گل خونه

هر سال این موقع ها که میشد تا یه سری به تجریش نمی زدم و توی بازار قدیمی اش چرخ نمی زدم و تا حال و هوای مردمی که توی هم وول می خوردن و خرید می کردند رو نمی دیدم، تا بوی سبزی و میوه های تازه رو حس نمی کردم ، تا دوربین روی دوش از هر صحنه ای که حس خوبی بهم میداد عکس نمی گرفتم ، از دختر بچه ای که با عشق به رقص ماهی ها توی تنگ کوچیکش نگاه می کنه گرفته تا یک جوانه نرم و مخملی بید مشک... حس نمی کردم که داره بهار میاد و همیشه فکر می کردم چه بد که تا اینجا نیام  اصلا حس نمی کنم که عیدچقدر نزدیکه .تربچه های نقلی قرمز رو که روی هم سوار شدن ،پسر بچه هایی که گوشه ای ایستادند و داد میزنند ماهی گلی ، ماهی گلی...وانتهای گل فروشی که شاخه های بلند بید مشک و یاس می فروشند ، گلدانهای ردیف شده سنبل و لاله ...سبزه های گندم ، عدس و ماش... پامچال و بنفشه های رنگ رنگ ،تخم مرغهای رنگی و دیگهای پر از سمنو و بادام...

ولی امسال خیلی قبل تر از اینها بهار رو حس کردم ، با هر سلام بنفشه های باغچه...

 

و امروز با بیست و هفت سالگی ام خداحافظی می کنم...تولدم مبارک!

نوشته شده در شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme