گل خونه

دستهای خالیت را نگاه می کنی که روزی بوی سیب می داد ، روزی که سرمایش به سوزش سرمای زمستان این سالها نبود ، روزی که سرها این گونه در گریبان نبود. همان وقتها بود انگار که زندون دل فریدون دلت را زندانی کرد. پشت این پنجره ها دل میگیره... غم و غصه دلو تو می دونی... روزی که نیمه ای کنار نیمه ات بود که اهلی شدنت را نظاره کند، که اهلی شدنش را نظاره کنی و از ته دل کیف کنی...آن روزها می دانستی در برابر کسی که اهلی اش می کنی مسئولی ، این روزها را نمی دانم... دقیق تر که فکر می کنی انگار خودت را وسط چله تابستان می بینی ، داغ داغ...

همزاد زمستانی ات به بی رحمی این روزها نبود ، حرفهایش را می فهمیدی، حرفهایت را می فهمید ، شعر هایت را می خواند ، شعر هایش را می نوشت ، صدایش اینهمه نا آشنا نبود، اینهمه دور. اسفند برایت معنای خاصی داشت ، ماه دوست داشتنی ما .مثل این روزها نبود که هر ثانیه و هر لحظه کذایی اش را بشماری و بشماری تا شاید کمتر کش بیاید و زودتر به فروردین برسد، تا شاید این سال کذایی زودتر تمام شود و برود که دیگر بر نگردد ، حالا چه چیز تحفه ای آن طرف سال انتظارت را می کشید مهم نبود ، مهم گذشتن بود. مثل خوابهای کودکی روی پشت بام تابستان و شمردن ستاره ها تا صبح. مثل این روزها دائما" در فرار از لحظه ها نبودم ، از خاطره ها...و از خودم. می دانی، از تو چه پنهان، این روزها گلچهره شجریان بند بند وجودم را می لرزاند و اشک به چشمانم می آورد...مثل فریدون آن روزها...

 

گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد

گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد

مپرس...

مپرس...

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme