گل خونه

 ماشینو که خاموش می کنم نظافتچی توی پارکینک میگه خانم هیئت سرکوچه می خواست از اینجا برق بگیره اتصالی کرد برقتون رفت! دستمو به دیوار می‌گیرم و پله‌ها رو یکی‌یکی بالا میرم،دیوار سردِ سردِ.نرده ها سردتر. به طبقه اول نرسیده میرم تو دلِ تاریکیِ مطلق! شارژ موبایل توی راه تموم شده و خاموشِ.برمیگردم توی کوچه. مردک یه نردبون چوبی گذاشته دم تیرچراغ و داره با سیم ور میره.میگم برقو قطع کردید زنگ زدید اداره ی برق؟ میگه نه چیزی نیست درست میشه.کوچه بن بسته و  ما آخرین خونه ی کوچه ی بن بست .دوسه روزه دارن داربست میزنن و لطف کردن اندازه این که یه ماشین به زور رد بشه جلوی پارکینگ خالی گذاشتن. تا نصف شب سرو صدا و داد و بیداد که چی، که دارن هیئت می زنند خیر سرشون. میگم اذیت و آزاراتون شروع شد دیگه. شاکی میاد تو شکم من که کدوم اذیت؟ حوصله بحث ندارم میگم باشه ثوابشو ببرید! درو می کوبم و برمی گردم تو آپارتمان.مثل خَر موندم تو گِل که چه جوری 5 طبقه رو تو این تاریکی مطلق و بدون آسانسور برم بالا.در اضطراری رو باز می کنم و اولین پاگرد رو میرم تو. با احتیاط به در یکی از واحدها ضربه میزنم، یه نور کوچیکی از زیرِ درشون پیداست ولی کسی درو باز نمیکنه. دستمو می کشم روی دیوار تا برسه به در  واحد کناری، یاد رمان " کوری" می افتم. این یکی هم درو باز نمیکنه. فکر می کنم خب شاید حق دارند توی این تاریکی مطلق به چیزی که از  پشتِ چشمی دَر معلوم نیست اعتماد نکنند.با بدبختی میرم یه طبقه بالاتر. این یکی بعد از دو بار در زدن درو باز می کنه. یه پسر جوونه که تا حالا ندیدمش.اونم احتمالا منو تا حالا ندیده. براش توضیح میدم، هرچند توضیحی هم نمی خواد. میگم یه شمعی چیزی بدید من برم بالا براتون میارم. فرشته نجات سریع یه چراغ اضطراری کوچیک روشن میکنه و میده دستم.

کلیدو که توی در می چرخونم انگار یه چیزی توی آسمون منفجر میشه ، پشت بندش چند تای دیگه و صدای بارون شدید.چند تا شمع روشن میکنم و میرم سمت تلفن.کار نمیکنه. گند بزنند به این تلفنهای بی سیم.نه موبایل، نه تلفن.خونه یخ کرده،پکیج خاموش شده، برق که نباشه یعنی زندگی تعطیل. شیشه ها میلرزند. آسمون همچنان در حال انفجاره. می دونم که حالا حالاها تو این بارون کسی نمیاد گندی که اینا زدن رو درست کنه.نور شمعها روی دیوار اتاق می لرزند. بوی شمع دارچینی پخش میشه توی اتاق .میرم زیر پتو و فکر می کنم که هیچکس نگرانم نخواهد شد.

 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

 

یه عصر بارونی پاییزی حوالی هفت یا هشت سالگی ست.حوصله ام سر رفته ، دلم تنگه و گوشه ی خونه ی عزیز کز کردم تا مامان و بابا از سرِ کار برگردن.خونه ی عزیز رو به یکی از باغهای پر از طوطی طرشت بود. طوطی ها دسته ای زیر بارون از اینور باغ پر می زنند و میرند به یه باغ دیگه.به خرمالوها توک می زنند و انگار از شادی جیغ می زنند .دوست دارم بیرون زیر بارون باشم .عزیز سرش به بافتنی بافتن گرمه، قدیمی ها معنی حوصله سررفتن یه بچه رو نمی فهمند یا نمی خوان که بفهمن .

بعد بابا از در میاد تو، گوشه ی لبام آویزونه.میگه پاشو بریم بیرون، چشمهای آبی عزیز گرد میشه. آخه تو این بارون بچه سرما می خوره! چشمای من برق میزنه.شال گردنم رو دور گردنم می پیچه و چکمه های پلاستیکی رو پام می کنه.

تهران هنوز اتوبوس دو طبقه داره، میریم طبقه‌ی بالای اتوبوس، شیشه ها خیسِ خیس اند، روی شیشه "ها" می کنم و یه گُل می کشم. بابا با سیبیلهای پهنش می خنده.تهران هنوز جای نفس کشیدنِ.

 دستم توی دستهای بزرگ و گرمِ باباست.دست دیگه ش یه بغل کتابِ که از انقلاب  برام خریده ." قصه های خوب برای بچه های خوب" ، یه بغل کتابِ رنگی .کنارش راه میرم وبرام آواز می خونه .کنارش راه میرم و فکر می کنم دنیا مالِ ماست. کنارش راه میرم و فکر می کنم خوشبختی همین جاست...

 

نوشته شده در شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme