گل خونه

روز آخری که برای همیشه از اون شرکت اومدم بیرون ، با همه بچه ها خداحافظی کردم و تقریبا همه می دونستند که چرا دارم میرم و هر کدوم به نوعی ابراز تاسف و ناراحتی می کردن و می گفتن که اونها هم زیاد ماندگار نیستند و به زودی میرن ، خوب من هم گذاشتم به حساب تعارفات معمول که وقتی یکی داره میره بقیه برای همدردی این چیزا رو میگن. تا دیروز که مدیر کنترل پروژه شرکت برام ایمیل زده بود و شماره تماسش رو گذاشته بود که بهش زنگ بزنم. ظاهرا بنده خدا از هیچ چیز خبر نداشت البته دلیل رفتن من رو از اون شرکت تا حدودی می دونست ولی وقتی گفت که دو تا از آرشیتکت ها و یکی از بچه های نقشه برداری و منشی دفتری و یکی از حسابدارها هم رفته کلی شوکه شدم . بنده خدا فکر کرده بود هممون به دلیل یک اتفاق واحد اونجا رو ترک کردیم در صورتی که به جز یکی از آرشیتکت ها و منشی که تصمیمش تا حدودی جدی بود من روحم هم خبر نداشت که این همه آدم بعد از رفتن من استعفا میدن . در واقع انگار رفتن من یک تلنگر بوده برای بقیه و یک شجاعتی هم به بقیه داده بود که تصمیم قطعی بگیرن .

برای این همکارم که فوق العاده آدم محترمیه توضیح دادم که چرا رفتم و عذر خواهی کردم بابت خداحافظی نکردن ( ظاهرا اون مدت ماموریت بوده)، ناراحت بود از این که دیگه همکار نیستیم ولی خوشحال بود از تصمیمی که گرفتم. اینارو اینجا می نویسم که یادم باشه که هر وقت به ندای قلبم گوش دادم و هر وقت به اون حس درونی ام جواب مثبت دادم نتیجه خوبی گرفتم و از این به بعد بیشتر بهش توجه کنم.

ولی چیزی که نگران کننده است حال و روز مدیر عامل ، که با توجه به پروژه مهمی که در دست داشت و این پرسنلی که رفتن حسابی ناراحته و عصبانی ولی با غرور مزخرفی که ازش سراغ دارم مطمئنم حتی نخواسته جلوی یکی از این بچه ها رو بگیره و به اشتباهاتش اقرار کنه با وجودی که واقعا بهشون احتیاج داره.حالا احتمالا من رو هم مسبب اصلی این کودتا می دونه و سایه ام رو با تیر می زنه. خلاصه همین روزاست که با سانتافه اش یک جوری بهم بزنه که در جا بمیرم، اگه دیگه منو ندیدید بدونید قاتلم کیه :))

* جوراب قرمزم رو گذاشتم پشت در بلکه سانتا ببینه و یه چیزی برام بذاره توش ، ولی فکر کنم یا جوراب سوراخ بوده و یا بو میداده که طرفش نیومده :))

" کریسمس مبارک "

نوشته شده در چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme