گل خونه

اول صبح پرده اتاق رو که به حیاط پشتی (حیاط خلوت) باز میشه کنار می زنم تا ببینم دیشب برف اومده یا نه، که میبینم چه برفی اومده ! با این تفاوت که این بار به شکل دستمال کاغذی های مچاله شده محتوی اسپرم یخ زده از آسمون باریده! از اتاق دیگه که به حیاط خلوت راه داره میرم که دقیقتر و از نزدیک شاهکار همسایه مون رو بررسی کنم که اینجا رو با سطل آشغال اتاق خوابشون اشتباه گرفته ، می بینم علاوه بر دستمالهای پر از بچه های دکتر و مهندس و بقال و قصاب و عمله شون...به مقدار کافی ته سیگار و درز گیر پنجره هم افتاده! مطمئن میشم که کار همسایه جدیده که چند روز پیش با اسباب کشی شون اعصابمونو به فاک فنا دادن...نمی دونم این مالک طبقه آخر آپارتمان ما چه علاقه ای داره که خونه شو به این جور آدمها اجاره بده ، اون از مستاجر قبلی که آقای دکتر بود و اینجا رو کرده بود محل استراحت خودش و خانمهای منشی یا قبل تری که چند تا پسر مجرد بودند که خونه رو کرده بودند مقر پرزنتهای گلد کوئست و کوفت و زهرمارشون ، بنابراین دیدن این منظره قشنگ که روزمون رو بسازه تازگی نداشت ولی خب همیشه که آدم نمی تونه خیلی عصبانیتش رو کنترل کنه ، درسته که کلا آدم آرومی هستم و دیر عصبانی میشم ولی از اونجایی که می دونید، سید ها یه رگ دیوونگی دارند که وقتی عصبانی میشن خون جلوی چشماشونو میگیره ، خب من هم از این قائده مستثنی نیستم.

سوار آسانسور میشم و دگمه طبقه پنجم رو می زنم ، توی آسانسور هی سعی می کنم خودمو آروم کنم که یک موقع توی در و همسایگی توهین ناجوری بهشون نکنم . در آپارتمان رو یه پسر حدودا سی ساله باز می کنه و وقتی خودم رو معرفی می کنم و میگم که همسایه طبقه اول هستم نیشش تا بناگوش باز میشه و هی تعارف میکنه که برم توی آپارتمان و یه چایی یا قهوه مهونشون باشم ، (با خودم فکر می کنم با اون صحنه ای که من توی حیاط دیدم اومدن توی خونه شما همانا و با کوله باری از تجربه بیرون رفتن همان) وقتی شروع به صحبت می کنم و میبینه که پشت این صورت به ظاهر آروم چه خشمی نهفته است کم کم نیشش بسته میشه و لبخندش به کل محو میشه، یک آقای دیگه از اون ور خونه با شنیدن صدای من میاد دم در که نمی دونم دوستشه یا برادرش و اینقدر ظاهرش خنده داره که نزدیکه بزنم زیر خنده و گند بخوره به همه چی . آقا یه شلوارک گل گلی تابستونی پوشیده با یک پلیور پشمی زمستونی و از همه اینها خنده دارتر یک بولوتوث هندزفری توی گوششه و زل زده به من. بهشون میگم من نمی دونم این شوت کردن آشغال از این بالا چه لذتی داره که با همه کسانی که توی این واحد ساکن میشن همین مشکل رو داریم ، خودش رو میزنه به اون راه و میگه مگه چی شده ؟ میگم یه نگاه بندازید توی حیاط خلوت ما شده آشغال دونی شما، میگه کارگر مون احتمالا ریخته، میفرستمش حیاط شما رو تمیز کنه . میگم آقای محترم موضوع این نیست که حیاط رو کی تمیز کنه موضوع اینه که شما بدونید که به غیر از شما آدمهای دیگه ای هم توی این آپارتمان زندگی می کنند و بدونید آپارتمان نشینی یعنی چی ،اون حیاطی که اون پایین می بینید جزوی از خونه ماست. میگم امیدوارم اولین و آخرین باری باشه که در مورد این قضیه صحبت می کنیم و در آسانسور رو باز می کنم و میام پایین .

 من نمی دونم یه سری از ماها که هنوز فرهنگ انسانهای غار نشین رو داریم چه اصراری داریم که بیایم توی شهر زندگی کنیم و زندگی آپارتمان نشینی داشته باشیم! حالا دیگه بهش نگفتم که آقای به ظاهر محترم خر خودتی ، حالا گیریم که ریختن درزگیر پنجره ها کار کارگرتون بوده ولی دیگه کدوم کارگر بدبختی سیگار کاپتان بلک می کشه و موقع کار کردن و تمیز کردن شیشه ها با دست دیگه مشغول صنایع دستی و هنر های تجسمی میشه و هی خودشو راحت میکنه توی دستمال کاغذی و پرواز اسپرم ها رو تماشا میکنه؟!!

نوشته شده در دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme