گل خونه

سیبی برداشت و بو کرد ، بوی تمام سالهای جوانی اش را میداد ، این شب چله با بقیه فرق داشت ...

هفت یا هشت ساله است ، گوشه حیاط خانه قدیمی روی تخت چوبی نشسته و مادرش موهای طلایی اش را شانه می زند ، آفتاب به گیشوانش حسودی می کند و روی پشت بام را قلقک می دهد ، رضا از خنده ریسه می رود ، رویش را بر می گرداند و توی چشمهای تیله ای پروین دخت زل می زند " مامان موهایم را بباف ، دو تایی بباف"

سیب را بو می کند ، سرخی اش را به لبانش می چسباند ، ده ساله است ، لحاف کرسی را تا روی بینی اش بالا کشیده و خودش را به خواب زده ، پروین دخت درد می کشد و ناله می کند ، بلقیس خاتون با تحکم فریاد می زند " این بچه رو از این اتاق ببرید بیرون ، ننه لیلا بدو آب جوش بیار " پروین دخت با صدایی که به زور شنیده می شود ناله می کند" با مینو کاری نداشته باشید، بیرون سرده بذار بخوابه" به زور میبرنش بیرون . صدای گریه نوزادی اتاق را پر می کند.

سیب را بو می کند ، پوست لطیفش را به گونه اش می مالد ، لپهایش گل می اندازند . دوازده ساله است ، دور حوض می چرخد و دستهایش را روی آب می کشد ، ماهی گلی ها فرار می کنند . ننه لیلا انارها را دانه می کند ، میترا کنار دستش نشسته و مینو را تماشا می کند، دلش غنج می رود ، دختر رعیت جماعت نباید با دختر خان هم بازی شود. میترا عاشق و شیفته زیبایی مینوست.

سیب را گاز می زند ، شیرینی اش را مزه می کند ، زنانگی اش می شکفد . هفده ساله است ، قلبش دیوانه وار به قفس می کوبد ، رهایش کن ، رها...

خان بزرگ کنار خاکستر سرخ نشسته و از سرخوشی مستانه می خندد ، پروین دخت گوشه مطبخ ریز ریز اشک می ریزد به رعیتها امر و نهی می کند ، رضا با تفنگ برنو پدر ته باغ تیر می اندازد.صدای گلسرخی از شیپور گرامافون بیرون می آیدو روی شاخه بید حلق آویز می شود. مینو و میترا دور از چشم همه سر در گوش هم نجوا می کنند. چه عشق نفس گیری...

سیب روی آب می رقصد ، ریسه ها چشمک می زنند ، تور سپید را روی سرش می اندازد ، کسی در باد کل می کشد ، چشمهای هر دو برق می زند ، دختر بزرگ خان شاه پری قصه ها می شود ولی دیگر نه خانی هست و نه یال و کوپالی ، همه کنار این منقل لعنتی خاکستر شد .نه، هیچ کس به روی خودش نمی آورد ، خان همان خان است و پروین دخت همان.

سیب گل می دهد،  سینه هایش پر از شیر می شود ، خان همه چیزش را در قمار می بازد ، پروین دخت می شکند ، خان نیمه دیوانه می شود.

سیب کرم بر می دارد ، کرمهای ریز ریز ، خان در کمال حقارت می میرد. بین مینو و مردش فرسنگها فاصله است ، مرد شب نامه پخش می کند ، مینو باردار است...

سیب سیاه می شود و نرم نرم می گندد از درون ، دستهایی سرد و غریب تن عریانش را لمس می کند ، نگاههای هرزه روی اندامش می لغزند و وجودش پر می شود از نفرت و شهوت...

سیب تکه تکه می شود و هر تکه ای گوشه ای را بویناک می کند ، همه رازهایش یک شبه برملا می شوند ، رازهای دردناک. مرد می شکند و له می شود. تکه ها را بند می زند و  می بخشد...

سیب را بو می کند ، این شب چله با بقیه فرق دارد ، نوه اش دستانش را دور گردنش حلقه می کند و اشکهایش را از روی چروکهای گوشه چشمش پاک می کند " نبینم مامان بزرگ غصه بخوری، پاشو بیا که نوه هات همه اومدن . راستی لواشک ها رو کجا قایم کردی؟"

نوشته شده در شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme