گل خونه

سرباز معلم جنوبی( وبلاگ دیرتش باد) یک بازی وبلاگی جالب ترتیب داده ، احساس کردم دوست دارم برای اولین بار توی یک بازی با این مضمون شرکت کنم ، اولین روز مدرسه:

سرتاپایم طوسی بود ، ( چه رنگ مرده ای) ولی از خوشحالی و هیجان قلبم مثل گنجشک می زد ، بابا یک شاخه گل رز صورتی از باغچه مان چید و داد دستم  و  گفت کنار گلها بیاستم و طبق عادت همیشه که تا سالها بعد ادامه داشت و  روز اول مهر از ما عکس  می گرفت ، چند تا عکس یادگاری ازم گرفت ،  هنوز هم که عکس اون روز رو نگاه می کنم ناخودآگاه می خندم ، چقدر این لباس و مقنعه به تنم زار میزد و چقدر سخت و نا مانوس بود...از اونجایی که عاشق خواندن و نوشتن بودم و عجله زیادی توی یادگیری داشتم از مدتها قبل می نشستم و مشقهای خواهرم رو با حسرت نگاه می کردم که چه جوری این حروف رو سر هم می کنه و در کنار هم بهشون معنا می ده یا عصرها که بابا روی صندلی همیشگی می نشست و کتاب می خواند ، زیر چشمی نگاهش می کردم و همیشه توی ذهنم سوال بود که چه جوری این خطهای ریز و در هم رو می خوانه و  ساعتها لذت می بره...یادمه اون روز فکر می کردم به محض اینکه وارد مدرسه بشم می توانم همه کتابهای کتابخانه بابا رو بخوانم و مثل اون غرق بشم توی یک دنیای دیگه...

وارد مدرسه که شدم کمی شوکه شدم ، بچه های کلاس اولی هر کدوم یک گوشه حیاط کنار ماماناشون ایستاده بودند و من چون خواهرم کنارم بود با مامان بیرون مدرسه خداحافظی کرده بودم... سر کلاس اکثر بچه ها گریه می کردند و من مات و مبهوت فقط نگاهشون می کردم و نمی فهمیدم دلیلش رو و در عوض با عشق به معلمم زل می زدم...

زنگ تفریح رو با خواهرم گذروندم و انگار اون هم از این که من گریه نکرده بودم خیلی تعجب کرده بود ، چون بعدها مامانم تعریف می کرد که همین خواهرم روز اول  همه مدرسه رو گذاشته بوده روی سرش و همه رو با جیغهاش دیوانه کرده بوده، چون مامانم هم خودش معلم بوده و توی همون مدرسه درس می داده برای اینکه بیشتر آبروریزی نکنه همون ساعت اول برش می گردونه خونه.

یادمه ساعت دوم دیگه کم کم داشت حوصله ام سر می رفت ، آروم دستم رو بردم توی کیفم و مهتاب رو در اوردم ( عروسکم) گذاشتمش توی جا میزی و شروع کردم توی دلم باهاش حرف زدن و بازی کردن...توی دنیای خودم بودم که دیدم معلم مهربونم بالای سرمه ...خیلی آروم جوری که بقیه بچه ها نشنوند گفت : دیگه عروسکت رو مدرسه نیار ، توی خونه باهاش بازی کن...از اونجایی که شدیدا خجالتی بودم حسابی سرخ و سفید شدم و بغض کردم و معذرت خواستم...

ساعت سوم ، سومین سوتی روز اول رو دادم ، خیلی تشنه بودم فکر کردم که با چه رویی از معلممون اجازه بگیرم و برم بیرون که ناخودآگاه دستم رو بلند کردم و گفتم : اجازه مامان میشه من برم بیرون؟!! که کلاس یهو منفجر شد از خنده و من هم دوباره از خجالت مردم...

خونه که برگشتم غصه دار بودم ، که چرا هیچ الفبایی یاد نگرفتم ، چرا هیچ خطی رو هنوز نمی تونم بخونم، چرا یک خط هم نمی توانم بنویسم...چرا معلمم هیچی یادم نداد...

وای که چقدر عجول بودم توی یادگیری و چه عشقی داشتم...

نوشته شده در شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme