گل خونه

 

زن پک عمیقی به سیگارش زدو روی تخت دراز کشید. مرد سرش را میان دستهایش گرفت و چشمهایش را بست. زن دود غلیظی را با حرص بیرون داد و گفت: " تو دوست داری دروغ بشنوی ، من هیچ وقت نگفتم که همیشه می مونم."

مرد سکوت کرد و نیم غلتی زد.چقدر این انحناها را دوست داشت ، طرح اندام زن ، دوایری که او را به عمق می برد ، عمقی که گاه تا مرز تیره خاکستری بود و گاه تا اوج ارغوانی. چقدر این نگاه سرد و بی تفاوت را دوست داشت که گاهی رنگ عشق می گرفت. انحناها در هم می رفتند و از صورتی به قرمز و کم کم به ارغوانی می رسیدند.

زن پنجه اش را در موهایش فرو کرد ، چند طره آزاد و رها روی شانه های عریانش افتاد. نگاه مرد زنجیر شد به طره ها. عاشق این پیچ و تاب بود ، ساعتها مستانه شانه و نوازششان کرده بود و حالا...حتی فکرش هم دیوانه اش می کرد.

زن گفت: " قیافه آدمهای شکست خورده را نگیر ، خودت بهتر می دونی که قرارمون از اول همین بود."

مرد با خودش فکر کرد ، کاش برای یک بار هم که شده قیافه آدمهای حق به جانب را می گرفت ، برای یک بار هم که شده خودخواهی می کرد و به او می گفت که باید بماند ، چرا که تنها سهمش از این زندگی بود. ولی تنها با صدایی گرفته گفت:

" ولی می دونستی که چقدر دوستت دارم" و گیلاسش را تا نیمه پر کرد . احساس کرد قلبش دارد می ترکد ، در بالکن را باز کرد و بیرون رفت.

باد پرده را لوله می کرد و دزدانه روی پوست زن می خزید. مورمورش شد ، ملافه را کنار زد و پلیور مرد را از لبه تخت برداشت و پوشید. بوی عطر تنش همه وجودش را پر کرد و دلش مثل اولین بار لرزید. آه ، لعنتی...

هیچ چیز نباید توی تصمیمی که گرفته بود خللی وارد می کرد. کیف دستی اش را برداشت و یک بار دیگر بلیطش را چک کرد.ساعت پرواز چهار صبح بود ، باید زودتر آماده می شد . شماره نگهبانی را گرفت .

" آقا جلال؛ خواب بودی؟ تاکسی فرودگاه هر وقت اومد خبرم کن "

گوشی را که گذاشت مرد با گیلاس خالی به اتاق برگشت ، چشمهایش سرخ سرخ بود و آشکارا می لرزید. پلیورش را تن زن دید ، تنها چیزی که تن عریانش را پوشانده بود ، قلبش مثل تکه ای کاغذ مچاله شد.

" چقدر خوشگل شدی"

زن با دستپاچگی گفت: " من باید لباس بپوشم داره دیر میشه"

" هنوز که خیلی مونده"

" نه ، دو ساعت بیشتر نمونده ، یک ساعتی هم راه دارم تا فرودگاه "

منحنی ها تار می شدند و در هم می رفتند ، دوایر به عمق می رفتند و مرد را بیشتر در خود فرو می بردند و طرح اندام زن محوتر و محوتر می شد.

زن نگاهش را دزدید ، نمی خواست بیش از این خرد شدنش را ببیند. مرد نزدیکتر آمد ، دستهای لرزانش را روی موهای زن کشید ، چیزی در درونش فرو می ریخت.

زن خودش را کمی عقب کشید . " من باید برم آماده بشم"

" پس من هم میرم لباس بپوشم"

 " نه، زنگ زدم تاکسی فرودگاه میاد دنبالم ، قراره نگهبانی خبرم کنه"

مرد مثل مسخ شده ها سر جایش میخکوب شده بود " ولی قرارمون چیز دیگه ای بود ، تو داری..."

زن انگشتش را روی لبهای لرزان مرد گذاشت " حق با توئه ، خیلی بی انصافیه  می دونم ، ولی می خوام تنها باشم ، این جوری بهتره"

سر انگشتش را بوسید " ولی من باید خودم برسونموت ، زنگ بزن کنسلش کن"

صدای زنگ تلفن مثل پتک توی سرش کوبید ، زن رفت سمت تلفن ، صدایش می لرزید " باشه الان میام پایین"

مرد یک دفعه به خودش آمد ، رفت که لباس بپوشد. روی تخت را نگاه کرد ، پلیورش نبود.

چرخید سمت در ، زن رفته بود.

 

نوشته شده در پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme