گل خونه

نشسته بودیم گوشه کافه قدیمی و تو زل زده بودی به دستهایم ، نشسته بودی آنجا که نور چشمهای عسلی ات را روشن تر می کرد . از چشمهایم گفتی که در تاریکی بود و با این حال دقیقا هم رنگ چشمهایت بود . آنجا بودی، به شکل همان هنر پیشه همیشگی بودی یا در لباس خودت بودی ، نمی دانم. آنجا بودی ، درست روبه روی پنجره ای که به تاترشهر باز میشد و از سکوت می گفتی ، از سکوت من که آزارت نمی دهد و از سکوت دختری که آزارت می داد ، نپرسیده بودم چه کسی یا چرا و تو هم چیزی نگفتی...دست کشیدی پشت دستم

، انگشتهای باریک و بلندت را . دستهایم را دوست داشتی ... از نگاهت فرار کردم ، از دستهایت هم  . نمایشنامه می خواندم ، می خندیدی ، از آن خنده های معنی دار " حالا چه وقت نمایشنامه خواندن است " و من تا آخر جمله پاراگراف را برایت خواندم ، جمله ای که دوستش داشتم ،گفته بودی لحن صدایت را دوست دارم بیشتر بخوان و من کتاب را بسته بودم و دوباره به سکوت رسیده بودیم...سکوتی که دوستش داشتی ، سکوتی که این بار من را آزار می داد...و تو برای همیشه رفتی.

نوشته شده در شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme