گل خونه

١- قلم مو را توی پالت آبرنگ می چرخونه ، غرق دنیای خوش کودکی است و مثل من از میهمانی آدم بزرگها خسته...کنارش می نشینم" ببینم چی نقاشی کردی؟" مستقیم زل می زنه توی چشمهام و با غرور خاصی میگه " نقاشی نکردم که ، رنگ کشیدم ، ببین"

به صفحه پر از رنگش نگاه می کنم ، به اصالت رنگ... و از خودم شرمنده می شم:)

 

٢- می دونی ، آدم خیلی سنگین تر و با وجدان راحت تره که همون اول تعطیلات به خودش بگه اصلا سراغ کتابخونه ام نمیرم ، تا از قبل هی برنامه ریزی کنه که فلان کتاب رو می خونم و فلان کارو می کنم و بعد هیچ غلطی نکنه و داستانش هم نصفه نیمه مونده باشه...

 

٣- وقتی ساعت سه نصف شب توی ماشین دو تا آدم مست و پاتیل نشسته باشی که با سرعت ١۴٠ توی اتوبان صدر دارند میرند و صدای موزیکشون اینقدر بلنده که تذکراتتو نمی شنوند و آخر سر کوتاه میان و از ترس پلیس و جون خودت مجبور میشی وسط اتوبان با کفش پاشنه بلند و لباس ناجور پشت رول بشینی ، نتیجه اش این میشه که تمام روز یک سردرد خیلی خوشگل داری و تا صبح از استرس نمی خوابی...

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme