق‌هستم و یک جایی گیرافتاده‌ام.طبعا راه دوم گزینه‌ بهتری‌بود.

- سورپرایز‌شدم،توی پنجمین سالگرد‌ ازدواج و برای اولین‌بار البته.منشی شرکت پیجم‌کرد که پیک آمده و بسته‌ی سفارشی‌داری.احتمالا بزرگترین سایز کیک‌بی‌بی بود. هاج‌واج نگاهش‌می‌کردم.زنگ‌زدم که چرا اینقدر بزرگ! می‌گوید خُب چون یک لشگر آدم آنجاهست.بعد یک‌سری از همکارا هاج‌و واج‌تر از من که "مگه تو ازدواج کردی؟!

- ضایع شدم. مدیرعامل آمده‌بود توی اتاقم پیگیر یک پروژه‌ی جدیدو فوری. کارتون باب‌اسفنجی که از همکارم گرفته‌بودم توی دستم‌بود و عکسش را نگاه می‌کردم و یک لبخند از این گوش‌تا بناگوش دررفته روی‌صورتم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

در جواب آقای خوش تیپ پذیرش که یک ابرویش را بالا برده و می پرسد که همراه داری یا نه لبخند میزنی و می گویی که ندارم! برگه رضایت نامه را می گذارد تا امضا کنی . می بینی که با دلسوزی و زیر چشمی نگاهت می کند، لبخند میزنی.

 همکارمشنگی که اصلا فکرش را هم نمی کنی که نگران کسی یا چیزی بشود از وسط ماموریت کاری هی زنگ میزندکه ببیند دکتر رفته ای یا نه . تو ازاین همه فاصله و محبت غیر منتظره  فقط لبخند برایش میفرستی.

 یارِ تو دلی قدیمی را اتفاقی توی ترافیک می بینی و دلتنگی قلبت را مچاله می کند. تمام طول راه هی مچ خودت را می گیری که داری بی هوا لبخند میزنی.

دکتربرگه های ام آر آی را نشانت می دهد و مغز کوچکت را می بینی که به تعداد زیاد روی صفحه تکرار شده . لکه ها را نشانت می دهد که جایی میان مغزت جاخوش کرده اند،مثل یادِ بعضی نفرات. لبخند میزند وروحیه ات را تحسین می کند. لبخند میزنی و می گویی که انتظارش را داشتی ،که مهمان چندان ناخوانده ای هم نیست.

سوتی خواهرت را ماستمالی می کنی که علی رغم اصرار تو به مامان گفته که ام آر آی کرده ای و تو هی به نگاه نگرانشان لبخند میزنی و قسم دروغ میخوری که هیچ چیزی نیست.

شب نقاب صورتک خندان را از صورتت برمی داری و توی تاریکی اتاق یک دل سیر هق هق میکنی.

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme