گل خونه

شماره نا آشنا ، صدای آشنا : من برگشتم... عروسی همین ماه

 

به قول خودشان یک اکیپ هشت نفره بودند ، از همان روز اول دخترها عهد کرده بودند که فقط دوست باشند نه چیز دیگر ،  این را میم می گفت  و بعد از دوران دانشجویی مشترک شرکت زده بودند و همکار شده بودند ،ولی انگار جور دیگری می شود ، دو به دو جفت می شوند منتها چه جفتی گاه متصل گاه منفصل .

تک تک بچه ها سرنوشت عجیبی بعد از شش سال دوستی پیدا کرده اند ، همه ازدواج کرده اند ولی نه با جفت خود !!! معمولا هم ظاهرا پسرها میدان را خالی کرده اند ، یکی به بهانه عدم علاقه به زندگی زناشویی و تعهد ، دیگری رفتن از ایران ، اون یکی مخالفت خانواده ، واین آخری همچنان عاشق... فقط این دو تا همچنان مصمم به رسیدن بودند.

می گوید : ژاله هم این ماه عروسی می کنه ، من : با میم؟ 

نه با یکی دیگه ، از اون جدا شد، می دونی آخرش چی گفته به ژاله ، گفته من هیچ کششی نسبت به تو ندارم!!! اینهمه سال فقط دوست بودیم نه بیشتر.

می گم واقعیتش ناراحت نشدم از این که جدا شدن چون دو تا وصله ناجور بودن که هیچ جوری به هم وصل نمی شدند ، ژاله خودش رو این همه وقت گول می زد.

استرس عجیبی دارند  ، میم می گوید: هنوز حلقه نخریدیم ، اگه جا برای عروسی پیدا نکنیم چی؟ الی به اون دوستت که سفره عقدشو خودش طراحی کرده بود میگی یک کاری هم برای من بکنه ، من: باشه چشم خودم برات طراحی می کنم اگه نشد. میشه توی باغ شما عروسی بگیریم ؟ من: ای بابا آخر مهر می خواهی مهمونا همه سرما بخورند یا با کاپشن بیان عروسی؟

دلداریش می دهم : نگران نباش ، از این روزها لذت ببر... اینقدر استرس نداشته باش، همه چیز به موقع انجام میشه.

از اون روز ذوق عجیبی دارم ، خوشحالم از این که با این همه موانع و مشکلات بالاخره پیروز شدن ،

خوشحالم که این همه فاصله مکانی قلبشان را از هم دور نکرد ،

خوشحالم که عاشقی هنوز معنا دارد...

نوشته شده در یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme