گل خونه

دستهایش را باز می کند جوری که انگار آغوشی را می جوید ، آغوشی که وجود خارجی ندارد . دور اتاق می گردد و زیر لب چیزی را زمزمه می کند ، آوازی می خواند ، آوازی که هیچ آوازی مشابه اش نیست، گویی اصلا آواز نیست ولی از این زیبا تر چه چیزی اسم آواز می گیرد...یک لحظه درست روبرویم می ایستد ،چشمهای گرد و پاکش مستقیم توی چشمهایم نگاه می کند ، دستهایش را که شکل آغوش گرفته بود می بندد و با نگرانی روی صورتم می گذارد ، طرح صورتش محو می شود و دو قطره آرام پایین می غلطند ، چند بار پلک می زند و نگاهش رنگ غم می گیرد.

چرا باید آواز عاشقانه اش را قطع کنم ، چرا یادش بیاورم که این دنیای آدم بزرگ ها چقدر غم دارد که جایی توی دل کوچک تو  ندارد ، بگذار توی همان دنیای رنگ رنگ کودکی اش با معشوق خیالی اش عشق بازی کند...دست گرد و توپولش را میگیرم و جلوی شعله های آتش می رقصیم ، لبخندش جادو می کند ، چال بانمک لپهایش دلم را آب می کند و از ته دل به حرکات بامزه رقصیدنش می خندم و مرا می برد به دنیای شیرین خودش...

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme