گل خونه

دارم پیاده از شرکت میرم سمت ونک ،" هوای گریه "همایون رو دارم گوش می دم که مامان زنگ می زنه:  مادر جون و آقا جون اینجان ، اگه دوست داری بیا اینجا ببینشون...

از میدون شهرک غرب گل می خرم برای مامان طبق عادت همیشه ، توی راه فکر میکنم که اگه یک روزی نباشن ...

بابابزرگ رفته با بابا قدم بزنه ، فقط مامان بزرگ و مامان خونه هستن البته با فسقلی خواهرم ولی خواهرم نیست...چقدر دلم برای بغل آقا جون تنگ شد!!

جوجه پر طلا اومده دم در استقبالم ، طبق عادت همیشه نه بوس میده و نه میذاره راحت بوسش کنی ، فقط میاد بغلم و با مهربونی خاصی موهامو میگیره توی دستهای تپل و کوچولوش و موهامو میماله به صورت گرد و بامزه اش... نمی دونم این دیگه چه مدل ابراز عشق و دلتنگیه که این وروجک تازگی ها یاد گرفته!! ولی همین ابراز محبتش هم بد جوری به دل میشینه. جالبه که چقدر حالتهای عاطفی پسر بچه ها با دختر ها فرق می کنه و این یکی دیگه زیادی پسره.

بابا بزرگ که میاد دلم می خواد همون جوری که بوسش می کنم ساعتها توی بغلش بمونم و بوی خوبشو با همه وجودم حس کنم ... چقدر مهربونی مرد ، چقدر بزرگوار و صبوری ، چقدر انرژی مثبت توی لبخند و نگاهت داری ، چقدر پاکی و ایمان توی صدا و دعاهات نهفته است ، چقدر بوی عشق می دهی...بال هایت را کجا جا گذاشتی مرد خدا ؟!

 از کتابخونه بابا کتابی بر می داره و در سکوت خانه می خواند، با وروجک اینقدر بازی کردم که غش کرده و خوابیده ، فکر میکنم که چه خوب که قدیمی ها اهل تلویزیون دیدن نیستن و دور هم نشستن و گپ زدن رو به دور هم نشستن و فیلم دیدن ترجیح میدن...روی صندلی نشسته ام و تاب می خورم ، عاشقانه نگاهش می کنم ، کتاب خواندنش هم شبیه عبادت است و من مست وجودش میشوم...مادربزرگ راجع به نوه هاش با مامان صحبت می کنه و وقتی از موفقیتهایشان حرف می زند آشکارا چشمهایش برق می زند و من حس غرور را از صدایش می خوانم...فکر میکنم چقدر این دو متفاوتند و چقدر مکمل یکدیگر ،هر چند گاهی دلم برای آقا جون می سوزد که مادر جون بهش ایرادهای الکی میگیره و ناراحتش میکنه...

سر شام پیرمرد همه حواسش به همسرش است ، که غذا می خورد یا نه ، صندلی اش راحت است یا نه ، پایش درد می کند یا نه... از توی سبد سبزی یک ساقه سبزی می دهد دست من که کنارش نشسته ام و می گوید اینو بده به مادر جون دوست دارد ، و من نمی دونم اسم اون سبزی به خصوص که بوی خیلی تندی هم دارد چیست ... این جمله را آن چنان با عشق می گوید که بند دلم پاره می شود...

تحسین می کنم ، حسرت می خورم و فکر می کنم که چی به سر نسل ما اومد ، چه چیزی رو نداریم که قدیمی ها داشتن ، این فاصله ها کی پیدا شدن، این بی تفاوتیها  از کجا سرازیر شدن ، این خود خواهی ها از کجا ریشه گرفت و اینچنین تنومند شد ، خیانتها و بی مهری ها رو توی آغوش کدام یک از این فرشته های بی بال آموختیم ، واقعا چی به سر نسل ما اومد؟!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme