گل خونه

دلت را می گذاری کنار پنجره تا با اولین بوی بهار نفسی تازه کند ، به ظاهر درب و داغانش نگاه نکن ، روزی طپنده ترین دل این روزها بود. خیال زمستانی ام که برود ، بار دیگر شاید روی سرخش را دیدی ، که وقتی از عشق می گفت صورتش گل می انداخت. شک نکن، چه باشی و چه گم شده باشی در هزار توی کوچه های بی برگشت ، روزها می گذرند. نه نفرینت کار ساز بود، نه دعای خیرت به جایی از این خلق به حساب  آمد ، هر چند تو نه نفرین را می شناسی نه نفرت را ، بیهوده خودت را ویران می کنی ، بیهوده. قبل از اولین طلیعه خورشید کسی در گوشم زمزمه می کرد، دختر روزهای آخر اسفند ، بهار در راه است...بنفشه را هم با دلت پشت پنجره بگذار تا هوایی بخورد.

به "هفت "فکر می کنی و عدد پر رمز و رازت ، به هفت عدد شمعی که توی کلیسا روشن کردی ، به هفت تا بنفشه کاشته شده در گلدان... و به این زمزمه دم صبح . تقویم را نگاه می کنی. هفتمین روز اسفند است.

نوشته شده در چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme