گل خونه

باز بی مقدمه به خوابم آمدی ، پریشان حال و درمانده ، فکر می کنم دوباره یک جنگ حسابی بین نگاهمان در میگیرد ، نگاههای غمزده و طولانی تو ، فرارهای پیاپی من ،سر ناسازگاری داری ،غر می زنی ولی انگار فقط لبهایت مثل ماهی از آب بیرون افتاده بازو بسته می شود و من هیچ نمی شنوم. باز احساس گناه می کنم، انگار بار همه این تلخی ها بر دوش من است ، منی که هیچ ...مایی که هیچ. از خودت دور میشوی ،از خودم دور می شوم، دور دور... سازت را دست میگیری و بر پوستش دست می کشی ،حتما زیر لب می گویی معشوق دیرین ، ماندنی ترین...

دخترک نداشته ات گریه می کند ،این فرشته از کجا پیدایش شد، عجیب شبیه مادرش است و مثل وقتهایی که از تو دلگیر بود و سیاهی موهایش بیشتر به چشم می آمد و چشمهایش حالت قهر داشت و به نظر زیبا تر می آمد با تو قهر است،چهار یا پنج ساله است و من فکر میکنم که هیچوقت تصور نمی کردم دختری داشته باشی ، آن هم این گونه تنها مثل خودت...

توی بیداری، دوست قدیمی ات پشت میز نشسته و به آرامی پرتقال پوست می کند من و رعنا پشت کانتر آشپزخانه ایستاده ایم و گوجه ها را روی تخته ریز ریز می کنم ،پرتقال را توی بشقاب می گذارد و مثل وقتهایی که می خواهد چیز مهمی به رعنا بگوید عینکش را روی صورتش جابجا می کند " بچه ها یه چیزی می خوام بگم باید بین خودمون بمونه ، نمی خوام بقیه بفهمند راجع به"ب" ...چاقو در دستهایم بی حرکت می ماند ، رعنا خودش را بی تفاوت نشان می دهد  و دوست قدیمی ات همچنان ادامه می دهد" استاد میگفت زنگ زده بود به من و های های گریه می کرد ، فکرشو بکن مرد به اون مغروری ، اون هم "ب" اون هم جلوی من..."

و این نگرانی لعنتی دوباره چنگ میزند و چنگ می زند...کاش این همه از هم دور نبودیم ، کاش می توانستم آرامت کنم حتی اگر مایل نبودی برای یک لحظه صدایم را بشنوی ، کاش اینهمه به خوابم نمی آمدی ، کاش اینهمه تنها نبودی ، کاش اینهمه تنها نبودم... 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme