گل خونه

هر چه ذهنم را زیر و رو می کنم اسم آن پسرک بامزه کلاسهای سفارت را به یاد نمی آورم ، همان که از بقیه بهتر ایتالیایی صحبت می کرد و بعدها معلوم شد که دو رگه است...

صورت بچه گانه و معصومی داشت ، وقتی ریتا ( معلممان ) سوالی ازش می پرسید لپهایش گل می انداخت ، مثل بقیه پسرها موقعی که ریتا تاپ نازک می پوشید به لباس زیرش زل نمی زد ، وقتی کمکی ازش می خواستی بدون اینکه جنسیتت براش مهم باشه کمکت می کرد تا روزی که ارکیده  و اون شدند دوستهای گرمابه و گلستان . ورق برگشت ، زده بود روی دست هر چی بچه خوش گذران و علافه ، دیگه کم کم با پسر ها توی مسخره کردن ما همدست می شد و گاهی هم جلو می زد . روز بعد از تولد ریتا که نیمه منگ از مشروب زیادی که شب قبلش با همسرش خورده بود اومد سر کلاس وقیحانه ترین حرف را ریتا از دهن اون شنید نه هیچ کدوم از پسرهای دیگه ، که خوشبختانه چون فارسی اش افتضاح بود ، چیز زیادی متوجه نشد که با یک تیپا بندازنش بیرون...

 تمام مدت اون روزها  وبعد از اون چه بچه هایی که از ایران رفتند و چه اونهایی که مثل من ماندند یک علامت سوال بزرگ توی ذهنمان باقی ماند ، چی به سر اون پسرک معصوم و جنتلمن با اون صورت بیبی فیسی که انگار تا کنون هیچی گناهی رو مرتکب نشده بود اومد که یکباره شد یک آدم لات و لا ابالی ، چطور یک دختر تونست اینجوری هر چی رشته که خانواده ات ریسیده بودند پنبه کنه! چطور بهترین  و دوست داشتنی ترین بچه کلاس شد بدترین و چندش آور ترین!!!

نوشته شده در شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme