گل خونه

 

یه سکانس دردناک " جدایی نادراز سیمین" پیرمرد از فرط استیصال خودشو خیس‌می‌کنه.ملت توی سالن سینما می‌خندند! خنده که نه ریسه میرند!‌ حالا به‌درک که بغل‌دستی و خیلی‌های دیگه بغض‌داره خفه‌شون‌می‌کنه. مهم اینه که اومدی سینما خوش‌بگذرونی پس باید بخندی!

یه سکانس دردناک "اینجا بدون من" معتمدآریا باز از فرط استیصال و گریه نفسش بنداومده و نمی‌تونه حرف‌بزنه. ملت انگار کمدی‌ترین صحنه‌ی زندگی‌شونو دیدن. هرهر می‌خندند!

آره می‌دونم .به قول دوستم ما همون ملتی هستیم که اگه یک بدبختی چاقو خورد یا داشت می‌مرد، موبایلمون همیشه آماده‌اس تا از آخرین نفسها و جون‌دادنش فیلم‌بگیریم!

ولی واقعا چی به‌سرملت اومده؟چه‌مون‌ شده؟ کجا داریم‌میریم و به‌چی می‌خوایم‌برسیم که توی همه‌چی دنبال فان و سرگرمی می‌گردیم، حالا به‌درک که قضیه اصلا فان‌نیست و خیلی هم اسفناکه! مهم اینه که ما همه‌چی رو حواله‌دادیم به ت.خ.م چپ‌مون.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

همه‌چیز به سرعت برق‌وباد اتفاق افتاد.از صدای لرزان بابا پشت‌خط ، هق‌هق من پشت‌ماشین ، تصادف و رد شدن از چراغ‌قرمز و ورود‌ممنوع تا جیغ ها و فریادهای رعنا توی آمبولانس ،دویدن توی راهروهای بیمارستان و به دنیاآمدن فسقلی هفت ماهه ای که زیادی عجله داشت برای دیدن این دنیا.

نوزاد هفت‌ماهه‌ای که انگارمی‌خواست یادآوری‌کند که شما آدم‌بزرگ‌ها هنوز نمی‌فهمید که هیچ‌چیز این دنیا قابل پیش‌بینی نیست و هیچ‌کس از یک‌لحظه بعدتر باخبر.

بله،این‌گونه شد که در نهایت ناباوری من برای دومین بار خاله‌شدم.

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme